خانه ما

شیطان مرا دنبال می‌کند؛

با سیب، با گندم،

با وسوسه‌ی شیرینِ گناهانی

که شیرینی‌شان، شبیه زهر است

و تنها خاطره‌های خوشِ زندگی‌اند.

در دخمه‌های درد،

در دالان‌های تاریک،

به جستجوی آدرسی مبهم

سال‌هاست کوچ کرده‌ایم.

خوردن یا نخوردنِ سیب یا گندم

دیگر تفاوتی نمی کند ؛

اگر با هم باشیم،

راه کوتاه است،

راه روشن است

بهشت،

نزدیکِ خانه‌ی ماست

زندگی

مهم نیست

از کدام قبیله ام

اهل زاغستان سیاهم

یا پوست سفید ام

نشان میدهد اهل خوش آب و هوا ترین ایالت زمین هستم

زن و مرد هم فرقی نمیکند

مهم نیست در کدام جنگ کشته شده ام

یا در فتح کدام تپه تیر خورده ام

یا در بسترام زیر چند بمب یا موشک تکه تکه شده ام

مهم نیست

شمار سال‌های عمرم

رکوردی تازه در کتاب‌ها باشد

مهم این است—

چند روز؟

براستی چند روز

با لبخند کودکی،

با دست‌های مهربان مادری،

با نگاه روشن دوستی،

زندگی کردم؟

تا در پایان، به پرسشی پاسخ دهم

به راستی

" معنا داشت زندگی ؟ "