سنگینی من
—صبح
بیهوده زنگ میزند،
مانند ساعتی بیقرار
که کسی پاسخش را نمیدهد.
خستگی
در سلولهایم رسوب کرده،
و سنگینیام
بیش از تحملِ زمین است.
اما برای برخاستن،
کافیست گفته باشی
که میآیی—
آنگاه جاذبه از زمین دست میکشد،
و من،
پرِ پروانهای میشوم
که در سبکبالی
هیچچیز به پایش نمیرسد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط کمالی
|
هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم ....