صبح

بیهوده زنگ می‌زند،

مانند ساعتی بی‌قرار

که کسی پاسخش را نمی‌دهد.

خستگی

در سلول‌هایم رسوب کرده،

و سنگینی‌ام

بیش از تحملِ زمین است.

اما برای برخاستن،

کافی‌ست گفته باشی

که می‌آیی

آنگاه جاذبه از زمین دست می‌کشد،

و من،

پرِ پروانه‌ای می‌شوم

که در سبکبالی

هیچ‌چیز به پایش نمی‌رسد