|
|
|
|
|
در دور دست دور آنجا که برفها دیر تر آب می شوند آنجا که سرما مرا بنام می شناسد و باد های وحشی اش شاهد ان سرگرادنی ام بودند ارتباط و پیوندی است میان آسمان و زمین سیاهی و نور یاس و امید
هر شامگاه چشم هایم سرخ سرخ به آنجا خیره می شوند در آن دور دست دور می دانم اکنون نژادی از من در بستر های ناآرام خفته اند و دیرگاهی است خوابها یشان کابوسهای تنهایی است از انتظار معجزه ای محال در آئین تمام پیامبران امشب نا امید باز می گردم کاش ا مشب فقط می شد بخواب هایشان سری بزنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت توسط آرش
|
|
||