|
|
|
|
|
دور خودت دیوار میکشی . خودت رو آزار میدی . بی اعتمادی . سردی . نمیتونی حرفی بزنی که دلت می خواد . هرکلمه که میگی میخواد بگه" منو باور نکن" ....دور شدی انگار که خودت رو به کشش های بخشیدی که نمیخوای ..... داران ترو کشاکشان با خودشون می برند .... نگاهت هنوز به یک امید بنده ....... هراس تو چشمات موج میزنه...بغضی داری که نمی خوای بشکنه ......گنگ موندی ....زمان رو حس میکنی که داره پوست تنت رو خراش میده ...تنها موندی ... کسی نمیتونه بهت نزدیک بشه ... میخوای و لی نمیزاری ...چته ؟؟؟؟ ....داری با خودت میجنگی ؟؟؟؟؟چکار کنم که بخندی ؟؟؟ چطوری بهت بگم که بزار وقتی که آموخته ها و تمام حس ها باهات بودند تصمیم بگیر ؟؟...اینجوری که نمیشه ...زانو بغل کنی و بشینی ....مارو هم کسل کنی ......فکر نکن امروز باید تصمیم بگیری ....تصمیم رو وقتی بگیر که خیلی راحتی و با بیرون از خودت آشتی کردی.....تا وقتی خودت رو عذاب میدی تصمیم گرفتن هم بی نتیجه است فردا باز مجبور میشی دوباره زانوهاتو بغل کنی ...درها روبندی .....باز دنیا رو برای خودت به اندازه جسم خودت کوچیک کنی.....یک لحظه فکر کن .... میتونی با حس های که امدند ترو امروز از تنهای در بیارن همراه بشی ....ما رفتیم ....خودت میدونی منو کجا میتونی پیدا کنی.. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||