|
|
|
|
|
برای رها شدن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
غمت در نهانخانه دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست، مشکل نشیند خلد گر به پا خاری، آسان برآرم چه سازم به خاری که در دل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریهام ناقه در گل نشیند پی ناقهاش رفتم آهسته، ترسم غباری به دامان محمل نشیند به دنبال محمل، سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند عجب نیست خندد اگر گل به سروی که در این چمن، پای در گل نشیند بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی، مقابل نشیند طبیب از طلب در دو گیتی میاسا کسی چون میان دو منزل نشیند
شاعر :طبیب اصفهانی
پی نوشت : این شعر خاطره های تلخ و شیرین زیادی برای من دارد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
در چند ماه اخیر یاداشتهایی در هر برگ کاغذی که دم دست داشته ام نوشته ام تنها برای اینکه گم نشوند چند تاشون را اینجا میزارم شاید یک روز به درد احساسی خورد .
آفتاب در حوالی جهل
آفتاب ما مدتهاست در حوالی جهل با دشمنان ما نشسته است با هم نور را تحریف می کنند ستاره ها در این سرزمین آلوده به لکه های سیاه تبدیل گشنه اند اما صدها شهاب بخت برگشته تنها برای آنکه نوری در آسمان باشد هر شب کشته می شوند
******************** نفس عمیق
تمام چهار دیوارها زندانی است و شکنجه هوائی است که هر لحظه باید نفس بکشم کاش می شد کمتر به خاطر م آیی اینگونه مجبور می شوم عمیق تر نفس بکشم
************************ پیاله ای از خون
باز می گردم پاک می کنم غبار سال و ماه را عشق می وزم عاشقانه رنج بردوش ترا به نوشیدن شراب سرخ می خوانم سهم من پیاله ای از خون که چشم هایم را در آن می ریزم و می نوشم
*********************** سرگردان
اسب های سرگردان ابرهای سرگردان انسانهای سرگردان سر برگردان ردپای انسان سرگردان که پشت سرت براه افتاده است را تماشا کن
********************** خوابهای تو
از روز ی که پنجره را به روی من بستی نشسته ام پشت پنجره خوابهای تو می دانم که خاطره ها در خوابهای تو همیشه حاضرند می دانم آنقدر خاطره با تو هست که مرا از این پنجره عبور خواهد داد
خوابهایت مثل تو دست مرا ول نمی کنند
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی دلم گرسنه است اما به نانی که من پخته ام راضی نمی شود گاهی دلم گرفته است نه فراخی دشتها نه به دریای که زیر پایش گشوده میشود گشاده نمی شود گاهی دلم بوی مرگ میدهد نه بوی زمین پس از باران نه عطر گلها ی رسته در تمامی دشت نجاتش نمی دهند گاهی دلم به سنگینی سنگ می شود بیهوده تلاش می کنم اما ... سبک بالی پرنده شدن را نمی خواهد دلم به تازه گی با سرود ریزش آبشار ی بلند هم آواز است از کوهستانی سرازیر خواهم شد در دره ای عمیق برای همیشه خواهم خفت
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز هم کوچه خالی بود درختان کم حافظه با آخرین برگهای خشکیده وداع کردند بادهای افسرده با گرد و خاک کوچه رقصیدند و وقتی که شب به کوچه رسید دلتنگی سینه ها را الوده کرده بود من فکر میکنم این کوچه روزی از فرط درد منفجر خواهد شد .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
طوفانها ترا پیش من آوردند دلتنگی ها ترا به من شناساندند زجر ها یی که می کشیدم ترا بعنوان تنها التیام بخش در ذهنم تصویر کرده اند اکنون در کنار تو کدام دلتنگی در دلم ریشه می تواند کرد ؟ کدام زجر کدام درد در دلم جوانه می تواند کرد ؟ اکنون در کنار تو زندگی نوشیدن لیوان آبی گورا در ظهر تشنگی است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز دچار خوابهای همیشه گی ام بوم نقاشیم بدون رنگ بدون رد مدادی هنوز هم خالی است با انکه شبهایم را بادها گاهی پراکنده میکنند با انکه سالهاست فکر میکنم باید طرحی از چگونه ماندن در آن بکشم اما هنوز رنگها قلم موی مرده مرا جان نمی دهند اما هنوز هم بوم نقاشیم خالی است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||