|
|
|
|
|
هذیان تلخی - شبیه سرود ویرانی بر چهار ستون خانه مان تکیه کرده است باور نکردنی ایست... عشق هرگز این گونه ذلیل به مردمان این شهر خیره نگشته بود بیزاری هرگز این گونه گوارا مرا به دور شدن از سرزمینی که عشق در آن ذلیل می شود فرا نخوانده بود ... کجا عشق بی وحشت شکوفه می کند ؟ کجا دستها به دوستی فشرده می شوند و نمی شکنند ...؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ها وسیع نیستند که ترا دوباره بیابم که تر ا دوباره صدا کنم لحظه ها عمیق نیستند که دوباره به اولین واژه های عاشقانه با تو برگردم به اولین سرود عاشقانه - که برای عشق سرودیم گوش بسپارم صادقانه بگویم از لحظه ها جز تکرار کابوسها و زخمها چیزی نمانده است یادم نبود لذت را با تو بودن را عشق را ... باید به تعداد روز های عمر ضرب میکردیم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت توسط آرش
|
|
||