تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

سکوتم را

ناامیدانه می شکنم

نا امیدانه

ترا صدا می کنم

نا امیدانه سکوت می کنی

بعید  نیست

امیدی ما را

به تحمل نا امیدی

امیدوار کرده است .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است که به ایران برگشته ام  . از  کار  دوباره در سازمان ها و شرکتهای دولتی اکراه دارم و از تمام سمت ها ی خود  کناره  گرفته ام  . تمام ذهنم مشغول یافتن راهکار ی برای  فعال نمودن شرکتی  است که  د ه سال پیش تاسیس کرده ام  ولی تاکنون  هیچ فعالیتی در قالب این شرکت شروع و پایان نداشته است  .  مثل تمام تصمیم های برزگ  زندگی  ام  ، می دانم بسیار دیر کرده ام و در این رکود بازار سال سختی پیش رو خواهم داشت  . اما  باید شروع میکردم  . باید به راه می افتادم  و جسارتم را محک می زدم . میدانم که موفق خواهم شد و این مرا آرام میکند  هر چند هنوز اول راه هست و  گویا  بیابان در پیش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

آنقدر سیر

به دنیا نگاه می کنم

که دلیلی برای غصه  خوردن نمی ماند

تنها  اگر

 تنها ی ات نبود

من رستگار می شدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

درد می کشم

وقتی که   بی هدف

در خیابانهای این شهر

 پرسه می زنم

درد می کشم

وقتی که در کنار خیابان

به انتظار هیچ

 می ایستم 

 و تو فکر می کنی

انسان  بد قولی

وقت گرانبهای مرا

تلف  نموده است

درد می کشم

وقتی  حتی قراضه ترین ماشین  شهر

مرا به سمت  پناهگاه من

 نمی برد 

درد می کشم 

وقتی که

احساس می کنم

ریشه ام را باد برده است.

ومن باید 

همین امشب

بسمت  بی حاصلترین  روزهای عمر

گام بردارم 

اگر دیگر ندیدمت 

دنبال من نگرد

من  هرگز 

 عادت به دیدن مرگ

در چشم هایت 

 نداشتم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

به تاراج می دهم

لحظه هایم را

خنجرم را 

هر شامگاه

مخفیانه به خانه می برم

 روزها را

با گلوی بریده

شبانه

دفن می کنم

 و با  آوازهای تلخ

تا صبح

ذهنم را شکنچه میکنم

اما

فردا که بیاید

باز کفش هایم

زیر نور آفتاب

برق خواهد زد

 هیجان صدای من

ترا به زندگی امیدوار خواهد ساخت

این حقیقت  تباه 

 هستی من  است

ترا الوده نخواهد ساخت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است دچار نقطه اوج یک  تغییر و تحول ام  ، نمی دانم کی به نقطه تعادل خواهم رسید  و کی دوباره تنها به چگونه زیستن فکر خواهم کرد  .   طوفانی  مرا دچار موج های سرکش و پریشان نموده است  ، هر چند به سمت ساحلی ناشناخته خیز بر میدارد م و لی هر لحظه بیشتر از آن دور می شوم  ، شادی ها و دردها  را رها نموده ام ، تنها به کاهش طوفان و تخته پاره ای فکر می کنم که دوباره مرا به سرزمین تلخ باز  می گردانند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  |