تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

از لختی تنم

و سردی شلاق های که پوستم را شیار می دهند

از رنج غصه

نمی نالم

سهمناک ترین درد من

آوازی است

که در گلو ی من

برای همیشه زندانی است

و می دانم

مجالی برای آزادی

هرگز نخواهد یافت .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

 

نمی پرسم

می دانم که  سالهاست

نمی دانم هایم قد کشیده اند

من دیده نمی شوم

گاهی برا ی خوشنودی خودم

- شاید هم برای خوشنودی تو

      فریاد می زنم 

    "  دوستت دارم   "

 از پشت این ضخامت کپک زده

حتی اگر صدای مرا

تو بشنوی

 میدانی

 من باز هم

از نمیدانم های همیشه گی ام

حرف می زنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

با شکنجه

به بلندترین ارتفاعی که ممکن است

صعود می کنم

اکنون می توانم

تصورکنم

ذستهایم

بالهای من هستند

و هر لحظه حس کنم

باد زیر بالهای مرا پر نموده است

پرواز خواهم کرد

به امید  پروازی

که مرا  کنار تو برساند

 

 من  همیشه در چنین مواقعی سقوط کرده ام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

خواب می بینم

خواب می بینم

دستهایم آنقدر دراز شده اند

که می توانم از این

   " فاصله  بعید "

ترا بغل کنم

  ببوسمت

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

زیباترین احساس

بی الایش

تنها شیفته ء آغوش و آرامش

بهشت

همین حوالی

پرسه می زند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ردپایی

اگر چه نمانده است

اگر چه دیگر معلوم نیست

اولین غفلتم را

در کدام دفتر نوشته ام

اما مسیر ناخنهایت را

بیاد می آورم

و سردی سربی

جمله هایت

انبساط خاطری است

برای تمام گناهانم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

داستان زندگی

چندان هم که در کتاب های قطور نوشته می شود

پراز رمز و راز نیست

در روزگار سنگی ما

سرنوشت انسانها

بسان تخته سنگی

که پر  شتاب

از بالای کوهی

فرو می غلتد

تکه تکه می شود

و عاقبت

در سیاهی دره ای

چال می شود

چیز دیگر

نیست .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

به ستوه آمده اند

لبخند های زندگی ام

اشک می ریزند

اگر می شد

همین امشب

به ابتدای زندگی فرار می کردیم

از تمام کوچه های یک روزه

چند ماهه

و حتی بیشتر

عبور می کردیم

می خواستم اگر امشب

 به در خانه ء تو رسیدیم

تو را هم صدا کنیم

بهتر است هرچه زود تر

به کوچه هایی که در آن

هرگز

همدیگر را نمی شناختیم

برگردیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

به سختی نفس میکشم

سخت ترین نیازم را

که آوازی بود

برای رها شدن

نه وحشتی

نه گریزی

در امتداد ردپای دیروز خویشتن

ناگزیر گام می نهم

کوچکترین اعتراضی نیست

حرفی نیست

صدائی که می شنوید

ناله های خفیفی ست

انباشته از درد سوختن

چرا که دیرگاهی ست

بالهایم را

در برابر چشم هایم

به آتش کشیده اند

اما من

همچنان به رسم مردانی که در قصه ها عشق می ورزند

برای همیشه

روی مدار جاذبه

حول مبدا طلوع و غروب خویش

در سرزمین خیال های خام

خواهم ماند ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آنچه مرابه خوابهای دیر هنگام

تسلیم می کند

آنچه در من

اشتهای زیستن را

همچنان تحریک می کند

رویایی است

که زندگی

در روزهای امیدوار

نشانم داد

اکنون

در تاریک خانه های روز

چراغ خوابهایم

اگر به فرض محال روشن گشت

خواب خواهم دید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  |