تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

در این هوای سرد

در این غربت

که غروب را دلتنگ می کند

صدایی جز صدای موج های خسته نمی آید

 صخره های خیس

 انتظار سرودهای طوفان را دیگر نمی کشند

مرغان دریایی

 بی مقصد

در آسمان تیره

چرخ می زنند

و خمیازه های بلند من

چشمهایم را اشک الود می کند

جز خستگی

 امشب

هیچ چیز ی به فکر م نمی رسد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

می خواستم

با تو چشم بگشایم

با تو حرف بزنم

می خواستم

روی آخرین گام انتظار

با تو بایستم

ترا نفس بکشم

می خواستم با تو

زندگی را در سینه ا م حبس می کردم

می خواستم با تو

از هر آنچه شبیه انسانهای دیگر است

دور می گشتم

می خواستم

تنها ترا می خواستم

توئی که صدایم را

تا وقتی که شن های کویر

با طوفان شن

 جشن می گیرند

تا وقتی که هنوز

یخ های قطب جنوب

خواب انجماد می بینند

نمی شنوی .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

اکنون

پاسی از شب گذشته است

دلم

همان بی قرار همیشگی

مرا بیدار کرده است

می خواهد کمی به آنچه می خواهد بیندیشم

و تنها وعده اش

نوشیدن چای کهنه دم مانده از دیروز

روی میز صبحانه است

صبح می شود

چای یخ زده

مثل تمام زندگی

نیمه تمام

روی میز رها شده است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

در دور دست دور 

آنجا که برفها دیر تر آب می شوند

آنجا که سرما

 مرا بنام می شناسد

و باد های وحشی اش

شاهد ان

سرگرادنی ام بودند

ارتباط و پیوندی است

میان آسمان و زمین

سیاهی و نور

یاس و امید

 

هر شامگاه چشم هایم

سرخ سرخ

به آنجا خیره می شوند

 در آن دور دست دور

می دانم

اکنون نژادی از من

در بستر های ناآرام خفته اند

و دیرگاهی است

خوابها یشان

کابوسهای تنهایی است

از انتظار معجزه ای محال

در آئین تمام پیامبران

امشب نا امید باز می گردم  

کاش ا مشب  فقط می شد

 بخواب هایشان سری بزنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ایستاده ام

در تاریک خانه ای که آخرین منزلگاه من است

در آخرین نقطهء طاقت

در آخرین شعری که مرا

 به پایان درد

نزدیک می کند 

ایستاده ام

با دستهای اکنده از مهربانی

و چشم های پراز نور و روشنی

که بیایی

امیدم را

چنان سخت به آخرین ضریح مقدس قفل بسته ام

که تا تو نیایی

گشوده نخواهد شد

امروز روز خوبی است

برای ظهور تو

به انتظار تو

امشب

کنار رد پای دیرینه نسیم

خواهم خفت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آن کس که می گریزد

گاه حتی  پشت دشمن دیگری پناه می گیرد

منطق زیستن

گاه مرا گیج می کند

گاه عفونت یک خار

مرا از گلی بیزار می کند

هرچند بعد ها

بارها و بارها

زیبایش مرا تسخیر می کند

گاه بخاطر یک کلام نابجا

کتاب داستان قطوری را

برای همیشه می بندم

هر چند بعدها

بارها و بارها

ذهنم دلتنگ

صفحه های ناخوانده می شود

من بارها  و بارها

دچار تناقض مفهوم عشق می شوم

گاه صفحه های  نخوانده

گاه گلی که برای همیشه برای من نماند

مرا به چنین مصیبتی دچار می کنند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است که مهمانان نا خوانده ای دارم . برای من طاقت هشت ساعت همنشینی با  کسانی که خود را معجزه خلقت می دانند چندان هم آسان نیست ولی  گاهی واقعا ً چاره ای نیست جز نشستن و حتی گاه تائید تمام فرمایشات آقایان کارفرما و مشاور  تا غائله ختم به خیر شود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

بیا در کنار هم

کمی قدم بزنیم 

تو شاخه های خشکت را

روی شانه های شکسته ام  بگذار

ومن لبان خشکم را

به گوشهای ناشنوای تو نزدیک تر کنم

می خواهم کمی درد دل کنیم

 تو ازسالهای خشکسالی برای من بگو

و من حجم درد هایم را 

نشان تو خواهم داد

که در سالهای خشکسالی 

نصیب من شده است

آخر قصه با هم گریه می کنیم

امروز هم تمام می شود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  |