|
|
|
|
|
به ذهن نمی گنجد سالیان سال زیر باران خیس ِ خیس قدم زده ایم از مسیر باغ بنفشه عبور کرده ایم برای تشنگی از فراوانی از چشمه های زلال شعر سروده ایم هنوز هم وقتی که باران در پشت پنجره راه می افتد مرا خواب باغ بنفشه بیدار می کند هنوز هم خاطرات خوب و بد در سایه روشن های زندگی نفس های عمیق می کشند هنوز گاه تاریخ عمر من با عطر بنفشه و باران به روز می شود چگونه است !!!؟ چرا این همه لذت کفاف خوشبختی را نمی دهد ؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به تنها تنها صدائی که مانده است گوش می کنم صدائی که تنها وقتی سکوت می کنم به گوش می رسد صدائی که پرندگان وقتی که کوچ می کنند غم آنگیز است صدائی که گاه مرا از خواب صد ساله بیدار می کند صدائی که هنوز به روز های امیدوار تکیه کرده است
به صدای قلبم گوش می دهم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نمی کنی اما تنها حقیقت توست که ترا احاطه کرده است ترا دیده ام که درد می کشی ترا دیده ام که اشک می ریزی ترا بیاد می آورم وقتی که ناله هایت جگر سوز می شدند شانه ات را لمس کرده ام وقتی که بی تکیه گاه می لرزید به یاد می آورم سیاهی دنیا را در چشم های تو وقتی که دیگر مرا بخاطر گناه نکرده نبخشیدند این روزها دلیل تنهایی ترا دلیل حسرتی را که بر هستی یک انسان چنگ میزند بارها با خود تکرار می کنم این تنها حقیقت است این تنها چارچوب خود ساخته برای زندگی است که مارا احاطه کرده است .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها چند کلمه بود نه حتی نوشته ایی کوتاه یا نوشته ای بلند با مهر و امضاء ای در انتهای راست یا چپش تنها چند کلمه بود آنچه مرا به زندگی معرفی می کرد یا آنچه تصویری زیبا از تو در ذهن من ایجاد می نمود تنها چند کلمه مرا سر سپرده کرده بود و تنها چند کلمه مرا اکنون فرسنگ ها به دور بودن از تو ترغیب کرده است دلیل محکمی دارم برای حرفایی که می زنم من نوشتن را از وقتی که دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود آغاز کرده ام
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرم نیما امروز نه ساله می شود امشب نه ستاره روشن تر از هر شب آسمان قلب مرا تسخیر می کنند آرزو هایم تنها به یاد اوست که امشب بلند می شوند تنها با یاد او امروز زمستانی تربن روز فصلها آفتابی بود تنها به خاطر چشمهای سیاه اوست که امشب یقین دارم روزی از تمام روز های دور مانده از چشم هایش دور خواهم شد .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز هم گاهی که نفس می کشم آه از نهادم بلند می شود هنوز هم گاهی که می خندم تو زود می فهمی که خنده ام جعلی است هنوز هم وقتی که خسته ام می دانم تو باز در ذهن من راه رفته ای هنوز هم طعم گریه گاهی شراب مرا تلخ می کند هنوز هم فکر می کنم آدم را بخاطر اولین گناهش نمی توان بخشید هنوز هم این زمین ناگزیرترین تبعیدگاه ما برای زندگی است .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به زندگی چشم دوختم همان چیزی که از چشمه امروز می جوشد و تا غروب برای دیدنش مجال نیست همان چیزی که امروز تنها می توانم زیست چه می توانم کرد ؟ وقتی سوزش حسرت روی زخم های کهنه همیشه ماندنی است و من هنوز سرگرم زنده ماندنم ؟ این فرصتی است که زخم و حسرت در جای امنی از قلب من زندگی کنند این فرصتی است که رها شوند چشم هایم از چشم های مردی که به آسمان دیروز خویش خیره مانده است .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روزگار به ساز من نمی رقصد خودش ساز می زند مانند سرخپوستانی که گرد شکار خویش می چرخند گردا گرد من بی عشوه چرخ می زند نشسته ام و دستهایم را روی آتشی - که مرا امشب به طعمه ای قابل هضم تبدیل خواهد کرد گرم می کنم فکر می کنم روی این آهنگ دلخراش چه شعری می توان گذاشت روی این آتش - امشب که گویا نوبت من است چگونه می توان رقصید ...؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب نخواهم خفت می خواهم با کودکان غزه بمیرم قبل از آنکه سیر شده باشم از شیر مادرم قبل از آنکه کوجه اسمم را در دفتر خاطرات خویش بنویسد قبل از آنکه زمین خورده باشم روی آسفالت های داغ نیم روز قبل از آنکه زندگی کرده باشم قبل از تحمل زیستن قبل از عشق ورزیدن می خواهم با کودکان غزه بمیرم همین امشب با اولین بمبی که می آید .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم بسته می دانم که می آیی ! لازم نیست بدانم از کدام سمت می آیی فقط درک می کنم اگر تو بیایی دوباره چشم خواهم داشت دوباره خواهم دید دوباره .....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
در روی پاشنه می چرخد صدای نور می آید سکوت پاره می شود تمام تکه های من به سمت نور جذب می شوند صدای پا ی کوبان روی ویرانه ها ی مجاور روی سینه من به شکل رویدادی تازه آغاز می شود من عشق می ورزم صادقانه از صمیم قلب بگو که در روی پاشنه دیگر نچرخد !!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشته ها با انسان سازگار نیستند اولین انسان که آفریده شد محبوب ترین فرشته خدا عاشق ترین فرشته شیطان شد هنوزهم محبوب ترین فرشته خدا فرشته ای است که عمر انسان را تمام می کند فرشته های دیگر هم به فکر انتقام های دیگری هستند نمید انم چه لذتی دارد شکنچه انسان و چرا فرشته ها سرشار از عشق می شوند وقتی که انسان درد می کشد ؟
- تو عزیز دل بندم بیش از حد فرشته ای تو برای عذاب این انسان به انتطار جهنم خیالی هرگز نبوده ایی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
فاستوس انسانی که از شیطان فریب خورد من تنها خونخواه او بودم ساده زیستم بدون حسد بدون غرور و خشم حرص و شکم باره گی اشتهای مرا کور می کردند و شهوت در داغ ترین لحظه های من با عقل جابجا می شد یادت نیست می دانم در دیرگاه شب خستکی مرا تنها به خواب وادار می نمود .
تمام برتری شیطان همین هفت کلمه بود شیطان شکست خورد پذیرفت تنها به دلخواه من سری به من بزند اکنون سالهاست یک فنجان چای هم با من نخورده است . شاید بفکر فریب توست ببین در کدام یک ازین هفت ترفند او گیر کرده ایی .
پی نوشت : نامه ای برای یک دوست قدیمی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشته هایم هر روز سیاه می شوند علتش را تازه درک کرده ام من به سمت نور می روم نوشته هایم پشت سرم جای مانده اند
*****************************
از دیروز شروع کرده ام به تمام دختران این شهر سلام میدهم دعوت می کنم در اولین فرصت به خانه ام سری بزنند کنار میز صبحانه بفکر صندلی دیگری هستم .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز دستهایم را خواهم برید خلاص خواهم شد - از طنابی که به آن امید بسته ام یک روز دلم را به آب خواهم داد یک روز حرفهایم تمام خواهد شد یک روز جشم هایم دیگر نخواهد دید یک روز وقتی که دیگر بسیار خسته ام درست در داغ ترین روز یک کویر برای تنها انسانی که سالهاست در شکافهای تشنگی درد میکشد آلاچیقی ار لباس ها ی کهنه خویش خواهم ساخت برای همیشه بخواب خواهم رفت ترا برای همیشه بیاد خواهم داشت .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با الفبای میخی نوشته شده ائی با زبانی که مردمان عجیب در هزار سال پیش حرف می زدند با زبانی که گاه در صفحه حوادث روزنامه ها هم به آن اشاره می شود ترا خدائی که بشر را حتی قبل از انکه بیافریند گناه کار می داند آفر یده است و مرا خدایی نیست من هر روز در کلمات تو خلق میشوم با کلمات تو تا شب به خیانت مشغول می شوم و شب وقتی چشم می بندی برای راحتی خیال مرا به قتل رسانده ای تا کدام صبح زمستانی از این حیات به آفرینش خود ادامه خواهی داد ؟ هرچند دیر گاهی است احساس می کنم مرا کلمات تو برای همیشه کشته اند
از امشب لباس سیاه می پوشم
سوگوار تنهایی توام خدای بی مخلوق !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب هم مثل همین دیشب مثل تمام شبهایی که نیستی برای خواب به چشمهای تو محتاج گشته ام خواب بی رویا خواب بدون دریایی که درآن غرق شدن را ترجیح میدهم با چشمهایم سازگار نیست .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم هر روز چند بار روزنه ای به سوی من باز می کنی و می بندی می دانم هر روز چند بار تمام جمله های مرا زیر و رو می کنی و میدانی گاهی این جمله ها برای توست میدانم تو نیز نیک میدانی " پریشانی " این زخم کهنسال ما اندک اندک به شکافی عمیق در چهرهای ما تبدیل می شود ولی تو هیچ میدانی ...؟ من رد پای خسته هر روز ترا دیده ام که سرگردان از کوچه های حسرت من گذشته اند ناباورانه حتی گاه ایستاده اند اندوه مرا لمس کرده اند اما دیگر چه فایده آتش دوزخ در درون ما برای همیشه روشن ماند از روزی که با چند تکه از حیات فکر میکردیم زندگی را فتح می کنیم . در تما م روز و شبهایی که فاجعه روی لبهای تو بود درد هر روز بزرگتر می شد ما از زندگی به دوزج پیغام میدادیم اکنون پذیرفته شده ائیم اقامتی برای همیشه نصیبمان شده است . سوگوارترین تهنیت را حتی به عقلمان نرسید این قدر زود این قدر تلخ سزاوار می شویم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط آرش
|
|
||