تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

گاهی شمار روز ها رو گم می کنم . دیروز عصر جمعه فکر میکردم که جمعه شب باید شب یلدا باشد . هوس هندوانه و ... نداشتم هوس بودن میان زمینی پوشیده از برف بیشتر تحریکم می کرد . کمی آن سو تر از محل اقامت ما کوه های بلندی است که من در طول سالی که گذشت تازه دو هفته پیش بود که شنیدم " شریعه " نامیده می شوند و معمولا ً در روز های زمستان گاه گداری می توان برف را روی کوهها بلند انجا مشاهده کرد .

فکر کردم به سمت کوهها بروم و کمی در دامنه های کوه بشینم بعد از بیست کیلومتر به دامنه کوهها رسیده بودم و از همین دامنه کوه ترافیک ماشین های که در مسیر کوه بالا می رفتند  مرا به جریان بی برگشت ماشین ها پیوند زد .چهار ساعت بعد از آن  خسته و پشیمان از هوسی که مرا به  نقطه ای بالاتر از ابرهایی که تاریکی را تشدید می کردند ر سانده بود  به شهرکی روی بلند ترین نقطه کوه رسیده بودم و تنها  دنبال جایی می گشتم که خستگی چند ساعت راننده گی با هزار  نقطه توقف و هزار بار حرکت با سرعت یک  کیلومتر در ساعت را چاره ای بکنم  .

 شب را در هتلی !! بدون آب گرم  ، در اطاقی که با  رادیاتور های راهرو گرم میشد  سپری کردم  صبح  بود که فهمیدم در زیباترین صحنه طبیعت در شهری پر از درختان کهنسال سبز  سرو و کاج پوشیده از برف بیتوته کرده ام  . زیبایی وصف نشدنی که شاید در معدود نقاط دنیا قابل مشاهده باشد . یادم باشد نوبت بعد دوربین برای گرفتن عکس با خود ببرم تا شما خود قضاوت کنید خارج از دنیای درون ما دنیا چقدر واقعا ً زیباست  .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

از امشب تا هزار شب دیگر

یلدا  تمام روشنی روز را تسخیر می کند

از امشب تا هزار شب دیگر

نمی خندیم 

مسیحا دیگر مجال آمدن نخواهد یافت

شمع ها تمام می شوند

خاطرات دیگر دیده نمی شوند

یلدا دیگر زلف تو نیست که خوابم را معطر می ساخت

یلد ا روز گار من است

روزگار تو

وشبی که کسی باور نمی کند

به روز  برسیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

خنده ام را تحریف می کنم

گریه ام را

حتی مسیر حرفهایم را

شاید نانی به خانه بیاورم

دیگر از این انسان منحرف !

جه می خواهی ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

تنهایی ...

تنهایی ...

از تنهایی گریز نیست

بگذار آغوشم

برای همیشه یخ بزند

نمی خواهم

کسی شال گردن اضافی اش را

دور گردن آدم برفی احساس من بیندازد ..

 

 پی نوشت : این نوشته  البته با کمی تلخیص و  تغییر تکراری است  . مرسی دوست عزیزی که اینو یاد آوری کردی ولی حس کردم امروز بد نیست چند بار دوباره بخوانمش ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

بازی فوتبال رو تو بچه گی خیلی دوست داشتم . اوایل که ناشی بودم و هر شوتی که میزدم ده بیست متری با جهتی که می خواستم بره تفاوت داشت دروازه بان بودم . چه خون دلی میخوردم که این پوپ پلاستیکی چند لایه از خط آسفالتی  و گاه خاکی دروازه من عبور نکنه و با چه شجاعتی ( بخوانید حماقتی...) به سمت توپ های دشمن شیرجه می رفتم و هر روز با چه صبری  می توانستم سرزنش مادرم را که زانو های زخمی مرا پانسمان می کرد و  زیر شلواری ام را با زانو های پاره نشانم میداد و تهدید می کرد که دفعه دیگه باید با زیر شواری وصله پینه شده  فوتبال بازی کنم را تحمل میکردم .

دیری نگذشت که من ارتقاء یافتم و دیگه خط حمله بازی میکردم . کلاس پنجم بودم و عضو تیم مدرسه و قرار بود مسابقه ای با تیم منتخب مدرسه دیگه بدیم ... یک بازی تمرینی داشتیم با تیم یکی از کلاس های مدرسه خودمون که یک هم محله ای ما هم با هیکل گنده اش دروازه بان شون بود . من هیچ وقت از این هم محله ای درشت هیکل بد دهن و بداخلاق خوشم نمی آمد .سوت نیمه اول که زده شد من سه گول زده بودم . کاملا سر حال بودم و شدیدا ً از طرف هم کلاسی ها تشویق می شدم . همون آغاز نیمه دوم یک موقعیت خوب گیر اوردم  من بودم و دروازه بان بد اخلاق که یهو احساس کردم دیگه جایی رو نمی بینم . چنان با مشت به صورتم کوبیده بود و بعد از آن با مشت لگد به جانم افتاده بود که روز بعد اش هم نتونستم مدرسه برم . هنوز وقتی آدم بد چهره و خشنی می بینم نا خوداگاه به یاد کتکی می افتم که سالها پیش نوش جان کردم و حرصی که  از ناتوانی برای درگیر شدن با این موجود در آن زمان  برام دوباره تداعی میشه  آزار دهنده است .

امروز فکر میکردم که هیچ خاطره بدی رو تو زندگی نمیشه فراموش کرد بخصوص آنهایی رو که قسمتی از روح ما رو سیاه کرده اند .برای همینه که گاه ناخوادگاه  مکرر و مکرر از دردی کهنه  اما ... حرف می زنیم ...و باز درد می کشیم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

اگر که بیاید

تمام جمله ها راست می شوند

وگرنه من سالهاست

خود را فریب می دهم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ای باد های هزره

که از هر شکاف پنجره

زوزه می کشید

ای دستهای سایه

ای آسمان دروغ

اگر چه  با هر کلامتان

بارش اندوهبار ابرهای سیاهتان

  -  که  سکوت کوجه را

     به تشنج آب

     می شکند

آفتاب را انکار می کنید

اما   آفتاب من

جایی درون سینه ام

جا خوش نموده است .

از وقتی که می دانم

به مهربانی مبتلا هستم

 از هیچ آیه ای

که دوزخ را وعده می دهد

 نمی ترسم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

محال است

دوباره برگشتن

با کابوس شکستن

دوباره عشق ورزیدن

از آسمان وقتی سقوط می کنیم

زمین بهترین مکان برای زندگی است

زخمهای بی التیام را نگاه کن ...

ذهن تمامشان

هنوز از یاد آخرین حریم شکسته درد می کند

بازآفرینی آینه از تکه های شکسته ممکن نیست

بهتر است خاطرات مان زندگی کنند

ما در کنار هم

برای همیشه شکست خورده ایم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

فردا اینجا عید قربان هست . دو  سه روزی هست که بیشتر کارکنان بخصوص  انها که ساکن شهر های دیگر هستند به شهر ها ی خودشون برگشتن و کار عملا تعطیل شده است . در کشور های سنی مذهب ظاهرا ً وضعیت مشابه اینجاست . عید قربان بزرگترین عید بشمار می رود  و با اینکه ادارات و موسسات بیشتر از دو روز تعطیل نیستند ولی تعطلیل غیر رسمی معمولا دو سه روز قبل از عید شروع میشه و تا دو سه روز بعداز عید ادامه داره .چیز جالبی که اینجا هست اینکه همه خانواده ها الزما ً یک گوسفند قربانی می کنند . با این حساب دیگه نیازی به تقسیم کردن گوشت قربانی هم نیست و معمولا تو هر خونه ای کباب پزان حسابی در این روز براه می افته و بقیه گوشت برا ی مصرف در روزهای بعد ذخیر ه میشه .

 در هفته ای که گذشت بوی وحشتناک گوسفند ها رو حتی تو خیابانهای لوکس شهر هم می شد احساس کرد . پشت هر وانت اگر گوسفندی نبود میشد تعجب کرد یا تصور کرد که مسافرش رو همین چند دقیقه پیش به مقصد رسانده است . حتی  روی صندلی عقب ماشین های سواری نیز  میشد گاه گداری مسافری ویژه دید .

- یک مطلب متفاوت  در الجزایر  استفاده  از مساجد صرفا ً برای نماز می باشد . هرگز در مساجداینجا مراسمی به عنوان مجلس ترحیم و ختم و ... مشاهده نمی کنید .

- با نزدیک شدن عیدقربان  ترافیک سنگین  شهر عملا از بین رفته و براحتی میشه در خیابانهای کم عرض قسمت قدیمی شهر بدون قرص سر درد  تردد کرد و از  زیبای بی نظیری ساختمانهای که در دوره حضور فرانسویان ساخته شده اند لذت برد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

اولین شعری که با تو نجوا نموده ام این بود  :

 " کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ

کار ما  شاید این است

در افسون گل سرخ شناور باشیم  ..."

وچه خوشبختی بی نقص و عجیبی می شد

اگر از من تو نمی پرسیدی  :

 " راز این گل در چیست ...؟

وقتی من  مثل روز میدانم

پشت افسون تو  از سالیان دور

احساس دیگری ا ست "

اینگونه بود که بالهای مرا

آفتاب تو ریخت

ایکاروس در زمستان فرو افتاد .

یادت هست ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

 

به زیر می آیم از کوههای صبر

لباس پژمرده گی ام را

به شانه اولین درخت می آویرم

در امتداد رود به راه می افتم

می دانم جریان آب مرا زلال خواهد کرد

می دانم دوباره شعر خواهم گفت

با اولبن شکوفه

به بهار خواهم رفت

در  چهره ام اگر چه تمام نشانه ها

بسمت آخرین فرصتم اشاره می کنند

با این حال 

در فرصتی که رود به دریا ختم می شود

قایق کهنه ام را 

به اولین  باد موافق همراه خواهم کرد

با من ترانه ای بخوان

همان ترانه ای که ملوانان

در بی نهایت اقیانوس

به آن دلگرم می شوند

همان ترانه ای که کلبه های فقررا گرم می کند

صبور دلتنگم

با من ترانه ای بخوان

همراهیت را اینگونه

بیشتر درک می کنم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

طوفان تمام شد

شاخه های شکسته ام را جمع می کنم

نگاه کن ......

آغوشم را نگاه کن ...

پر از شکسته گی شده است

احساسم هنوز می لرزد

آسمانم هنوز هم ابری است

آتشی روشن نمی شود

کوه شکسته های من انبوه می شود

باید قبل از اخطار آفتاب

قبل از غروب ماه

چاره ای بکنم

جرائتی به من بده

آتش که بگیرم

دود مان تمام شکستگی را

به باد خواهم داد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

دیروز پر از حادثه بود . یک ساعت از شروع کار نگذشته بود که کارگر جوانی را غرق در خون جلو دفتر من بر زمین گذاشتند . دستش را از مچ با سنگ فرز بریده بود و فکر کردم هیچ امیدی که این دست دوباره روی بازو بایستد و کار کند نیست . اما امروز با دو عمل جراحی که دیروز روی دستش انجام شده جز دو انگشت که هنوز حسی ندارن مشکل دیگری ندارد  که امیدوارم این مشکل هم با عمل سومی که شاید فردا انجام شود برطرف شود . حادثه دوم ظهر بود که دوباره کارگاه رو  بهم ریخت . یک دفعه باد تندی شروع به وزیدن کرد و درخت کهنسالی با صدای عذاب آوری شکست و تصادفا ً الکتریسینی که تازه دیروز اولین روز کارش بود نتوانسته بود از شعاع سقوط درخت بگریزد . با فشار شاخه های درخت به شدتت به زمین کوبیده شده بود و سرش چنان شکافته بود که گفتم مغز دیگر سالم نمی ماند . شاخه های  کهنسال و سنگین درخت چنان بر سینه و کمر ش فشار آور ده بودند که به سختی نفس می کشید . با این حال امروز  ؛  حال مجروح دوم هم خوب است . با ۱۵ بخیه از ناحیه سر و دو انگشت و دو دنده شکسته هنوز در بیمارستان بستری است . بعد از این حادثه احساس کردم که  دیگر کارگاه به درد کارکردن نمی خورد همه را مرخص کردم  که بی موقع به خانه برگردند   . دوساعت بعد بود که تلفن زنگ زد و شنیدم که برادر پیمانکار سکته کرده و فوت نموده است .

خلاصه دیروز پر از حادثه و پیام های ناخوشایند تمام شد و امروز هم تمام روز صرف رسیدگی به مشکلات دیروز بود و بس . امروز برای اولین بار در مراسم تشیع جنازه در الجزایر نیز شرکت کردم . مراسمی که در بعضی ار موارد با آنچه در ایران اتفاق می افتد متفاوت بود . اینجا هیچ خانمی برای مراسم تدفین به گورستان نمی آید .... مرده ساعتها روباز در صحن خانه برای کسانی که برای تسلیت گویی می آیند رها می شود .... هیج مرده ای قبل از نماز ظهر به خاک سپرده نمی شود .... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ترا از دست سلولهای مرده می گیرم

روی طاقچه جای می دهم

مبهوت ترا خیره می شوم

تو حرف می زنی

تکه تکه یخ

روی طاقچه انباشه می شود

 یخ می زند هوای اطاق  

 پناه می گیرم

- پناهگاهم دیگر بوی ترا نمی دهد

به صدای ناله ای گوش می کنم

از دور ترین روز های عمر...

احساس می کنم

 تو  پشت کوه یخ

اشک می ریزی

فضا از اندوه اکنده می شود

 دیگر در این اطاق

جز تکه های یخ

حرفی برای شنیدن نمانده است  .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

صبر می کنم

کوچه ای را هزار بار مرور می کنم

قبل از آنکه یخ بزنم

قبل از پایان بودنم

به چشم های خشم تو

دوباره چشم می دوزم

باران به تگرگ تبدیل می شود

آرامش رود

به هیجان سیلاب ختم می شود

و استخوانهایم می پوکند

نماز وحشتم را

همینجا

پشت آفتاب مندرس که بخوانم

درست از سمت درختانی که

رفته رفته کوتاه می شوند

ناپدید خواهم شد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آزادم

می توانم درب زندانم را بگشایم

از نگهبان عبوسم

خدا حافظی کنم

وبه انسانی که روبروی من ایستاده است

آغوش بگشایم

آزادم

دوباره به عشق برگردم

آخرین زخم تو

مرا آزاد کرده است .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

پشت پنجره ایستادم

تا سیری ناپذیر نگاهت کنم

می دانستم اگر پنجره بگشایم

یخ روزگار سردمان

در چشم های تو

اشک می شود

می دانستم

وقتی برای آغوش گرفتنت بال میزنم

ممکن است

راز نهفته در نجابت گوشه گیر تو برملا شود

میدانستم 

 به تنهایی خو گرفته ات نباید خدشه ای بخورد

هر چند شوق در چشمهای من

غصه دار

 اشک شد  ؛  چکید

...................

 حیاط مدرسه خالی است

بچه ها به کلاس هایشان رفتند

چشمهای من 

پشت پنجره ماند

منتظر زنگ سیاحت ام

پسرم روبری همین دیوار با دوستش حرف خواهد زد

پسرم با لباس زرد یک دستش

از همین شیر دوم آب خواهد خورد

پسرم همین جا

در مقابل چشمهای من بزرگ خواهد شد .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط آرش  |