|
|
|
|
|
پشت پنجره نشسته ایم فکر می کنیم شاید هم کاغذی را سیاه می کنیم تنها برگهایی که دستشان به شیشه می رسد گاه گاهی ما را نگاه می کنند ... - اینجا کسی نشسته است - کسی که می خواهد زندگی کند - کسی که می خواهد ... - مهربانی اش را به دستهای کوچکی بدهد زندگی آن سوی پنجره از روی بلند ترین شاخه پرواز می کند .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
پاندول زمان را گرفته ام تا لحظه ها معطل شوند فردا بسیار نزدیک است و مرا اضطراب سوال های بی پاسخ تهدید می کند دری نشانم بده که بگریزم و گرنه باز باید با نگاه ملامت تو در آمیزم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من سنگ قبر آتشم بی اعتنایی ایم را نگاه کن در اوج پیروزیم تباهی ام را نگاه کن از چکامه و شعر به هذیان رسیده ام - دیوانه ام سرود بی قراریم را نگاه کن سنگین ترین عصا را به دوش می کشم - بیهوده تر از کسی که سنگ بر دوش می کشید تو صبوریم را نگاه کن ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از تمام نقش ها خسته می شوم پاک می کنم یک نقش مانده است دوباره های مکرر بی ثمر سعی می کنم این نقش ماندنی است باید دلم را عوض کنم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بخاطر بغض هایت بخاطر حزن غریب تو وقتی به تماشای کوچه ایستاده ائی وکسی را که میخواهی نمی آید بخاطر تنهایی بزرگ تو داغی است بر دلم که اقیانوس آبها تسلی ایم نمیدهد .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شاملو نوشت : من تمامی ی مرده گان بودم:
http://cheshm-dorosht.blogfa.com/
و من ....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گرفتن دستهای تو به تماشای ویترین مغازه ای رفتن پوشیدن لباس تازه ای که خریده ای و نگاه لذت من وقتی که لباس تازه ات با دستهای شکولاتیت رنگ می شود چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ... چه دردناک گاه در ذهنم راه می روند ... همچون کویری ترک خورده نا امید از اننظار قطره ای باران حس می کنم خوشبختی های کوچکم دیگر نفس نمی کشند .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
پیاده آمده ام
یغما گلرویی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سعی می کنم بنویسم - فردا چه خواهم کرد ؟ هیچ جمله ای به پایان نمی رسد رها می کنم نوشتن را فردا می آید و می رود دفترم پر از نوشته های نا خوانا است .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هر قدر هم که می فهمیم باز در انسداد مغز ها اسیر می شویم رهایی ما به تنهایی گویا هیچوقت ممکن نیست . همین انسانهای پیرامونمان ما را اسیر کرده اند . و آخرین کسی که مرا کشت "خودم " بودم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بهانه ای برای ماندن از تو می خواهم نمی دهی من به راه می افتم برایت دست تکان می دهم کلماتم از ترس رنگ می بازند و پشت دست هایم سرودی تلخ گریه می کند انگار آهن گدازه ای در گلوی من است و خنجری که سینه ام را بشکافم و سنگینی غصه ای یسان کوهی سنگ که بر کوله ام نهاده ام هر گز ندیده ام مسافری اینگونه سنگین گام انگار آرزوی ماندنم را ترک می کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عنکبوتی گوشه اطاق من خانه کرده است هر روز می بینم برای زنده ماندن تار می تند ظاهرا ْ برای عشق ورزیدن هرگز تاری نمی تند دیروز فکر می کردم اگر می شد برای عشق ورزیدن تاری تنید شاید زیستن برای انسانها این قدر شبیه عنکبوتیان نبود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به آسمان دیگری کوچ خواهم کرد روی نازک ترین شاخه روی بلندترین درخت آشیانه خواهم ساخت... آنجا می توانم با صدای باد بخوانم با اولین شعله نور وضو کنم و دلم را روی گهواره ای از برگهای خزان زده بخوابانم دیگر از زندگی چه می خواهم !؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یکسال پیش با تنهائیم به راه افتادم و اینک تنها به شهری غریب رسیده ام کوچه هایش مرا نمی شناسند و خیابانهایش خاطرات مرا ندیده اند شوقی نگاه مرا به سوی پنجره ای که باز می شود نمی برد انگار اینجا نشسته ام که تنها زمان از من گذر کند .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||