تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

بساطم کسی را خوش نمی آید

مجبور می شوم

جمع می کنم

 

سکوت کرده ام

تا تو نشنوی

بساط تو هنوز پا بر جاست

با اینکه  سالهاست

 به کوچه های ذهن من که می پیجی

درد می کشم

 

افسون بی رویا

یک روز در  نهایت درد

ولی ترا

ترک می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

کافه ای کنار خیابان

سفارش قهوه ای

و انتظار

زنان بسیاری

با بوی تند

عشوه جار می زنند

به نرمی از کنارم عبور می کنند

و در ته کافه محو می شوند  

من همچنان در انتطار قهوه تلخ می مانم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

سالهاست

در آستانه ایستاده ای

وارد نمی شوی

فریاد می کشم

درد می کشم

متولد نمی شوی

ای فکر تازه برای زیستن

کجای خلقت تو  معیوب است ؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آرزوی اول تو چیست ؟

و آرزوی دومت ...

و آرزویی که جرائت گفتنش را به خود نمیدهی

چون آرزوی اولت را  مردود  می کند !

آرزوی که ترا از من دور می کند ...

وقتی که آرزوی اولت

دیگر محال نیست

بدان

زمان برای گفتن آرزوهای دیگر فرا رسیده است .

آرزو هایی که ترا برای همیشه از من دور می کنند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

نمی خواهم این لحظه های نشسته روی شانه هایم را

نمی خواهم این خزان ریخته در آسمانم را

می خواهم اکنون که نیستی

غفلتم را در کوچه های سرگردان رها کنم

می خواهم مخفی کنم صدایم را

مبادا صدایت کنم

تو باز واژه هایم را شکسته باز گردانی

می ترسم نگاهت کنم

مبادا نگاهم را

به کویری که همیشه در کنار من لمس می کنی باز گردانی

برای مجال اندک من

 انتظار پایان یافت

شاید همین فردا

به سیاه چاله ای بدون زمان سفر کردم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

کاش می شد

بدون آنکه عشق لطمه ای بخورد

بدون آنکه  من  یا  او

به جرمی متهم گردیم

به  وسوسه های دلخواه خود  سری بزنیم

بهشت  ، پاسخی به وسوسه های درون ماست

 

کسی می گفت :

آتش دوزخ هرگز روشن نمی شود .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

 در حریم من  

آسمان روی  شانه های من ایستاده  است

 هر وقت شانه هایم فرو ریزند

هر وقت  رنگین کمانی

 دیگر به روز های تحملم نپیوندد

آسمان من افق هایش

 غروب خواهد کرد

و مشرقش

قتلگاه آخرین خورشید خواهد شد

از کدام باور برایت بگویم

که تو باور کنی

من به آسمانی بالاتر از آسمانی که می بینم

امیدی نبسته ام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

بیزار می شوم

وقتی کتاب قانون را باز می کنی

تا مرا به بند های فراموش شده

باز گردانی

 - تنها چند بند برای عامیانه زیستن

شاید نمی دانی

تنها برای عقب مانده های ذهنی

قانون را تجویز می کنند

همچنان که پرستش را

برای آنانی که فکر کردن نمی دانند

کوچکترین دل شوره ات را بگو

و تمام آنچه ترا و مرا خشنود می کند

برای عشق

آئین نوشته ایی

هرگز ندیده ام .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

خسته تر از آنم که عشق بورزم

یا لب به گلایه بگشایم

خسته تر از آنکه

حتی

چشم بگشایم

نگاهت کنم

که میایی یا دور می شوی

خسته تر از آنکه کلامی

حتی چند حرف

خواسته باشم گفتگو کنم

از خسته گی که می گویم

دچار اوهام می شوی

امروز را ببخش

شاید فردا

برای نزیستن

دلیلی نیافتم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آسوده از آنچه رنج نامیده می شود

آسوده از هر آنچه ترا به تشویش تهدید می کند

- <    آسـوده    >

لحظه ای تجســـــم کن

......

چه لذتی دارد .....!

تنها آرزویی که هنوز کور سو میزند

حتی اگر  شیار های چهره ات

هر روز عمیق تر  شوند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

رابطه ام با زیستن

هنوز جدی نیست

هنوز هم نمی دانم

فردا به لحظه ای

که خند ه ای از صمیم قلب می خواهد

چه باید گفت

از کنار لحظه ای  که 

 گریه ای سوز ناک می خواهد

 - بی خیال

چگونه عبور باید  کرد ؟

پشت کدام باور نازک دوباره چشم خواهم بست

تا سرباز ان شکست خورده ام

پیروز دیده شوند ؟

در کدام حوصله

با تو از عشق خواهم گفت

در کدام زنج

در کدام بیزاری

در کدام سقط

دوباره به چهره دنیا

خیره خواهم شد ؟

و ترا باز خواهم شناخت

بعنوان تنها دلیلی که

هیچ چیز 

جدی نیست

تا موقعی که زمان

برای رفتنی همیشگی

از کنار تو فرا برسد

 ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آسمان همچنان روسیاه خواهد ماند

باید چاره دیگری بیندیشیم

آیا با عشق موافقی ؟

من در روزمره های خودم

تو در روزمره های خودت بگرد

شاید هنوز رد پا را

کسی ندزدیده است !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

برایم ترانه بخوان

از همان ترانه هایی که بجای کلمات سوت می زنی

و بیشتر از چند کلمه اولش را نمی دانی

دلم برای ترانه تنگ نیست

دلتنگم

تنها برای زمانی که با توام

و تو ترانه می خوانی ......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

پر غرور ایستاده بودم

تا کوه ها سر فرود آرند

من برای جاودانگی

جز عشق تو

به خدا هم نیازی نداشتم

ساعتها شکست می خوردم

تا یک لحظه چشم هایم

دیدنت را پیروز می شدند

 تنهایی مرا

آغوش های نخستین 

 تلخ کرده است

یادت نیست می دانم

اولین حرف درشت تو

تمام ارتفاع مرا دزدید

من در خسته خانه ایی

به ویروس بیماری مهلکی دچار می شدم

که علائم اش ظهور ویرانی است

سرطان بود فکر میکنم

که از جیب هایم

به دوست داشتن سرایت کرد

تلخ است 

حتی

توان فکر کردن 

به  آنچه نابود گشته است را

                                           دیگر نمی یابیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ظروف نشسته

لباس های چروک

و لحاف سر در گمی

که نشان خواب آشفته است ...

امروز هم یادم نبود

پلاستیک های زباله را

سر کوجه بگذارم

بارهم  روزنامه ها و کتاب ها

کف اطاق مرا غصب کرده اند

باز هم چند لامپ سوخته

خانه را تاریک کرده اند

باز هم فراموش خواهم کرد

میوه های دو هفته پبش را بخورم

باز هم غذا امروز 

 روی اجاق خواهد سوخت

و قوری اب

به آهن گدازه تبدیل  خواهد شد

اوضاع این خانه باز  می گوید

من هنوز هم  نمی دانم که تنهایم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

تمام کودکانی که دلتنگند
تمام کودکانی که بخاطر  نبود پدر اشک می ریزند
تمام این کودکانی که درد می کشند 
تمامشان
کودکان من هستند
هوای دل من همیشه بارانی است .

 

این نوشته یک کامنت برای  نوشته یک دوست بود .

http://mardemordad.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

فرشتگانت مرا کشان کشان

به سمت دوزج  تو  می آرند

من  بخاطر آنچه اسمش را گناه می نامند

شکنجه خواهم شد !

چقدر این صحنه ها برای تو تکراری است

ولی کجا گناه انسان بود  ؟

وقتی هزار سال قبل

هوس سیب را آفریده ائی ؟

و مرا آنچنان که خود می خواستی ... 

پر از احتیاج  سیب

آنقدر عالمی که می دانم

هزار سال قبل از تولدم

شکنجه ای را که بعد مرگ خواهم دید را

                                                           تو میدانی  !

بیهوده گاه تلاش می کنم

بسمت بهشتت پلی بزنم  !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

عید اولین روز خوشحالی است

اولین فرصت ِ پرنده ای ایست

که آوازش را با تنهایی

رهگذری تقسیم میکند

یا سایه درخت

لحظه ای مکث می کند

تا خستگی از قدمهای مسافر زدوده شود

عید را تا کنون تمرین نکرده ام

اما حس میکنم

آخرین روزی است

که من به تنها ئیم فکر می کنم

عید یک روز در آخرین روز آغاز می شود

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

امروز هم با خیال تو

اینجا کنار کاجهای پیر

پرسه می زدم

امروز هم

همان دردناکی دیروز بود

که در فضای بسته اطاق احساس می کردم

با همان نا امیدی آن روز

که از کنار  تو عبور می کردم

 

انگار تنها موهای ما سپید می شوند

ما همان به مکتب نرفته های دیروزیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

گناه بزرگی است زیستن

من تا آنجا که به یاد می آورم

گناه بزرگی  نکرده ام !

اما هر چه باداباد

بیا به آنچه سهراب گفته عمل کنیم :

   " بیا زندگی را بدزدیم

                           و آنگه میان دو دیدار قسمت کنیم ...  "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

من هم مسافرم

سالهاست کوچه ها

مرا نگاه می کنند

راهها

بار ها و  بارها

تکر ار  می شوند

 گاه نقطه های  نو ر

 مرا جلب می کنند

 

بار ها  و  بارها

اما .....

در نقطه ای تاریک  ایستاده ام

گاه افسوس خورده ام

چرا هر روز بیشتر 

 به  عمق نقوذ می کنم 

هر روز بیشتر

 تنها ئیم تاریک می شود ؟

تمام ترس من این است :

پایان این سفر

ته نشین شدن باشد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

چه کسی می فهمد !

من از ابتدا تا انتهای انسانیم

دنبال یک شاخه گل سرخ می گشتم ؟

چه کسی می فهمد

من  نه در محاصره

نه در تنگنای قفس

نه در انتظار سقوط

من در اوج خودم بودم

وقتی که گلوله های نفرت را

تنها برای آنکه با کسی زندگی کنم  پذیرفتم

چه کسی می فهمد

من برای یک ذره زندگی

تمام روز

سجاده ام پر از دعا می شد

پیمان من با کدام آرزو شکست

که اینگونه سالهاست

سجاده ام بدون دعا خاک می خورد ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت   توسط آرش  |