تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

چه روزهای سنگینی

یک سال از غروب

یک سال از سکوت

یک سال از وقتی که خنده نیست

یک سال از زیستن گذشت

گامهایت ترا به سمت من نیاوردند

راستی بگو

با آخرین گام تلخ تو

چند قرن

از احتمال چرخشی دوباره

در مدار عشق

دور گشته ائیم ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

 ترسناک بود

 جرمم

نابودی خودم بود

 نابودی آنچه تاکنون می پرستیدم

و ... آزمون عشق  

اکنون نگاه کن ......

حتی اگر سرابی فریفته باشد گامهای مرا

حتی اگر وقتی که می رسم

دوباره به روزهای تشنه برگردم

حتی اگر هزار سال

در خشکسالی بسر برم

دیگر نمی ترسم

چرا که تنها 

به آنچه امروز مرا خشنود نموده است

دل سپرده ام .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

 خاطره های شاد کم و مبهمی از ماههای رمضان بخصوص از دوران کودکی تو ذهنم مانده که تنها محدود میشه به شور و هیجان زمان افطار و صدای جذاب دعا زمان افطار .... تا به حال معمولا این ماه پر برکت !!! برای من جز کسالت و یک حس خاص نارضایتی ، برکت دیگری نداشته  ... بخصوص پایان ماه رمضان که یادآور یک اتفاق تلخ و به یاد ماندنی برای تمام طول عمر من هست .

اما در الجزایر رمضان دیگری را تجربه می کنم ... اینجا تا به حال کسی را ندیده ام (بجز یک نفر که می گفت یک روز در میان روزه میگیره)   که مثل من  رمضان اش مثل ماه شعبان باشه ؛ بشدت اعتقاد به روزه گرفتن و جذب حسنات !!! در این ماه  بین مردم الجزایر شایع است .تمام مراکز فروش مشروبات الکلی بسته است  و در تمام طول روز براحتی می توان در این شهر که در روزهای عادی از تراکم ماشین در حال انفجار هست حرکت کرد . بیشتر کارمند ها  ترجیح میدهند یک ماه مرخصی سالانه خود رو برای این ماه نگهدارند و گاهی این امر آنقدر بی حساب و کتاب است که بجز چند کارگر خدمات در یک اداره دولتی کسی را نمی یابی که چرت بزند ...

ظاهرا خواندن یک نماز یک ساعته بعد از افطار در بین تمام سنی مذهبان رایج هست و در الجزایر هم می توان شلوغی مسجد ها و محوطه اطراف آنها رو در زمان اقامه چنین نمازی مشاهده کرد . اما بعد از نماز و تقریبا ً  بعد از افطار ویراژ ماشین ها و شلوغی اتوبان هایی که به مراکز بر پایی خیمه های خاص در این ماه مبارک ختم میشه به طور وحشتناکی شروع میشه  .

برای من بسیار جالب بود که قبل از ماه رمضان بندرت میشد محلی رو یافت که برنامه اجرای موسیقی و رقص داشته باشه ولی با شروع ماه مبارک ! در بسیاری از مراکز تفریحی خیمه هایی به فرم صحرا نشینان بر پا میشه و دختر و پسر و .... زن ومرد  همه گاهی در سنی  کوچک به جنب و جوش می افتند که میشه با کمی اغماض گفت می رقصند . از مشروبات الکلی خبری نیست و از حاضران با چای و قلیان و سایر نوشیدنی ها و خوردنی های مجاز پذیرایی میشه  می تونید یک چای بخورید وهزار و سیصد  تومان بپردازید و یا یک قلیان برتون چاق کنند و ده هزار تومان پیاده بشید . البته کسایی که به این مراکز میان بیشتر انهایی هستند که حداقل یک ماشین و کمی پول اضافی برای خرج کردن داران و زیاد مشکل خاصی پیش نمیاد .میشه تو این خیمه ها شاهد صحنه های متنوعی بود  از دختران و پسرانی که درجا می رقصند و یا کسایی که گاهی از اول شروع موسیقی تا اخرین خواننده ایی که دیگه شعر ترانه ها رو یک در میان میخونه که زود تمامش کنه بشکل غیر نرمالی می رقصند و یا صحنه های رماتیک از نوع عربی که معمولا ً تا ساعت ۳ صبح بطول میکشه ...... یک نقطه جالبی یکی از دوستان نقل می کرد که در این ماه حتی زنانی که روابط آزاد برای کسب پول دارن روزه میگیرن و به هیچ مردی  حتی اجازه نمیدن که در طول روز لمسشون کنه  و لی بعد از افطار تا طلوع آفتاب اگر کسی رو پیدا کنند از حسنات دیگر این ماه هم استفاده می کنند . .....دنیای عجیبی است  با انسانهای عجیب و غریب ......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

سالهاست

حبس گشته ای

من

همانند کسانی که ترا

دورا دور می شناسند

فکر میکنم

نشانه های زیستن

در تو کمیاب گشته است

اگر چه بیقرار زنده ماندنی

اگر چه به هر آینه که می رسی

ترا تکثیر می کند

اگر چه راز ترا

در لفافه ء افسانه می توان

باز گو نمود

اما هنوز هم نمی دانم

بی قراری تو را

کدام اقیانوس آرام می کند ؟

در کدام آسمان ستاره ای برای توست

که امشب بی آنکه به تو خبر دهد

باز هم طلوع نموده است  ؟ 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

گاهی تمام وجودم

اکنده از حضور توست

بادی که می وزد

قطره آبی که می چکد

رودی که زلال می خزد

انگار ....

تنها  برای توست .

از  هر دین و مذهبی جدا شده ام

اما هنوز ....

اعتقادم به دوست داشتن

تنها بخاطر توست .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

کنار هم ایستاده ائیم

هزار دره خاموش

هزار اندوه

مثل کوه

در یک وجب

فاصله میان دستهایمان

جا گرفته اند

چشمها

گرچه به هم خیره می شوند

اگر چه هنوز دستی برای نوازش دراز می شود

اما هنوز پنجره های رابطه

 پشت  پرده تردید بسته اند

با عجزی که احساس می کنیم

گریز تنها پیشنهاد عاقلانه ایست

که پای می نهمیم

از تمام فصولی که گرم بود

از تمام روزهایی که باران امد

و هوا از بوی خاک باران خورده می رقصید

از تمام خوشبختی عبور میکنیم

گویا قرار هست

سالها

برای زمانی که فکر میکردیم

برای هم هستیم

و چند وقتی که

 براستی

برای هم بودیم

تقاص پس بدهیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

رویایی که حتی دیگر به خواب هم نمی بینیم  ولی  دوست داشتنی است :

روزی که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .

روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

........................................

ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم .

 

شــــا ملــــــو


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ای عشق :

اندوه بی تو بودنم  را هنوز

به دوش می کشم  

اگرچه صدف هایی یافته باشم

مملو از بلور مروارید

اگرچه زیسته باشم

در بهشتی که خدا ساخته برای بردگان درد

- در دیاری که هرگز نمی بینیم

اگر چه امیدوارم هستم

به  روزی که  تو می آیی

ولی باز ....

حسرت یک لحظه حضور صمیمانه ات

داغ می شود

بر پیشانی لحظه هایی که غرق می شوم

در لذایذی که بی تو

همیشه جسمانی است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

هر روز سهم خودم را از تاریکی روزها دریافت می کنم

گاهی از بی تابی آفتاب حتی

به تاریکی سایه ائی پناه می برم

گاهی می خواهم بخاطر نیاورم

گاهی ذهنم دروازه ای است

که تصاویر قرنها ثانیه از آن عبور می کند

گاهی کوچکترین امید

مرا به آروزهای دور و دراز وصل می کند

گاهی ریل های متقاطع با مسیر من

آنقدر عبوس و سرد می شوند

که بعد از فوران  خون ِ یک روز زندگی

باز هم سر د

بر جای می مانند

.............................

گاهی وقتی که  تو نیز چنین احساس می کنی

بیا در کنار هم

کمی زندگی کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

یکی همین نزدیک

یکی کمی دورتر از من

عنقریب غرق می شود

خفقان سرد

آنقدر مرا مچاله کرده است

که دستم  ، به هیچ دستی  نمی رسد

من شاهد خراش درد

روی تن احساس

من شاهد شوربختی انسان

در روزگار جاهلی هستم

که بوی عاشقی دیگر نمی دهد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

تو همیشه به موقع می آیی

درست وقتی که ناامیدی مرا نهدید می کند

درست وقتی که پنجره ها را سفت بسته ام

تا محدوده اطاق جریان خونم را کند تر کند

درست قبل از آنکه به پایان فرصتی دهم

تا در نبود تو غزلی عاشقانه بخواند

تو می آیی

پنجره ها را باز می کنی

و نور روی مبل ها ی فرسوده تکیه می دهد

آغاز با تو بودن

 هوای تازه

 حروف دوست داشتن

عاشقانه خواستن

سرودی می شود

عاشقانه تر از غزل

ومن فراموش می کنم

چند قرن

از زمان بی تو بودن

گذشته است .

 

پی نوشت : تنها بخاطر یک دوست پایان خوشی یافت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

پنجره ها دیگر

روزنه های امید نیستند

هر پنجره ای که باز میکنم

صف دیوارهای متراکم

کوچه های بن بست می سازند

دیوارهای که پای بر ضمیر من سفت کرده اند

 گاه شبیه هم هستند

راه و رسم دوستی را نمی دانند

هرگز چون بغض من ترک بر نمی دارند

کلامم را نمی شنوند

و خون دستهایم

از وقتی که لمسشان کرده ام

بند نمی آید

یکی به من می گفت :

با دیوارها مدارا کن

مفاهیم آن سو تر از دیوار

تنها به معجره دریافت می شود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

از آنچه دیگر لمس نمی کنم

دست شسته ام ...

حواسم را پرت می کنم ...

میخواهم بخاطر نیاروم

لذت های که دیگر هرگز به چشم نمی بینم ...

با گوش نمی شنوم

و هر بار که دل تنگ می شو م

هیچ گشایشی را امید نمی توا نم بست  

می خواهم در سحرگاهی که از خواب بیزار می شوم

راهی دور ترین خلوتی  شوم

 که  می توانم 

که  انتظار می کشم

نگران نباشم

کسی مرا می جوید

یا  در خاطر کسی هنوز پس مانده های من

خاطره ایجاد می کند

 چرا که دیگر

هیچ خواهشی

شب در خواب من

 تبدیل به رویا نمی شود ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

امروز دلم شدید هوای  شعر نیما رو کرده بود . اول صبح که پشت میز جاگرفتم اولین کارم روشن کردن کامپیوتر و جستجوی شعر  " من ترا چشم در راهم " نیما بود . و برای شاید هزارومین بار از خواندنش لذت بردم ...

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.

در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ده سالی بود که کار من صرفاً مدیریت و راهیری پروژه بود و هرگز اینگونه درگیر مستقیم با کار اجرائی  آنهم به این شدت نبوده ام . اجرای یک پروژه ساختمانی نا متعارف به شکل امانی و آنهم در کشوری که هنوز  مشکل زبانی به طور کامل حل نشده و یافتن نیروی کار ماهر و تجهیزات لازم  ،  که گاهی به خواب و خیال تبدیل میشه  ، آنقدر حسته کننده و کلافه کننده هست که دیگر مجالی برای تفکر ی اساسی  برای دفع بلایی که در اولین فرصت تنهایی نازل میشه وجود نداشته باشه . بلایی که حس میکنی مثل سیم خارداری دور تا دور روح ترو فرا میگیره و با هر گامی که لحظه ها بر می دارند خراشی روی روح  و احساس تو بجای میگذارند . یا این حال  فکر می کنم این داستان همچنان ادامه خواهد داشت  ولی تا کی من خواهم توانست اینگونه ادامه دهم را نمی دانم .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت   توسط آرش  |