|
|
|
|
|
حریف کوهها نبوده ام از کنارشان گذشته ام حریف موجهای غول پیکر نبوده ام خود را با شکسته زورقی به ساحل رسانده ام حریف درد های بی تو بودن نبوده ام اکنون بگو چه باید کرد ؟ نه در کنار تو می توان نشست نه از کنار تو می توان گذشت و نه تخته پاره ایی که مرا به سواحل بی آرزو ببرد !!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دستهایم و زنجیر هایم همیشه با همند هر کجا که می روم صدای جیرینگ های زنجیرم خبر می دهد من آمدم . من آمدم تا از تو هم سوالی بپرسم کلید زنجیر های من نگاه کن در دستهای تو نیست ؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست می بخشم خنده ام را پوستم را نگاهم را دست هایم را حتی تمام وجودم را کسی نمی خواهد . گاه صبرم تمام می شود نیازمند میشوم به کوچه های معلومی رجوع کنم که حراج می شود هر آنچه می خواهی بنام عشق پرواز را از خاطرم بردار و نازکی خیال را وقتی به عشق فکر میکنم شاید پایم را به کوچه بگشایی .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از کنار تمام شعر ها عبور می کنم کسی جز من گویا ......... چون من نزیسته است کسی گویا آنچه دریافت کرده است نا چیر .......... آنچه پرداخت کرده است تمام وجودش نبوده است گویا تمام ثانیه ها منحصر بفرد شده اند تنها شعری منحصر بفرد می خواهند مایوس ........ از کنار تمام شعر ها عبور می کنم دلم برای شعری که هرگز نگفته ام تنگ می شود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر می کنم ..... فکر می کنم بعد ... فکر ام را وارونه می کنم تمام آنچه بر در و دیوار نهاده ام سقوط می کند تنها رویایی می ماند لبریز از آرامشی که هرگز نداشتم آرامشی در کنار تو که هرگز نبوده ایی آرامشی در کنار تو که هنوز نیستی .......
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
احساسم را خسته گی پراکنده می کند روزها حریصانه عمر مرا بر باد می دهند . نداشتن هایم هیچ شعری را به ذهنم متبادر نمیکنند و خواستن هایم هر روز پیر می شوند . در کدام نقطه به اجبار باید بایستم و به اتهام آنکه " چرا نزیستم ؟ " به سالهای که دیگر نمی توان زیست تن دهـــــــــم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز بدی نبود ...کمی از شهر و کارگاه جدا شدم ...البته من تنبل تر از این حرفهام که چنین جسارتی بکنم ... چند وقت پیش معلمی داشتم که فرانسه برایم تدریس میکرد و همسرش در شهر دیگری مشغول کار بود امروز صبح تماس گرفت که همسرش کارش درست شده و برای همیشه برگشته الجزیره و دوست داره با من بیشتر آشنا بشه ...من معمولا هیچ دعوت به آشنایی رو رد نمی کنم برای همین علیرغم برنامه بتن ریزی در کارگاه قبول کردم و با این زوج جوان الجزایری کمی در سواحل تیپازه و شهر خرابه باز مانده از زمان رومیان ساکن در الجزایر قدم زدیم و برای اولین بار تا زیر زانو با مدیترانه آشتی کردم . سواحل صخره ای و بی نظیری در این ناحیه وجود داره که آروز کردم یک روز بشه در طوفانی ترین روز ها انجا باشم و غرش موجها و پاسخ صخره ها را بشنوم .کمی به رفتار این زوج جوان هم دقت کردم اصلا احساس نکردم عاشق باشند تنها ظاهرا ً در کنارهم زندگی می کنند . گاهی همین هم خوب است .....چه بگویم !!!!...... تازه داشتم حس میکردم که اینجا کارگاه نیست که گوشی تلقن زنگ زد . یکی از کارگران با پتک زده بود به زانوی یکی از قالبندهایی که بزور گیر آورده ام ... البته عمدی نبوده و پتک از دستش در رفته بود ... نمیدنم چگونه ۵۰ کیلو متر را با آن همه ترافیک ۳۰ دقیقه برگشتم زوج جوان را به خانه رساندم و راهی بیمارستانی شدم که ظاهراً مجروح ما را ترخیص کرده اند ... همه چیز به خیر گذشته ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که لذت تنت غروب می کند مرا تا طلوع دیگر باره تنت در کدام سکوت مرگبار حبس خواهی کرد ؟ احساس ام را به کدام کوه یخ زنجیر خواهی کرد ؟ حس لامسه ام را با کدام زخم از بوسه بیزار خواهی ساخت؟ من به انقیاد تنت تا کدام نقطه از تاریخ وفادار خواهم ماند ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نیازی به شاهد نیست می دانم تمام مسیر های منتهی به دیدن ترا در یک نفس دویده ام می دانم در لحظه های رضایت نو ذوق کرده ام می دانم برای انبساط خاطر تو تمام روز در سیاه چالهای زیستن زجر دیده ام می دانم قبایلی که امروز روی صحنه اند بیگانه ای چون من هرگز ندیده اند از قبیله انسانهای اولیه به شهر تو آمدم اکنون بدرود ......... اجداد کنهسال من مرا به بازگشت به کوچه های نخستین مجاب کرده اند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم برای همیشه در چشم های من زیباترین تصویر خواهی ماند گفنم برای همیشه بی قرار خواهم بود گفتم برای همیشه در اولین لحظه های فراغت - از زجر با غرور زیستن در کنار تو خواهم بود گفتم برای همیشه زیباترین داستانی از عشق برای تو خواهم خواند گفتم فقط کافیست دستهایمان با هم در آمیزند گفتم ................. - دستهای ترا سرما ربوده بود .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بیهوده بیدار مانده ام شعری بسراغم نمی آید انگار هیچ حسرتی دیگر عذابم نمی دهد انگار هیچ آرزو دیگر به سرابم نمی برد انگار من تمام شده ام .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
رها می کنم ترا...... همچنان که نوشته هایم را وقتی در قافیه ها یشان گیر می کنم رها می کنم .... خودم را ....... ترا ....... در بی قافیه ترین تند بادی که می وزد می خواهم یک بار هم شده شعر سپید بی درد را امتحان کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بی هیچ چشم داشت چشم هایم را به تو می دهم دستهایم را تمام توانم را و هرچه فکر می کنی در وجود من یافت می شود تنها برای دل دادن مکث میکنم دلی برای دل دادن پیدا نمی کنم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دور می شوم ...... نزدیک می شوم ......... به لحظه های دلچسبی که همیشه در انتظارشان به التهاب شیرین دچار می شو م به آرزو های بلندم سرک می کشم چمدان ذهنم را زیر و رو می کنم خاطره هایم را کشف می کنم به شقیقه هایم فشا ر می آورم و زیر تمام نامهائی که اسم مرا می شناسند خط می کشم اما ... نامها دیگر معنا نمی شوند و من ناتوانی دستهایم را با صدای بلند می شکنم مدتهاست که فکرمیکنم طعم این لحظه ها را پاره باید کرد وگرنه می دانم تو باز خواهی پنداشت من هنوز هم نبودنت را درد می کشم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از دست دادن تو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سایه هایی از خودم را چیده ام دور تا دور میزی که روی آن مشق می کنم با هر کدام کمی حرف می زنم با هر کدام کمی راه میروم هر کدامشان کسی را دوست می دارند هر کدامشان فکر می کنند ... در آفرینششان خورشیدی مقصر است نوار ذهنم تاریک می شود به لحظه ای میرسم که ذهنم سوت می کشد مشق هایم را با سایه هایم حتی خودم را با مشق هایم مچاله می کنم جیب ها یم را پر می کنم از خودم از سایه هایم و کاغذ باطله های که نوشته ام فردا اگر فرصتی کردی آتشی درست کن می خواهم سوختن را با تمام مچاله ها ی انباشته در جیب هایم یک بار شاید برای همیشه امتحان کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
صحنه تاریک می شود می گویند : " بازی تمام شد " هر چند من هنوز نقش اولم را بازی نکرده ام هر چند من هنوز در ابتدای قصه ما نده ام و نقش مقابلم هنوز فصه را مشکوک می داند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||