|
|
|
|
|
ایمان بیاوریم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار بگذریم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عاقل شده ام
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از این همه شعر خسته نمی شوی ؟؟؟؟؟ من پیشرفت کرده ام حتی از شعر هایم بیزار گشته ام شعر را باید زندگی می سرود و ما گوش میدادیم ...
http://www.mozhdehk.blogfa.com/
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
غم نیست آنچه میآزاردم نبودنی سبک بال است بودنی در کنج لحظه های هیچ من دل باخته افسانه ای هستم که گویا قهرمانش را سر بریده اند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می شد از غم تو بگریم کاش میشد در ذهن اشکهایم ترا من دوباره ببینم کاش یک بار هم باورت را بیابم کنارت بشینم گلی را بچینم کلامی اکنده از مهر با بوسه هایم بگویم ترا کاش می شد دوباره ببینم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
پشت در ایستاده ام
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ربطی به تنهائیم ندارد ربطی به اینکه امروز هم نیامدی ...... آنچه مرا خسته می کند ناشناخته ائی است که تو هم اورا ندیده ایی شبیه وهم می ماند در گذشته رد پایش نیست امروز حاضر نیست و فردا را کسی ندیده است . با این حال ...... هوای زیستن داغ گشته است من همچنان می توانم یخ زده در خواب زمستانی ام غلت بزنم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که می گویی دوستت می دارم وحشتناک من دچار دلهره می شوم مرا با زخمهایم چگونه بیاد می آوری هنوز ....؟ مرا با اندوه هی که به تو سپرده ام و خنجری که برای زخمهای تازه بسته ام چرا روزانه در مقدس ترین اماکن دعا نفرین نمی کنی ؟ چگونه بگویم ........! من جهل را ترجیح داده ام وقتی که ایمان مرا مایوس کرده بود ........
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شب در چشمهای من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمهای من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن به چشمهای من نگاه کن چشم اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت .
حسین پناهی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته ام اما....... هنوز ... هر روز صبح من عزم می کنم چیزی گلویم را از تنفس روزها منصرف نکند هنوز قرار هست لذت به انتظار من پاسخ مثبتی بدهد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین فراخ می شود ...یا دلم بزرگ می شود ؟ کسی دور می شود ...یا کسی نزدیک می شود ؟ ......................................... وقتی به بزرگی فکر می کنم هر دو امکان پذیر می شود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بت پرست شده ام اما بت بزرگی نخواهم ساخت ابرهیم بت بزرگی نخواهد یافت و با گناه بزرگش در آتش خشم برای همیشه خواهد سوخت
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بی آنکه چیزی به انتها رسیده باشد بی آنکه از دست داده باشم آنچه را که اینگونه بودنش به روزگار من ظلم می کند همچنان پا برجا تکیه بر ذهن دردناک خویش روز ها ی دیگری را در فاصله های بسیار دور از تو دق مرگ می کنم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
برای آخرین بار امروز شامگاهم را قدم زدم فرصت تمام شد پنجره را که ببندم دوباره راه مرا با خود به دور دست خواهد برد تصور با مداد در سرزمین غروب هذیان شکنجه گری است بالین احتضار را ترک می کنم بی هذیان ..... شکنجه دیگر نخواهم شد .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از تو عبور می کنم آن سان که شوکران را در زمان ناگزیر محناج می شویم از تو عبور می کنم
گویا زمان دیگر برده گی را نمی تابد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ترا ثبت کرده ام در جاودانگی ترا آن سان که مجاب می شوم که مرگ بهتر از بی تو بودن است درک کرده ام اما دریغ و درد ...... فکر می کنم تا زمان بلوغ تو دچار حسرتی جاودانه خواهم ماند .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آن حقیقتی که مارا نجات خواهد داد در دسترس نبود به دروغ خندیدیم تا کسی شوربختیمان را شادمان هل هله نکند اکنون ادامه میدهیم خنده را اعتماد بنفس را شاید کسی فریب خورد و ما باور کردیم خوشبخت بودن همین قدر ساده ممکن بود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزی است ایرانم هیچ یک از مانده کارهای که فکر میکردم در این چند روز ایران آمدن حل خواهم کرد حل نشد !!!!!!!!هیچ توضیحی ندارم . شاید مشکلات می بایست طور دیگری حل بشه و در فکر من تا کنون یک گزاره اشتباه چنین تصوری که اینبار سفری متفاوت خواهم داشت جا خوش کرده بود .الان داشتنم از یک جلسه گفتگوی نا هنجار برمیگشتم که تابلو کافی نت رو دیدم . نیاز داشتم بیام و حداقل یک چند جمله ای بنویسم شاید این حس کمی تا قسمتی نا کامی رو همین امشب فراموش کنم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
..... " سفری دشخوار و تلخ از دهلیزهای خم اندر خم و پیچ اندر پیچ از پی هیچ " " شاملو "
مرا سفری در پیش است . چند روزی نخواهم بود . نگرانتان خواهم شد .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
خسته تر از تمام روز های عمر را ه می افتم لبم بسته خواهد ماند تا خاطرات نزول کنند شب تیره تر شود شاید دیگر مرا تو هرگز ندیدی شاید دیگر به غربتم برنگشتم شاید شما را دیگر ندیدم با توام .......... میدانی ........ با تمام این حرفا گاه دیدنت را محتاج می شوم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
جستجو کن مرا خواهی یافت سنگ نیستم یا شیشه یا در کنار جاده افتاده لاشه ای من انعکاس توام قبل از آنکه آرامش چشمه را بهم بزنی .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شوم همچون واقعه ای تلخ درست مثل آنکه دریا با امواج سر به هوایش کشتی پر از مسافری را غرق کرده است . درست مثل اندیشیدن به یاَس
مدتهاست ندیدمت امروز در افکار من چه می کنی !!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با تناقض وحشی ِزیستن آشنا هستم منی که تشنه ام و دانه های سیاه ترین خاک را به گوش واره ای شنوا بدل کردم از زمین و خاک سیاهش از تمام اقیانوس ها سیرم من آفتابم را تعطیل کرده ام وقتی که دیگر تلفظ اش برایم سخت گشته بود اکنون تا تو اندکی پـلک بر هم گذاری غروب ویرانه ای را تعطیل می کند آنوقت دیگر تو مجبور نیستی بیشتر از آنچه سهم توست از سیاهی سفید بختی ات را در لابه لای موهای سپید من جستجو کنی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می شد فهمید... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدنم چقدر شبیه رفتن است شاید هم شبیه افتادن شبیه بغضی که هیچ وقت گریه نجاتت نمی دهد حس رها شدن را باید در کجای فرصتم جستجو کنم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
درها به هم کوبیده می شوند معلوم نیست کسی می آید یا کسی برای همیشه می رود هنوز نمی دانم پنجره ها به امید کدام بوی تازه باز مانده اند چندین هزار کفش پاره گواه من هستند تنها به سعی نیست گاه باید تنها به انتظار مبهمی دل بست شاید کسی آمد پنجره را به روی بوی زمین سوخته برای همیشه بست .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
پر از گناهان کبیره ام بی هیچ ندامتی همیشه چوبه دارم را به کول می کشم جرات بخشش ات را نمی دانم اما ............ خواهشی دارم مرا به دارم بیاویز خودت را مرا هم خلاص کن .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه صرف می شود فعل " زیستن " فعل زمان گذشته اش را بارها تکرار کرده ام بارها حفظ کرده ام اما همیشه نمره ام صفر بوده است در زمان حال هم زیستن را مجالی نیست لطف کن اگر آینده ای داریم بگو زیستن را در آینده محال چگونه صرف می کنیم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزو هایم را بغل کرده ام
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سنگین و منجمد نزدیک آخرین دیدار ایستاده ام ای شیرین ترین خیال وقتی که دوستت می دارم از من به دور باش مرا که در انتهای خویش ایستاده ام سیاه چاله ای جذب می کند اکنون دستهای من پلی است بیا از عشقی که در آستانه درد تو ایستاده در گذر می خواهم بی هیچ حسرتی در انتهای هیچ خود قدم بزنم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر تخته سنگی عظیم له شدن یا در آسمان بی عشوه سنگسار ستاره های دروغین شدن چه گزینه های مضحک و دردآوری امروز کشف کرده ام برای با تو زیستن .
بگو چرا تمام راهها با تو دشوار میشوند ؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آن چه جستجو می کنی ما در اعماق زندگی کردیم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
حس می کنم اسمم را صدا کردند باید عریان روی طناب باریکی به سمت دیگری بروم فرقی نمی کند بیفتم یا که بگذرم اما کسی در درون من بی طاقت است دائم سوال می کند : "آیا طناب محکم است ؟ " پاسخش را نمی دهم وسوسه ای را باید محک بزنم باید به اندازه احتمال بودن حیات در مریخ یقین کنم می توان با دندانهای عاریه آنسوی این طناب طعم زیستن را با کسی تصاحب کرد.
همیشه در ارتفاع بلند سرم گیج می رود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر می کنم برای خوشبخت زیستن از پلی نامطمئن باید عبور کرد باید ... نه بایدی را مهار کرد باید ... شاید ی را قبول کرد اصرار ی نیست می توان همچنان مشکوک همچنان مظلوم همچنان بدبخت بازهم زندگی !!! کرد
نگران نباش کسی از تو سراغ خوشبختی ات را نمی گیرد .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت نا امید می شوم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بگو از کدام هستی متروک حرف میزنی !!!؟ از کدام خونریزی بزرگ !!؟ از کدام زلزله از کدام بد بختی !!!!!!؟ نقشه بودنم را باز کرده ام جستجو می کنم ...... در کدام سال اتفاق افتاد !!!!!!!!!!!؟ اینجا به تعداد روز های عمر ویرانی است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||