|
|
|
|
|
در انزوای سکوت خویش زیستن اعترافی ایست وحشتناک که ما جماعت تنهایان توان سنجیدن برگزیـــدن و اعتقاد را از دست داده ایم چه توانا در ناتوانی خویش فرسوده گی را با زیستن اشتباه می کنیم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطرات زیبایی است در ذهنم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه تو می خوانی ترانه نیست اعتراض نیست اعتراف عاجزانه به تنهاییست وقتی که ویرانه ایست دیگر آن باغی که می دانی !! بغض ها با سرعت سرسام آوری اشک می شوند .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق می بالد در چشم هایمان لحظه ای درنگ می کند چهره ها بر افروخته دلها گرم بسترها بی طاقتی را گواه می شوند اندیشه ها اما بی طاقتند پویایی را دیر نمی پایند پنجره ها بسته می شوند چشم را دست را خیال را به عادتی زنجیر می کنیم بی اعتماد به آنچه می پنداشتیم عشق کالای فرسوده ای می شود پر از خاطرات روز های استعمال و افسوس دفترچه های یادداشت را فتح می کند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دنبال کدام خدایی میگردی !!!!؟؟؟ آنکه زلزله هایش کودکان بی سرپرست می زاید فکر میکنی بفکر تنها ایست!!!!؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب به احترام تمام سالهای تنهایی ام پوزخندی لبم را تلخ کرده است سکوتم شکسته است صبرم هوار می کشد پنجره را باز می کنم حتما فکر می کنم وقتی که دیوارها فرو ریزند کسی مرا از پنجره نجات خواهد داد !!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از خواب بلند می شوم مثل موهایم که بیهوده بلند می شوند
آخرین وضعیت روی شیشه های شکسته راه می روم .
پی نوشت : انتظار گذر ذره های ریز زمان اینگونه عواقبی دارد ...در لحظه هایی که زندگی نمی کنیم و فقط به ثانیه شمار خسته ای دل سپرده ایم که ما را به زمان دیگری ببرد .....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم به شیوه ء جدید زندگی وارد می شم . به خانه جدیدی آمدم .اینجا دیگر کسی بعد از من تو خونه راه نمی افته و از این نظر احساس امنیت بیشتری دارم . اگر چه صداهای مزاحم آپارتمان نشینی مزه سکوت محض خانه قبلی رو نداره ولی اینجا احساس میکنم چهار دیواری اختصاص به من داره و کسی جز من حق ورود به آن رو نداره این هم شاید از آن نیاز های اولیه من ِ انسان بود که شش ماهی از آن بی نصیب بودم . حتی راضی نشدم خانم های کارگر برای تمیز کردن خونه بیان ترجیح میدم خودم این کار رو بکنم . آشپزی رو چندی است به اجبار جدی گرفته ام . فکر نمی کردم اینقدر لذت بخش باشه . اینجوری که پیش مبرم باید دیگه از مردهای شکم گنده کمتر بدم بیاد تا بتونم خودم رو حداقل تحمل کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا می توانی ببینی؟ من آنجا کنار تو کنار میز صبحانه نشسته ام و تو یک ریز حرف میزنی معمولا ً چیزی نمی خورم میترسم اگر لقمه ای بخورم تو مکثی کنی اینگونه باز فرصت حرف زدن را از دست می دهیم !!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام دردم از آن است که تمام خدایانی که به ذهن من نزدیک می شوند پرستشم را شایسته نیستند . من انسان منفرد عاصی روی آرامش نمی بینم .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام بی طاقتی های ما پاکتی کم حجم را هم پر نمی کند امروز وقتی تمام تنم شعله می کشید دوش آب سرد آتشم را فرو نشاند امشب دنبال فکر سرد میگردم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ما ته نشین شده ائیم در خاطراتی که سالها پی در پی تکرار گشته اند . هنوز سیاهپوش اولین خاطره ای هستیم که سپید زیستن را از ما دریغ کرد .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز وقتی که دیگر آفتاب بودنت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بن بست کوچه ای آخرین مسیر آخرین ایستگاهی است که باید پیاده شد و گرنه کسی به زور ترا پرت می کند دوست داشتم قبل از آنکه کسی جسارت کند با چشم های مزاحمش تذکر دهد آخرین نقطه توقف است وقتی که تمام زندگی در جیب هایم بود چند ایستگاه قبل از این پیاده می شدم
از اتوبوس های که به سمت بینهایت نمی روند بیزارم .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
واژه های |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرین زنگ را بزن نا امنی مرا آزار می دهد آخرین زنگ را بزن می خواهم مطمئن شوم بعد از آن به خواب خواهم رفت و کابوس هایی که می بینم به انتهای خویش می رسند می خواهم از تو بشنوم وقتی که تمام آنچه داشتم از رویا و خاطره از آن تو شد یعنی من تاوان دیروز را کامل پرداخت کرده ام !!!؟
می خواهم کسی را در درون خودم گول بزنم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نقطه های غصه روی پیشانیت چیده شد و اینک خطی عمیق که میان سالی پر از غصه را تصویر می کند زنی تنها که بر خاطرات اندک خویش گریه می کند و در هر تفکرش اثبات می کند مرد از خطوط چهره اش سوء استفاده کرده است نشانه های خیره کننده ای دارد آن سان که خودش درک می کند عاشقانه عشق ورزیده است و بزرگترین برهانش پاکی بستری است که هنوز حفظ می کند هر شب بغض می کند <مثل تمام سالهایی که عشق ورزیده است > فکر می کند بستر های دیگری مردش را ربوده است.
این مرد که من نیز می شناسمش پذیرفته است که سالهاست شبیه هیچ عاشقی زندگی نمی کند .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با آنکه بارها با من نمانده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که برای ماندن دلیل نیست
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدانم های زیادی تو زندگی وجود داره که من نمیدونم ...تازه ترین اش اینکه نمیدونم چطور شده پست قبلی من از وبلاگ ام حذف شده ..... باور کنید!!!! از همه دوستانی که برای پست هوس نظر های ارزش مندی داده بودند عذر خواهی می کنم .
پی نوشت : فکر می کنم خودم اشتباهی زدم پاک شده ولی جالبه یکی از دوستان توی یک پست دیگه پیام داده بود که بخش نظرهای پست قبلی باز نمیشه !!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به عمد فراموش میکنم قبل از آنکه بتواند مرا بترساند به عمد از جاده های که می شناسم دور می شوم به عمد خراشی عمیق روی احساس می کشم دیروز دیگر با من زندگی نمی کند نگران نباش تمام داستان در کوچه ها ثبت گشته است .
پی نوشت : پایان مرا غافلگیر نکرد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بیشتر از من با جبر آشنا هستی اما جواب معادلات تو همیشه اعداد صحیح می شود ومن همیشه با پاسخی گنگ درگیر می شوم
پی نوشت : جواب معادلات جمع اعداد انسانی همیشه در ذهن من به سمت بینهایت میل می کنند ... ته نوشت : جواب معادلات جمع اعداد انسانی همیشه باید در ذهن من به سمت بینهایت میل کنند و گرنه جمع نمی بندم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز باورت نشد سرمستی عجیبی بود هنوز زمانی برای صبر بود توهم ترک نخورده بود من از هزار لایه ناباوری عبور میکردم در کالبد زیبای تو ذوب می شدم آنوقت بدون آنکه تو بدانی می شد لبی از زلال تو نوشید دنیا را به ابعاد تو نزدیک کرد و زیست .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر یک گام برداری من مشرقی ترین انسان عهد خویش از سمت مهربانی های بی دلیل به ذهنت رسوخ خواهم کرد .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خم شده ام آیا طوفان از بالای سرم عبور خواهد کرد ؟ چشم هایم نمی دانند < نگاه در دیدگان من خاموش می شود > آیا دوباره دیده خواهم شد ؟ ریشه هایم چندی است به اعماق جهنم رسیده اند آیا می توانم شاخه هایم را هنــــــــــــــــوز با فریب هرس بیازارم ؟؟؟؟ انتها چگونه آغاز می شود ؟ چگونه از یاد می بریم سالها پیش اندکی زندگی کردیم !!!
پی نوشت : هرس کردن درخت مرده چیزی جز فریب نیست و آزار دهنده است ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
همین که به تو فکر می کنم یعنی دلیل دلبرانه ای در لابه لای پرده های ذهن من به کمین نشسته است اما واژه ها در انتظار گشایش دل دل از دست داده اند نامت را نمی توانم صدا کنم !!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به پیشباز تو آمدم در تمام فصولی که عشق بود چیزی برای فدا کردن داشتم چیزی برای بخشیدن چیزی برای آنکه نشان دهم هیچ چیز دیگری از " من " نمانده است تنها به باوری نیاز بود دریغ اینک بدون شانه های من چگونه گریه می کنی !!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ظاهرا ً چاره ای نیست ما در روزهای آینده به قتل می رسیم لباس سیاه پوشیده ام هنوز به اندوه تکیه کرده ام اما سعی می کنم بدون سوگواری عمرم را به خاک بسپارم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یک اشتباه بزرگ تو خلقت هست . تمام فرصت عمر صرف درک آن چیزی میشه که باید با اون زندگی می کردیم و بعد یک اگاهی آزار دهنده که می فهمیم زندگی آنچیزی نبود که ما کردیم .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعا ً سرنوشت می داند روزهای خوشایند در اولین فرصت در اولین صفحهء زندگی نامه ها ثبت می شود قطعا ً قرار نیست همیشه اندوه سهم ما باشد سهم ما از آنچه خوشبختی است گویا هنوز در راه است اما هنوز هم نمیدانم تا کنون قدمهایمان کجا بودند !!!!؟ اگر قبل از خزان اولین برگ اعتماد می رسیدند حاصلی از روز های رفته می چیدیم ... و صندوق های میوه اکنون انباشته از جلوه های رسیدن بود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
باید فکر ی به حال جمله ها بکنیم ! جمله ء " من عاشقم " نامفهوم است همیشه عواقب بدی دارد حتی "من دوست می دارم " کافی نیست فکر میکنم چنانچه از ضمیر "ما " استفاده می کردیم عاقبت فاعل تمام جمله ها خوشبخت می شدند .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها بعد از دچار بودن عبور لحظه ها ی عمر را مجاز میدانم . تا کنون تمام عابرین از تاریکی کوچه سوء استفاده کرده اند .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
روز ها به انتظار پاسخ نمی دهند بی تعصب بی تفاوت همچون تفکر ات دست و پا شکسته روی هم تلنبار میشوند نمیدانم انتظار از کجا به ذهن من رسوخ کرد
عادلانه نیست هر روز خواب بی عاری مرا پاره می کند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز می بینمت تمام روز دفتر خاطرات صد ساله را مرور میکنی . هزار بار غرق میشوی هزار بار عاشقی پیشه می کنی باز انگار در حقیقت لحظه ها اشتباه کرده ای دوباره به ابتدای راه خیره می شوی درست روی همان سکوی دیروز زیر همان آفتاب مشکوک بخواب میروی !!!!
هنوز پای رفتنت را پیدا نکرده ای !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با شکوه ترین احساس های انسانی
با شکوه ترین لذت تنها در آغوش آن مهربان ناپیدا است گاه تنها بخاطر تنهایی من بغض می کند من تا صبح بیدار می مانم نگران ویرانی خودم هستم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه احساس می کنم زندگی ما انسانها مانند امواج سرگردانی است که در فضا پخش گشته اند . گاهی نگاهها ، گاهی نیازها ، گاهی از آنجا که در یک محیط کار یا تحصیل می کنیم ، گاهی که همزمان به نقطه انتخاب می رسیم با هم دریک صفحه قرار می گیریم . تعداد این گاهی ها هر قدر زیادتر باشد به هم بیشتر نزدیک می شویم و شاید زمانی دراز یا برای همیشه در کنار هم ماندیم . اما گاهی نیازهای دیگری هم هست که قبلا نادیده گرفته ایم یا کم رنگ بوده اند بنا چار به صفحه دیگری پرت میشویم و باز امواج دیگری برای مدتی کوتاه یا دراز در یک صفحه گاه موازی ، گاه منطبق ، حتی گاه .... ولی روی یک صفحه همراه می شویم .
پی نوشت : صبح اولین فکری که تا چشم باز کردم تو ذهنم بود بی نهایت صفحه ایست که از یک خط راست می گذرند .روی این خط راست بی نهایت نقطه هست که هیچ تاثیری روی این بی نهایت صفحه ندارند . اما کافی است یک نقطه خاص و متمایز وجود داشته باشه که دو صفحه منحصربفرد برهم منطبق بشوند . این نقطه چیست یا کجاست ؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک لحظه محض نیاز دارم که برم توش و تا وقتی تکلیفم با خودم و پیرامونم معلوم نشده بیرون نیام . از اینکه ثانیه ها دقیقه ها و ساعتهایی که میگذرند هیچ حسی ندارند . از اینکه صبح میشود از اینکه مات می نشینم و ظهر می شود از اینکه امروز هم دارد تمام می شود و من هنوز با نمیدانم هایم نمیدانم چه باید کرد . چه باید کرد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه دیر وقت با دست خالی به خانه می آیم ، شام نمیخورم ، سیگار می کشم دیر می خوابم حتی با صدای بلند فیلم باز می کنم ؛ اعتراضی نیست . گاه روز هم خانه می مانم کسی نمی گوید " وای پوسیدیم " . کسی دیگر نمی پرسد چرا تلفن ام خاموش بوده است چرا در دسترس نبوده ام . کسی دیگر تلفنم را برای شماره ای مشکوک دور از چشم من نمیگردد . کسی به من شک نمی کند که چرا زنگ تلفنم را پاسخ نمی دهم شب بدون آنکه فریادی کشیده باشم بخواب می روم ،صبح کسی شک نمیکند چرا دوش میگیرم چرا اصلاح میکنم ؛ سالها فکر میکردم اینگونه زیستن هرگز ممکن نیست !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من دروغ می گویم تو دروغ می گویی ما دروغ می گوئیم همه دروغ می گویند نمیدانم چرا "تو دروغ می گویی" را بیشتر تکرار می کنیم !!!!!!!!!.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر چتر خویش پناه گرفته ام بالای چتر من آفتاب های بیگانه با من می درخشند آیا چتر من کسی را آزار می دهد ؟!!!!!؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
راه بازگشت را تو می دانی پس هرگز گم نمی شوی یا من گم نمی کنم ترا اما وقتی که نیستی شاید ترا از دست می دهم !!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
صدایم از دوست داشتن برق می زند احساسم که لبریز خواستنی عاشقانه است مرا سرمست کرده است کاملا درک میکنم با هر قدمی که بردارم قد م بلند می شود و قله ها فروتنانه تعظیم می کنند امشب عظیم ترین موجی که دریا تاکنون آفریده است به بالش بازوان من تکیه کرده است حس میکنم امشب تعداد ستاره ها کم اند باید هزاران ستاره دیگر به نقطه های نورانی اش بیفزایم ............................... یک شب تا خود صبح اینگونه خواب دیدن چه لذتی دارد !!!!!!!! بیداریم را نمی بخشم .......
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هوس صعود کرده ام اما به دشواری صخره ها که خیره می شوم پچ پچ ترا می شنوم که می گویی : " برگرد این کویر برای همیشه از آن توست " |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیا همان چیزی است که من فکر میکنم عشق تنها همان چیزی است که من درک میکنم هر چیز و مفهوم دیگری را انکار میکنم این حداقل سهم من از این دنیا ست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب ماندیم رویا از آسمان آویزان مانده بود تا وقتی که دیگـــــــر مًرد
آمیختــن یگانــگی تنها با چشم باز ممکن بود هرگزکانون نگاهها نزدیک هم نشد چراغ های مشوش اضطراب
می سوختند در شبانه هایی که فرصت های ناب عشق بود ما اما همچنان سرزمین علف های هرز را شخـــــــم می زدیم افسوس باید......... باید.......... باید گامی به سوی آب می رفتیم باید مسیر طغیان درد را مسدود می کردیم
اکنون خسته نشسته زیر آسمان تیره ای
زانوان یاس را چنگ میزنیم .............. نمیدانم شاید سزاوار زندگی کردیم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهم دنیا را کمی وسیع تر ببینم درد ناک تر از دیدن اشک های سوزناک تو زشت تر از فحش های تو مهربان تر از پروانه ای حتی که به سوختن دل سپرده است می خواهم کمی انطرفتر از خط و نشانی که هر روز روی دیوار میکشی قـــــــــــدم بزنم .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه احساس میکنم کس دیگری هم در درون من است گاه مرا دچار خاطره های رنگارنگ میکند گاهی مرا با حسرت دیدارهای محال عذاب می دهد گاهی هم صحبت خوبی است با من تا سپیده بیدار می ماند اما گاهی فقط جیغ می کشد امشب سرم را با دستمال ضخیم بسته ام منفجر نشود .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط آرش
|
|
||