|
|
|
|
|
گاه خشمگین گاه بسیار مدعی گاه ساکت و آرام گرداگرد من پرسه می زنند با نیش ها ی آماده ودر غفلت های من که کم هم نیستند گاه برای خون خواهی گاه برای رضایت غریزه ای که به آنها سپرده اند فرود عذاب آوری به طعمه خویش می کنند
همان داستان تکراری زیستن ام را می گویم در طــــــــــــول سالهــــــا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
قفل هر پنجره مانند گره هی است برطناب گاه با اشاره ای باز می شود گاه به شکل نا باوری سفت است نه با دست های من نه با دندانهای تیز تو گشوده نمی شود بی راهه می رویم .... خراش حرفها گاه تاثیر زخمی عمیق طناب را قبل از گشوده شدن پاره می کند
پنجره برای همیشه بسته می ماند .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به بی اعتمادی نمی توان خیانت کرد متهم وقتی به اعمال شاقه هر روز تنبیه می شود حق دارد در اولین فرصتی خطا بکند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می دانستم در کجای تاریخ خویش ایستاده ام اوج میگیرم.... بین زمین و آسمان چرخ می زنم .... فرود می آیم ... یا غرق می شو م !!!؟ از آرامش چقدر فاصله گرفته ام !؟ با درد چقدر عجین شده ام !؟
کاش............... امشب از درد تازه ای گلایه می کردم !!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من در کجای خاطرات توام ؟
لطفا بگو بیشتر جستجو کنند ( میدانم که خودت حوصله نمی کنی ) می خواهم قبل از اینکه بیشتر از دیروز گم شوم بیابی ام .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دیواری از جنس سنگ یخ
با گل الودترین آبی که ممکن بود ساخته ء دست های ماست هر شب به آن تکیه می دهیم کابوس هایمان را مرور می کنیم بی دلیل نیست آفتابی دیگر به شب هایمان نمی آید .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آه ..........زندگی آه........... زندگی چه اندوه ناک چشم های مرا در روزانه های بی روزن ترک می کنی چه پر شتاب مهلت سیاه گیسوان عمر من خاکستر نشین شدند گاه احساس می کنم بسیار دور از من ایستاده ایی !!! بگو تقصیر من چه بود ؟؟؟ این قهر زیستن با تو چه عوارض دیگری دارد ؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهم با جمله < من می توانم > امشب سرودی بسازم می خواهم بدانم من با < من می توانم > در فرصت های اندکی حتی بدون درد تو می توانم ! تنها بمانم ؟!! هزار بار می نویسم : < من می توانم > < من می توانم > . . . نه هنوز باور نکرده ام < من می توانم > باید دوباره هزار بار بنویسم من می توا نم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از درد دیرینه روحم هنوز درد می کشد سنگینی سکوت سهمناکی تنهایی و .......... طلوع آتشی که هر صبح در دلم آغاز می شو د ............... من داغ هر روزه را با کدام اقیانوس سرد می کنم !!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اوج آرزوی پوچی بود بیا زیر زمین را کمی جستجو کنیم شاید آنچه از ما دفن گشته برای چند روزی که می مانیم کافی بود ...!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
محدود زندگی کردیم چارچوب ژنها اجازه نداد بیش از این منبسط شویم اندوه من تنها بخاطر تولد احتمالی روز روشنی است که می توانست پوزبندی برای ژنهای مرتجع باشد اما .... نخواستی نخواستیم یا نخواستم .................. گویا دیگر فرقی نمی کند .
پی نوشت : شعر قشنگی دارد گندم :
چگونه نبخشمت ؟!
وقتی که میدانم چگونه شکست خورده ای در نبرد نابرابر با ژنهایت ............................ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
رسیدن به تاریکی الوده درد مطلقی شدن در دنیای مطلقی که هرگز نداشتیم هنوز گاه بیداد می کند بزرگ بودن در هر لغت نامه ایی به کوچکی اشاره می کند که در درون ماست گاه باریکه آبی را سیل می بینیم گاه طوفان نسیم شادی آوری است ما تنها اسیر عوارض پله ای هستیم که روی آن ایستاده ائیم تو روی کدام پله از زیستن ایستــــــــــــــــاده ای ؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش آنچه داریم برای آنچه می خواهیم کافی بود . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه با تو زیستن باعث میشود اشتباه فاحشی بکنم چند ین هزار سال نوری فاصله در چگونه زیستن را نادیده می گیرم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بیابان خالی است بیابان خشک است بیابانی که من دارم تا کنون باران ندیده است آفتابی کهنه دلش را داغ می کند خارها با ریشه های عمیق باد هاایی با خستگی در آن پای می نهند و با شتابی عحیب می گریزند
عشق را هر کجا دیدی بگو به بیابان سری بزند ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گم گشته ای دارم هوا خالی است خالیست جای دوست غمی در شبانه های من غرق می شود در چند قطرهء زلال سرگردان....
اسمشان را به تو نخواهم گفت.........
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
این عکس شاید یک نمونه تقریبا کاملی باشه از فرهنگ پوشش زنان در الجزایر . وقتی خانمی براساس اعتقاد یا ... به این نتیجه می رسه که باید روسری ببنده روسری را کامل و درست می بنده و اگر اعتقاد یا ... به بستن روسری نداره بدون آنکه هنجار های جامعه نادیده گرفته بشن انتخاب آزادانه ای رو انجام میده . شاید اینگونه بودن خیلی کمک کنه که کمتر به ریاکاری روی بیاریم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امکان پذیر نیست دیگر با سودای فراموش کردنت لحظه هارا سیاه نخواهم کرد به درمان دیگری فکر کرده ام باید اسیر درد دیگر ی شوم باید در خواب تاریکتری غوطه ور شوم اگر ............... نفطه های روشن درد های تو بگذارند . !!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خنده دار نیست ؟ باور م نبود روزی.......... بی تو حتی نفس بکشم اکنون سالهاست زنده ام بی تو !!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم نیست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست می شناسمش تلخ گریه می کند زجر می کشد چرا که دیوانه وار دوست می دارد کسی را که هر روز به قصد کشت آزار می دهد .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از چرخیدنی مدام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به مرور این نوشته نیاز دارم . دوستان ببخشند اگر تکراری است .
تمام میشود
نازنین من منحنی درد وقتی در وجود تو به نقطه آشوب می رسد مسیر معکوس آغاز میشود همیشه اینگونه بوده است هیچ چیز برای همیشه در اوج خود نمی ماند ذره ذره فراموشی ذره ذره فرو ریختن ذره ... ذره به سمت دیگر حیات جذب می شویم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
می گویم عشق در کلام توست عشق در کلام من است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی که دردناک ترین درد هایم را به جهنم حواله می کنم تنها برای آنکه نشان دهم بخاطر تنها ترین مکان آرامشی که خدا خلق کرده است شکرگذار قانعی هستم خدا پرست شده ام
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من از نی چقدر بیزارم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ستایش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام آنچه سهم من بود از با تو زیستن از آن تو حنده دار نیست !!!!!!!!!!!!!!!؟ بر مسند سخاوت نسشته ام و بزرگترین بخششم دردهای توست !!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
در برابر قاضی ایستاده ام تمام بهانه های من پوچ است بر اساس تمام قوانینی که برای انسان زنده تبیین نموده اند من مقصر اصلی مرده زیستن شناخته میشوم قرار است تاریخ روز اعدامم همان اولین ساعت اولین غفلتم باشد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از هیچ کس نپرسیدم هیچ کس جرات نکرد ساز مخالفی بزند دشنه را تا انتها در سینه ام فرو کردم حماقتی که هنوز با هر تکان کوچکش درد می کشم . در بند بند کتاب رسالتش در طول سالها نفرت ......... تنها آیه ای است که تکرار میشود .
................................. سالها با دشنه ام مهربان بودم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتهاست شما را نمی بینم بهانه هایتان را به من نمی گوئید زنگ هم نمی زنید که امشب چه چیز باید برایتان بخرم نمی دانم ......... روزی که به انتهای این فصل میرسیم احساس معصومتان چقدر مجروح است ؟ .............................................. تلفن مشترک مورد نظر روزهاست که خاموش است من نگرانم .......... " خاری به پایتان نرود؟.....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ایران در چنین روزی معمولا ً کسی سر کار نمیره ولی اینجا شاید روز سیزدهمش با ایران متفاوت هست . مثل یک روز عادی راهی محل کار هستم . راننده نواری را نشان میدهد که در سفر قبلی از ایران اوردم خودش چیزی ازش نمی فهمه تنها برای دل خوشی من نوار " من تنها ماندم " اصفهانی رو برام باز میکنه و فضای داخل ماشین پر شده از صدایی گرمی که می خواند : " روزی تو خواهی آمد ...." روزهای خاص خاطرات ثبت شده شاخصی را معمولا ً بیاد آدم می اندازند ، بخصوص اگر شماره روزهای عمر به دهه چهارم هم رسیده باشه و تو هنوز الزایمر نگرفته باشی . قدم به سال قبل بگذاری و سالهای دیرتر که تو جوانتر بودی .... . بیاد می آورم سالها پیش در چنین روزی با جوانان فامیل صبح اول وقت به کوه زدیم ؛ قله را فتح کردیم و برگشتیم به خانهء یکی از همین جمع فامیلی ... آنجا دختری بود که من گاه دزدکی بوسیده بودمش و اولین غزل دست پا شکسته ام بعد از شکست اولین عشق نواجوانیم برای او سردوه شد . همه نشسته بودند که چای آورد ؛ یادم هست هوا سرد بود و دستانم یخ زده بود ... . نفر سومی که چای بر می داشت من بودم . استکان انگار به سینی چسبیده بود و من هرچه سعی کردم جدا نشد . بغیر از استکانی که می خواستم بردارم چند استکان چای دیگر نیز واژگون شد من با وجود انکه هنوز تنم از خنکای صبح میلرزید تب کردم ....... شاید تا ده سال بعد آن هیچ خاطره ء زیرکی که ذهنم را به بازی بگیرد بیادم نماند ه است . اما ده سال بعد از آن باز بعد از یک کوه پیمایی اولین ارتباطی که هم عشق بود و هم همه چیز اتفاق افتاد کاش هیچ اتفاق دیگری نمی افتاد .....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا به جای درستی نمی بری گاه اندیشه هایم به خاطر تو بیمار می شوند گاه با تن گر گرفته از تو به فاجعه نزدیک می شوم تو یک عمر همراه من هستی اما ...... حتی به اندازه یک لحظه نیستی بعد از تو تنم سرد می شود و من از تو بیزار می شوم گاه روز ها ترا نمی بینم انگار در پشت چشم هایم خواب می روی ولی همیشه یک ساعت شنی ترا در زمان مجهولی در وجود من بیدار می کند من رنج بیداریت را هر کجا برم تلخ می شوم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
برگشتم . نشسته ام انگار قرنها راه رفته ام و تمام رگهایم از سختی های که دیده ام درد می کنند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار چیزی جا گذاشته ام چیزی فراتراز جاذبه ای که مرا به زمین جذب کرده است احساس می کنم ... غوطه ور شده ام در بادی که می دانم مرا کوچ می دهد بسمتی که سایه ها کوتاه می شوند نمیدانم ........ مگر روز های که رفت چه چیزی کم داشت که من هنوز طعم سیر بودن را نمی فهمم؟ چه چیز جا مانده است ؟ که مرا وادار می کند هی ...برگردم پشت سرم را ...وارسی کنم من چرا به فراغت رفتن نمی رسم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
همین خانه همین کوچه است همان خیابانی که من هزار بار پشت چراغ قرمز اش ۵۵ ثانیه ایستاده ام اینجا تمام دیوارهایی که ذهن مرا احاطه کرده اند مرا می شناسند که سالیان درازی نمی دانستم "باید امشب کجا روم ؟"
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره به سفر فکر می کنم . باید بیایم و غم چهل روزه را در چهره هایی که ترا دوست داشتند ببوسم . باید بیایم کمی کنار آرامگاه تو بنشینم و از چیزی که با هیچکس نمیتوانم گفت با تو گفتگو کنم . غم نبودنت را برای همیشه دوست می دارم
باز ناتمام می آیم با درد آلوده بودنم را تنها ..... در ماتمت فراموش می کنم . درماتم از دست دادنت آغشته می شوم . جان سختم باز نا تمام می مانم باز ناتمام می آیم .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
باران در اوج فزونی اش سیل می شود و باد....... در نهایت سعی اش طوفان سهمگین من در نهایت سعی ام چه خواهم کرد؟؟ فکر میکنم........ دور از تو زندگی !!!!!! کنم !!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خورشید نیــــم سوز یــــخ ها هنـــــوز منجمــــد سرما را هنوز در چشم رهگذران احساس می کنم مردی هنوز میوه های کال می خورد ... و بازارهای بی مشتری سکوت کرده اند تمام جمله های که امروز دیده ام به نقطه ای ختم گشته اند . نگاه کن هنوز .......... تندیس های مندرس پوشش شکاف های کهنگی هستند ............................................... دردی امروز مغز مرا سوراخ می کند بهانه کم دارم می خواهم فردا سوراخ مغزم را بپوشانم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست در این جهان بازی است .. . گاه هوا سرد می شود دوباره طبیعتی سبز زمین را فتح می کند ... اما......... نه خدا و نه شیطان .... آنکه هم کیش می شود هم مات.. .. ما هستیم در فرصت های منجمد ..... اینجا ... گاه صحنه تاریک می شود ... مهره ها جابجا می شوند و ما نمی بینیم ... از این دروغ بگذریم ... بیا مهره ها را دوباره بچنییم ... موافقی بازی دوستانه ای بکنیم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
زیستن آسان نیست انگار باز اغراق میکنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت توسط آرش
|
|
||