|
|
|
|
|
چشم می بندم تصویر دردمند تو شفاف می شود اما تا چشم باز می کنم تو نیستی ترا در کدام لحظه گم کردم در کدام زمان تلخ ثانیه های قلبت تمام شد تنها من که نیستم مادرم در نبود تو چه خواهد کرد ؟ تمام گیسوان مادرم درد می کند قلبش را اندوه کشته است مادرم امروز دستهای بی یاورش را به دار کشیده بود مادرم حق د اشت .... مادرم تنها ماند ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ماه بود می دیدم دلتنگ رفتنی اما چیزی نمی گفتی کاش قبل از آنکه راهی شوی می گفتی که بعد از این من کجابه دیدنت آیم ؟ در کدام خاطره در کجای این تاریخ برای همیشه ثبت خواهی شد؟ پدر بگو .... مگر تو کجا رفته ایی که جمعی چنین سوزناک می گریند؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نماندی ببینمت نماندی ببوسمت پدر .......... اشک های بی قرار من در حسرت آخرین دیداری که مسیر نشد (بدان ....عزیز از دست رفته ام ) برای همیشه گونه های تبدار مرا خیس خواهد کرد شاید راحت شد ی ..... دیگر به غصه های من نخواهی سوخت اما مگر قرار مان این نبود که تا رسیدن لبخند ... همراهیم کنی ؟ چه زود دردی که ترا آب کرد و برد این عهد را از خاطرت زدود غبطه می خورم غبطه می خورم به خاکی که ترا در آغوش میکشد آخر ای بزرگوارترین مرد در تاریخ عمر من آغوش تو نیاز من هم بود.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
می گویند حالت زیاد خوب نیست می گویند چندین بار سراغ مرا می گرفته ایی طاقتت به انتها رسیده می دانم حتی گریه های خونبار من ترا از راهی که پیش رو داری بر نخواهد گرداند توان دست های من حتی لرزش دست های ترا کم نخواهد کرد و تمام حرارت قلبم عرق سرد پیشانیت را کاهش نمی دهد چه نا توانی مرگباری در ذهنم نشسته است
پای در راهم به دیدار تو می آیم اگرچه می دانم بی پدر خواهم شد بی پدر بر خواهم گشت.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
باید جرآتم رامحک میزدم بلند با تمام قدرتم < تا پچ پچ ها به پوچی فرو شوند > فریاد کشیدم : قرنطینه های شما مرا محدود نمی کند آهای با شما ام ای گروه ریاکاران با تمام احساسم با تمام آنجه مرا ذره ذره تصویر می کند آنچه مباح میدانم خواهم کرد شلاق های زبانتان کارگر نخواهد شد وقتی از گرده های من کار می کشید دیگر به ترانه هایم ناسزا ندهید من شر منده سخاوتی که خود در دستهایتان نهاده ام نخواهم شد آزادیم با ارزش تر از هر مقام در ریاکاری است .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خالی تر از خالی بی هیچ گنجایشی حتی برای صدای بال یک مگس سیر حتی از تحمل تنفس یک لحظه ... یک نفس آشوب عرق سرد و انسداد تمام رگهایم و سگینی عظیم روی بالهای احساسم حتی سنگین تر از جسد اینجا نشسته ام انگار حالم زیاد خوب نیست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتي كه : مي بوسم تو را گفتم تمنا مي كنم گفتي كه : گر بيند كسي ؟ گفتم كه : حاشا مي كنم گفتي: ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در ؟ گفتم كه : با افسونگري ، او را ز سر وا مي كنم گفتي كه : تلخي هاي من گر ناگوار افتد ترا؟ گفتم كه: با نوش لبم ،آنرا گوارا مي كنم گفتي : چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام ؟ گفتم كه : من خود را در او عريان تماشا مي كنم گفتي كه : از بي طاقتي ،دل قصد يغما مي كند گفتم كه : با يغماگران ، باري مدارا مي كنم گفتي كه : پيوند تو را با نقد هستي مي خرم گفتم كه : ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم گفتي : اگر از كوي خود ، روزي تو را گويم برو؟ گفتم كه: صد سال دگر امروز و فردا ميكنم گفتي : گر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم گفتم : ز تو ديوانه تر ، داني كه پيدا مي كنم
این شعر رو تو یکی از وبلاگ ها که نویسنده اش " آرام " هست دیدم شعر جالبی است با تمام بیت هاش موافقم . در آخرین بیت یک واقعیت گرای قشنگ هست که کل شعر رو برام دل پذیر میکنه ................................................... ........... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز پشیمان نمی شوم هزار سال دیگر هم حتی اگر مجال بود جز مهرورزی که پیشه کرده ام کاری از دست من بر نمی آید اندوه من برای توست جهــــــــــل نفــــرت ترا آشفته کرده است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
زیستن بی انتظار نغمه ای در جا نماز کهنه ای ریز ریز محو می شود یادم نبود من دیروز از شاخه ای تلخ بر زمین تلخ افتادم در گهواره ای تلخ خوابیدم و برای همیشه خواب تلخ می بینم تلخ می خندم آنانی که مرا تلخ خواستند یا نخواستند طعم تلخ مرا درک می کنند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست نمی دارم روزهایی را که نو شدن را نمی فهمند گوشهایم دیگر هیچ قصه ای را که قهرمانش سالهاست مرده نمی شنوند خاک میخورند خاطراتی که از پرتگاه فراموشیم نترسیدند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
باور کن از آسمان چشم ها ی من آبی تر از کلام بی تکلف من عاشقانه تر کلامی نخواهی یافت من از کوه زاده شدم من از دریا نطفه بسته ام جنگل بی گناه مرا با خاطرات هر روز ه خطر به ثبت رسانده است اما من همیشه از پا نهادن به بهشت شما بیمناک بوده ام من هنوز ریا نمی دانم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر رقت آور است برای لحظه ای زندگی باید احتیاط کرد وقتی با تمام توانت از دشواری ریاکاری عبور نمی توانی کرد آشوب تو ، بی سرنجام خواهد ماند میخ های زنگار بسته را آماده کرده اند تا دستهای ناسازگار تو را بر صلیب نفرتشان بخشکانند تو هنوز فکر میکنی میتوان در لحظه ای زندگی را یافت می توان در یک نگاه ساده حقیقت یک دوست را فهمید تو هنوز فکر میکنی زندگی زیباست !!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه اینگونه است "تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد " |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق را تصویب می کنیم
عشق را تجویز می کنیم اما رعایت نمی کنیم عشق را مانند نیاز مان مانند خودخواهی مانند عقده هایمان که چرک صورتشان را نشوسته ایم مانند کمبود های مان تصویر می کنیم عشق بی دریغ کجاست؟ کجای این هستی انرا کجای ذهن پشت اندوه بی دلیل از یاد برده ائیم چشماهایمان دیری است از لذتی بزرگ محرومند ودستهایمان در بازارهای داد و ستد جرم می کنند
پی نوشت: ۱- این نوشته شاید مال چند ماه پیش بود . امروز داشتم دنبال مطلبی می گشتم . دوباره خواندمش . حس کردم خوبه امروز چند بار دوباره بخوانمش . ۲- دوباره در الجزایرم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
......هنوز در سفرم ................................................... سهراب
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با فلفی که طعم فراق می دهد با دردی که فصل را نمی شناسد با خونی که بند نمی آید بگو چکار کنم وقتی شادی به دم بادبادکی بند است و غم مرا چون سنگی در سراشیب یک دره دنبال می کند دلم شاخه ی شاتونی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است
شعر از غلامرضا بروسان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اجبارها دربدترین دقایق درد را تشدید می کنند کاش میشد سفر نبود من دلشوره احساس نگرانم را در کنار تو فراموش میکردم کاش می شد دستهایم برای تو می ماند مرهمی برایت فراهم می آوردند کاش چشم هایم در گودی چشمهای تو همچنان مبهوت می ماندند کاش وقتی که اجبار رفتن هست دردت را به من هدیه می کردی من با پاهای خسته ام ترا از درد هایت دور می کردم کاش ............ می دانم قلب پر از عشق به مهربانیت را همراه من کرده ایی همین برای من کافی است
پی نوشت : این شعر خانم حدیث جمالی امشب برام جذاب تر شده غریبی ٫ بی کسی ٫ تنهایی . . . گاهی وقتها پرستو هم که نباشی مهاجری!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر می کنم
همیشه فکر کرده ام هرگز گریه نخواهم کرد اما پیرمرد کهنسال خاندان من پیرمرد قوی بنیه با غیرت تمام برای دردی که ترا ناتوان نموده است چشم هایم چقدر میسوزند!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت توسط آرش
|
|
||