تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی

آخر هفته ایران خواهم بود . معمولا عوض شدن موقعیت ها و برخورد با محیط ها ی  نا آشنا و نامانوس  ؛ ارتباط با انسانهایی که  از نوعی دیگرند و با زبانی  که من  نمیدانم با من  حرف میزنند  . شرایط  تازه ای که مولفه هایش را نمی دانم و بر آنها مسلط نیستم مرا دچار نوعی تشویش ، اضطراب ،  یا دلهر ه می کنند  . امیدوارم علیرغم تمام  آنچه در طول سفر  مرا  نا آرام می کند  . . سفرم چیز ی باشد غیر ازآنچه ذهن مرا اشغال کرده است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

خستگی را روی شانه های من تو میبینی!!!!

کف پاهای طاول زده ام را

ولی نشانت نخواهم داد!!!!

به تو نخواهم گفت:

هنوز وقتی که مقصدم را نمی دانم

راه رفتن چقدر دشوار می شود

اشتبا هی نکرده ام  

 نترس

می دانم چه می خواهم

آنچه می خواهم

فراتر از هر آنچه تاکنون به آن رسیده ام

مرطوب تر از هر قطره زلال

که تا کنون به خلوت من فکر کرده است

فراتر از تمام دلتنگی است  آنچه می خواهم

شاید برای همین است

پر از حسرتم

وقتی که با آن فکر میکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

ابر ها رفتنند

اما در آسمان

رد پای کوچ باقی ماند

تنها مسیر مبهمی

که ترسیم کرده ام

پا نهاده ام

تا به انتها برسم

تاریکی اکنونم

تقصیر نقصان هیچ آفتابی نیست

آفتاب تاریکـــی

گوشه ای در همین اطراف

در کمین من خواب رفته است .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

فشار می آورم

به ابعاد تنگ بودنم

تمام حفره را خودم نکنده ام

که اندازه ام باشد

آن کسی که کتاب قانون و حکم را نوشت

من نبوده ام

آن کسی که بهشت را تبلیغ می نمود

حرفی از من در کلام او نبود

آن کسی که از دیوار حریم کسی

به منظری تجاورز کرد

مرا نمی شناخت

اسم مرا کسی  دلش خواست

روی این حفره بنویسد

بیچاره نمی دانست

ابعاد من اینقدر دلتنگ می شوند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

انسانهای منفرد

تنهـــــــــــــــــــا

انسانهای پلاسیده 

 چهره های کریه

انسانهای معتــرض

طناب های دار پر از سرود

انسانهای گرسنــــــــــه

انسانهای ســــــــــــرخ

انسانهای سیـــاه و زرد

همه در کالبد های محدود

با آرزوهای نامحـــــــــــدود

گاه با اشتهــــــــــــــــــــا

گاه  بی رمق

چگونه در تلاش  بی ثمر

تباه می شویم

آن موعود شکفتنی

گویا  بندرت در جامه ای

جای میگـــــــــــیرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

عادت شده برای چشم هایم

 گاه گاه یخ بزنند

گاه من میان شعله های آتشم

گاه بوی خاک باران خورده میدهد 

خشکسالی های

 با تو بودنم

 جای افسوس نیست

 همین فاجعه های پی در پی

همین دغدغه های  تو خا لی

همین لحظه های که

 گاه از بی  تبسمی زرد می شوند

تمام عرض راه را گرفته اند

من خسته ام  مثل تمام روز های عمر

کاش در  این چیزکی که تا اتنهای راه مانده است

کسی کوله پشتی احسا س مرا

منقلب میکرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

گاهی فکر میکنم
 کجای این حیات هنوز تاریک مانده است ؟

  من برای  کشف کدام راز  سر  به مهر

 هنوز هم

 بر ضریح های متبرک  امید بسته ام ؟

 

یک چیز برایم مسلم است
 تو در چشم هیچ کس

 تا انتهــــــــــــــا

شبیه عشق نمی مانی
 

اسم با شکوه ترا

یک روز تغییر می دهیم !!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

پسر ناز کوچکم

می دانم هنوز نوشته های مرا نمیخوانی

امسال هم

چشمهای درشت سیاهت

با احساس عاشق

چشمهان مشتاقم

که بالیدنت را به تحسین نشسته اند

در هم گره نخــــــــــورد

در هشتمین سال تولدت

باز خرسنگ ها  ی فاصله

بوسه های مرا  فرصت نداد

بر گونه های پر طراوت تو بنشینند

تولدت همیشه در تمام لحظه ها مبارک  باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

حرفهای ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی :

 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

           چقدر زود

                           دیر می شود !

 

قیصر امین پور

این شعر استاد رو امروز خوب حس می کنم  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

لحظه لحظه زندگی سخت می شود

پدرم درد می کشد

او که

سالهاست آوره گی مرا در

خلوت احساس خویش

 "  درد  "  کرده بود

او که

سالهاست شیار های مهریان چهره اش

با اشک اندوه عمق میگرفت

اینک

دور از نگاه من

در فضای رنجور خسته خانه ای  دلتنگ

 با درد لحظه ها را  رنگ می کند

دستهایم دور مانده اند

و آروزی گرفتن مهربان ترین دست

مرا زجر می دهـــــــــد

من بی  طاقتم برای دیدنت

پدر...

انصاف نیست طاقت نیاروی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

دروغ می گوئیم

با هم بودن آغاز میشود

دروغ می گوئیم

با هم بودن ادامه میابد

تا وقتی که دروغها کوچکند

می توان خندید

می توان ادعا نمود

خوشبختیم

تا وقتی کسی دروغ بزرگتری اختراع نکرده است

تا وقتی هنوز کسی جای دروغ بزرگمان را نمی داند

بازی ادامه میبابد

معنای دیگری از آنچه زندگی کردیم

یاد من باشد

 غریزه راست می گوید

 جنگل هزار ساله است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

Réveillon اصطلاحی است که فرانسوی زبانها برای شب ژانویه بکار می برند . که معنای بیدار ماندن میده . اولین شب Réveillon الجزایری ما هم سپری شد . اینجا هم مثل ایران برای ایجاد محیطی دلپذیر (به اصطلاح سنتی )خیمه ائی  در داخل سالن هتل ها بر پا می کنند که تداعی کننده محیط صحرا و صحرانشینی باشد !! قراربود موسیقی اصیل عربی گوش بدیم و شب Réveillon  را عربی تجربه کنیم  که اینچنین هم شد  . منتهی سواد عربی ما آنقدر نبود که مانند سایر مدعیون دچار هیجانات روحی بشیم و صرفاً به مشاعده هیجانات اکتفا کردیم . مشاهده لذت بردن سایرین باعث شد ساعت چهار صبح راضــی ؛ منتهی با چشم بسته راهی اقامتگاه بشیم . همه هشدارهای بیدار باش تلفن همراه را حنثی کردم و ساعت ۱۱ صبح !! که بیدار شدم  هیچ اثری از Réveillon دیشب نمانده بود . مثل تمام لحظه های عمر Réveillon هم هفت ساعت قبل تمام شده بود . ومن همچنان با  این فکر کهنه کلنجار میروم که  " چرا این همه زندگی با عشق آغاز میشوند و در نیمه های راه عشق را گم میکنند !!!؟ عده ای به نفرت ، عده ای به بی تفاوتی ، و عده ای به تنهائی می رسند !!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

چه خوب بود

به شکل  لحظه ها لباسی فراهم کرد

چه خوب بود

از کنار دلشوره ها

با چشم باز هم گذشت

گلدانی را که آب میدادی

تصورت پایان رسالت انسان بود

گلی  با تمام جلوه اش 

از باغچه های عمومی شهر

 در خلوت نیاز مضحکت می زیست

حسرت ها دچار مرگ می شدند

و آیه های مزاحم تکفیر

ترا فراموش میکردند

 

ای کاش عشق

تمام معنای زندگی نبود .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

امروز آخرین روز دندان کشی پروژه دندان پزشکی من بود . آخرین دندان عقل را هم امروز با زور قلم و چکش  از محلی که جا خوش کرده بود کندند  ؛ نشانم دادند که ریشه های سالمی دارد ولی دیگر به دردم نمیخورد  برای همین در سطل اشغال دنداپزشکی انداختم و آمدم  باورم شد که همیشه نمی توان به ریشه دل خوش بود باید تاثیر گذاشت ؛ باید موثر بود و گرنه یک روز شاید حتی بدون قلم و چکش هم  ،  حذف مان کنند . توقع عقل از دندان عقل هم نباید داشت .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

ترانه ها را با کلمات مسروقـــــه می سازند

انسانها با کلمات عاریه عشــــــق می روزند

خانه ها برای انفجار ریاکاری در انتظار فرصتند

وقتی به دفعات عشــــــق مـــــــــــــی ورزیم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

در پيش چشم دنيا

دوران عمر ما

يك قطره دربرابر اقيانوس

 

در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان

عمر جهانيان

كم سوتراز حقارت يك فانوس

افسوس !

 

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

درد آن نیست که ما مرد یا زنیم .

درد در این تارهای ذهن ماست که عنکبوتان تنیده اند

درد در کتابهای ماست

که ابلیس آیه آیه به مصلحان وحی کرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

آنچه می نویسم

می دانم که شعر نیست

من تنها با صدای بلند فکر میکنم

سالهاست در ذهن من

کلمات تنها به ساز حزن میرقصند

 چشمهایم را مدتهاست  بسته ام

و تنها  با خراش صد باره زخمهاست

 که بن بست ها را تشخیص میدهم

هر وقت سوی من آمدی

 دوست من

دستم را بگیر حس لامسه ام

هنوز

 گرمی دست دوست را

 تشخیص میدهد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

چهره ها  تنها با قلب مهربانشان

در دلم می نشینند

وقتی در عمیق ترین قسمت ل دلم خانه کرده ائی

باورم میشود

زیباترین مهربان

تو بوده ائی .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

از بس از درد حرف میزنم

دلم درد می کند

سرم گیج می رود

 

روزی پر از آفتاب

 پشت پنجره

با کسی حرف میزند

بال بال آرزو در آسمان صاف

و خرامیدن هزاران شوق

در جامه حریر

 

من از شرمساری

در پشت پرده پناه می گیرم

پرده ای که بر چشمهایم کشیده ام

تا نگاه بان من باشد

نگهبان بیچاره

سالهاست زندان مرا

از  هوایی که زندگی در آن جاری است

تفکیک می کند .

 

 

رو خوانی متن

http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=Af5740a68-fca9-4222-94d0-829bdf206b86

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت   توسط آرش  | 

دانائی ام افول کرده است

عشق ورزیدن به خاک سترون

و رشد نمادهائی

به یاد بود

اما

تمام عشق این نبود

دائم خودش به من میگفت :

"برای عازم شدن دیر می شود

ما پیر می شویم

و دیگر کسی به چهره های پلاسیده

توجه نخواهد کرد !!!"

من از چنگ ویروس جمله های مریضی که سالها

خون مرا تلخ کرده است

جای دوری نرفته ام

با آنکه از بوی خاک هر روز دور می شوم

گاه حسی کولاک  میکند

ما میان آسمان و زمین دیدار می کنیم

و....

دوباره فصل سرد

دوباره انجماد

دوباره فاصله  با رقم های بیشتری ثبت می شود

از این همه گسستن و بستن کلافه ام

اگر دانائی ام مدد میکرد

یک ذره فاصله

برای لغو تمام تعهدات کافی بود!!

 

 

روخوانی متن :


http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=A3c14645e-f56e-4f92-91a9-be31c0c48f80

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط آرش  |