|
|
|
|
|
تا همین چند لحظه پیش کنارم نشسته بود و من غرق لذتی مغموم احساس میکردم این لذت کلمات را درشت می گوید و روزی شیشه های خانه ام خرد خواهد شد بارها فراموش کرده ام بارها دور بودنش را انکار کرده ام بارها لذت های کوچکم را ستوده ام از صمیم قلب بار ها گفته ام : لعنت براین افکار مندرست که مرا از بودن با تو محروم کرده است هنوز هم نمیدانم < با یاد تو چه باید کرد ؟> جسارتم را در کدام کوچه سر بریده ام ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید بیش از ۱۰ روز است که هر جا ی این شهر قدم می گذاری بیشتر از انسان چشمت به جمال معصوم گوسفندانی روشن میشه که گوسفندانه چند روزی مهمان شهر شده اند و نمیدانند چه سرنوشت برنده ائی تا چند روز دیگر بر گردن بی تقصیر فرود خواهد امد .تمام پارک ها و میدان های شهر پر شده از گوسفند ان بی دنبه ای که گویا اصلیت استرالیای دارند . دیروز اینجا عید قربان بود .هر انسان معتقدی درچنین روزی در این دیار مسلمان نشین گوسفند ذبح میکنه . من از اینکه گوسفندان بی دنبه همشهریم دیروز قتل عام شده اند دلگیرم ترجیح داده ام از محل اقامت بیرون نروم .و فراموش کنم که دیروز و امروز بوی عفونت و خون میدانگاه ها و خیابانهای شهر رو پر کرده . کاری که برای درمان خیلی از درد ها میکنم . اعتقادات این مردم باعث شده ما از دو روز به عید مانده کم کار بشیم و تا شبه هم امیدی به بازگشت کارگران و پیمانکاران نیست . شاید هم بد نیست کمی بیکاری و درک اینکه هنوز تنهایی...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من نگرانم قبل از انکه اخرین نفس بسراغ من آید راز توهمی را که زیستم برملا شود ********************************** هیچ رسالتی برای انسان نمانده است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
له شده ام
چسبیده ام به زمینه سرد اسفالت جاده ای متروک که مسیر هیچ شهری نیست هنوز رد عاج لاستیک ماشین سنگینی که از روی سینه ام گذشت درد می کند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
حرف می زنیم
دیدار میکنیم دل می بندیم اما به همیشه نمی رسیم یک روز در پیچ کوچه ائی ماجرای کوچکی دیدار دوباره مان را محال میکند اه خاطرات... چقدر دلم برای تنفس عاشقانه تان لک زده است کاش یکی از این انبوه دوست داشتنی امشب دستهای مرا می جست ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
۱-
تنم را کبود میکردند برای کاهش گریه هر لحظه دیر می شود
********************************* ۲- کامل نیست .!!
******************************** ۳ - وقتی که عشق را نمی دانی ********************************* ۴ - هر روز آفتاب مرا با لباس تازه می بیند هرروز سعی می کنم عینکم را عوض کنم و چشمها یم .... هر روز ............. خیس شستشوی شوق تازه می شوند هر روز رمز بودنم را تغییر می دهم
توای که هرگز مرا ندیده ای !!!!!! فکر میکنی مرا در لباس تازه خواهی دید ؟
************************************* ۵ - نباید دچار می شدیم ************************************ ۶ - در زیر این آسمان که می بینی من بی خانمان ترین کسم ******************************** ۸ - اینجا دیروز دو بمب منفجر شد عده ای مردند در مشتهای شان آرزوهای بزرگی هنوز زنده بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی از دست هایت بیرون پریده ام
اینک آن سوی دره ُ ام شاید هنوز هم نمی دانم آن پریدن به عمد بود یا خودت یا کسی مرا هل داد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
باریدن
جاری شدن در زمینی دوست داشتنی درکام ریشه های تشنه لغزیدن در آوندها بالیدن و در نشاط بلند ترین شاخه ها در تبسم باد خندیدن و شاهد آن بودن که میوه های شادابی باغ را با خاطرات پر از طراوت ترک می کنند تمام آر زویم همین بود در تمام سالهایی که خشکسالی در چال ذهن من نشسته بود
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اوضاع و احوال داخلی بهم ریخته ؛ همـــش هم تقصیر یک شـــیرینی ( نه دو تا ببخشید ...) میوه ای بود که عصر خوردیم . فکر میکنم از بس اینجا مردم شیـــــرینی رو دونه دونه میخرند میخورند تاریخ مصرفشون میگذره . تو هیچ شــــیرینی فروشی اینجا رسم نیست مثـــــل ایـــران بپــــــــرسید : کیــــلویی چـند؟ کافیه بلد باشید بپرسید که : Combien ça coute ? آقای محترم فروشنده خودش میدونه که قیمت یک دونه شیرینی تاریخ مصرف گذشته شو باید بشما بگه!!!! . بعضی وقتها واقعا ً فکر میکنم که این مردم خیلی باید دچار مشکل باشند که یک بازار درست و حسابی تو این شهر مثلا پایتخت!!!! وجود نداره !!!یک پاساژ یا مرکز خرید مثل ایران ظاهرا ً اینجا جایگاهی نداره . امروز کلی حرص خوردم که کارپردازم ادعا میکرد دو ساعت تو شهر گشته و نتونسته یک مغازه موکت فروشی پیدا کنه .!!! اینجا محل خرید مردم محدود میشه به مغازه های متفرقه ای که در سطح شهر پراکنده هستند .و هیچوقت نمیشه یک راسته از یک صنف خاص که در یک منطقه یا خیابان تجمع چشمگیر داشته باشند پیدا کرد. یک شکر گذاری به پاساژها و راسته بازارهای ایران برام واجب شده که اگه حالم بهتر بشه حتما امشب بجا میارم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یک هفته ای است که قسمتی از کار را به ناچار مجبوریم در شب انجام بدیم که از شر مشکلات اخذ مجوز و سایر مغضلات تردد در شهری که خیلی کم ؛ مشکلات ترافیکی اش رو راه حل پیدا کرده خلاص بشیم . من هر روز ۸ صبح از محل اقامت میزنم بیرون و ۱۲ شب برمیگردم .این باعث شده که خیلی ها صداشان در بیاد چون وقتی که من تو کارگاه باشم مجبورم عده ای اعم از پیمانکار و کارمند رو هم با خودم همراه کنم . دیروز وقتی به پیمانکار توضیح میدادم که فردا صبح اول وقت میخوام چکار کنه طوری نگاهم میکرد که انگار یک مجنون دیده . سعی میکرد به انگلیسی دست وپا شکسته و عربی الجزایری و فرانسه ای که من هم گاهی چند کلمه شو میفهمم به من بگه " آقای عزیز فردا جمعه است . ما هم زن و بچه داریم (این رو چشماش میگفت ) . در ثانی فردا باید بریم نماز جمعه !!!(باور تون شاید نشه اینجا مردم بیشتر از ایران اشتیاق رفتن به نماز جمعه رو دارند . بدون اینکه اجباری در کار باشه یا مقام و منصبی نقل و نبات بشه .) من هم با فارسی دری ؛ ترکی ؛ عربی؛انگلیسی و فرانسه فصیح !!!!!!!کمی هم پانتومیم توضیح میدادم که مجبورند چند هفته نماز جمعه رو به امامت!! من بخونند!!!!!!! که ظاهرا امامت من مورد قبول واقع نشد و قرار شد تا یک تنفس دوساعته برای نماز جمعه به کارگاه بدیم که مردم نمازگذار بیش از این از دینشون عقب نمانند . دیشب مثل هر شب پنجشنبه ای تو ی سفارت ایران مراسم پر فیض دعای کمیل برقرار بود . با این تفاوت که خانم سفیر نذری آش رشته داشت .و وقتی فهمیده بود که ۱۰ ؛ ۱۵ نفری تو کارگاه ما مشغول عملگی هستنند یک قابلمه آش نذری برای ما فرستاد تا بعد از مدتها طعم غذای ایرانی رو بچشیم و یادمون نره که چه نعمتی است غذای ایرانی!!!! اینها رو نوشتم تا دوستانی را که انتظار نوشته های بیشتری از من دارند رو کمی نا امید کنم .ولی دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
قدغن کرده ام
چشمها یم با کرشمهء نگاه هیچ دلبر ی !!!!! دیگر ... چله نشینم نمیکنند .
************************************* گناهی نکرده ام بی انکه کسی متهم کند با رای مخفی تمام ذره های تنم خودم را محکوم میکنم به ........... صد سال تنهایی صد سال مرگ تدریجی
وقتی که عشقی که میخواهم متولد نمیشـــــــــود http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=Ae6461377-5acd-4d68-b591-b795c065456b
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین می لرزد
دلی برایم نمانده است میدانم آن خانه امن نیست برای گنجینه های پر ارزشم هراسانم
******************************* آمده بودم پذیرای دستهای تو باشم تا خانه ای در برابر طوفان بنا کنیم آن وقتی که افکار مندرس و دستهای بی فکر ت تمام آنچه می ساختم به باد می دادند.
********************************** روحــم کبوتری است که سنگ میخورد در آسمانتان آواره مانده ام جائی نشانم دهید .... می خواهم در کنار دل شوره هایتان دمی فرود آیم زخم هایم دلتنگ دل شوره هایتان شده است .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
حسود نیستم تمام این انسانها که می رقصند تمام این انسانها که از شادی دیوانه گشته اند کمی از این صحنه دورتر اشک می ریزند
اما نمی دانم من چرا در همین صحنه اندوه مانده ام ؟ کی نوبت لبخند با تو بودن است ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو بودنم مرا دچار بی تو بودن کرد
ترا کدام لحظـــــه آفرید که دیگر تکرار هم نمی شوی ؟ تو را اکنون کدام چشم هر روز می بیند ؟ تو امروز در کدام چشم خیره می شوی و عشق آغاز می شــــود ؟ شاید حقیقتی است وقتی که جســـم ها دور می شوند عشقهای آرمانی و نجاتبخش مان در اولین تنفس تنهایی خسته میشوند با خاکروبه های خانه در کنج دیوار می مانند و نخستین انسان مناسب کوچه را تمیز میکند. گلایه نیست . عشق های معمولی مان را مرور میکنم نیازمان به نور نیازمان به همراهی نیازمان به لمس کردن ما را دچار توهم نموده است با من بگو وقتی به آرزوهای من چنگ می زدی حس کردی چقدر به نور محتاجند ؟ حس کردی وقتی که همراه شان نمی شوی چقدر بیهوده می شوند ؟ رویایست زیستن !!!!!!
فکر می کنی قلبم در نبودنت سکوت خواهد کرد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
انتظار ندارم به دوست داشتنت بیندیشم ...
ترا از دست داده ام ... وقتی که دلم تنگ بود نیامدی.... وقتی که پاییز و آفتاب سرد با من یکی شدند ... تو در کجایی سرزمین دلت پرسه میزدی؟
http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=Aa7a7c5db-f47c-4979-a35a-22db05f38462 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی نگاه میکنم ....
می بینم همه درد می کشیم ... همه از درد بی تو بودن زجر می کشیم... این تو کیست که مغلوب عشق هیچکس نمی شود؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از هر کجا که مجال شروع باشد
آغاز میکنم حتی اگر مرگ یک لحظه انسوی تر به انتظار قدمهای من باشد ********************************* .سهم من از او ... دو نوجوان عاشق است دو دلداده چون بلور که دور از چشمهای من روی زمینی خشن راه میروند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدی شعری سرودی و رفتی کودکان با تو گریستند و بغض ها در همنوای با ساز غمگینت بهانه ای برای اتفجار یافتند. تو از دردی سرودی که ریشه هارا خشک کرده بود تو از اشکی به گریه افتادی که با چشم های کودکان این شهر آشناست ترا با دستهای بریده ات ترا ای همدرد همیشه با دردی که می کشم به خاطر سپرده ام . و یکتور خارای عزیز |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت توسط آرش
|
|
||