تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

امروز

برای نفس کشیدن

 هوا کم بود !

چقدر مأیوسانه

پلکهایم

روی چشمهای خسته ام نشست 

چقدر امروز 

 حس  نا توانیم

 مرا همانند شکست خورده ها

بی چاره 

نا امید 

به بالا ترین  نقطه

تا سقوط  برده بود

چقدر دلتنگی ام بزرگ شده بود !

احساس  کردم

کسی مرا

به  اعماق دره ائی هل داد

چقدر درد می کشیدم ...

وقتی تنم 

به صخره های تیز برخورد می نمود

دوباره بالای  نقطه سقوط  ایستادم

نگاه کردم

پایین دره

موجود کوچکی

در خون خویش غرق گشته بود . 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

تو در من شکفته ائی

هر وقت باغ خاطرم را باز می کنم

تو روی تن ناز خود نشسته ایی

و ساقه های نورانی ات

سر شار از اشتیاق و خواهش اند

مروار یــد بی صـــدف

چقدر شفا ف  میشـــوی

وقتـــی شبنـــــم  چشــــم ها یت

قطره های اشک  می شو ند

و تمــام زندگی

زلال می شـــود

برای نوشیـــــدن

لحظــه ای برای  با تو بودن شک نمــی کنم

وقتی که می دانم

رود با تو بودنــــــــم

عاشق دریای با هـــم سرودن است .

 

http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=Aa7a7c5db-f47c-4979-a35a-22db05f38462

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

چند دقیقه ای پیش یک پست از دوست عزیزی رو میخوندم  ،  جملاتی به ذهنم آمد که براش تو کامنت بنویسم ولی  کامل نشد .  چند جمله بموقع جور شود و نوشتم و بقیه اشو اینجا براش میذارم .امیدوارم بیاد و پی نوشت کامنتش رو اینجا بخونه . البته نوشتن همین چند جمله باعث شد  قوری آبی که گذاشته بودم  که خودمو  امشب به یک  چایی  مهمون کنم  ،  دوبار به آهن گدازه تبدیل بشه . با این حال این دوست عزیز بی تقصیره و من آخر سر   ، این چای رو امشب خواهم خورد.

 

چرا باید کســی را دوست داشت ؟...

وقتی که احساسش شبیه رنگ چشمان تو نیست .

وقتی از دیوارها ساکت تراست .

حرفایش عین غمهای تو نیست .

وقتی از یک لحظه ء دوری  هنوز

غنچه های خاطرش پژمرده نیست .

نه این انصاف نیست ...

صحبت عاشق شدن  هر گز ذلیل و خوار نیست .

 

این دوست داشتن  مرا زجر مید هــــــــــــــــد

وقتی تمام دوست داشتن  پراز افتخار  نیست .

http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=A033d5ad7-dc94-4c9e-8a0f-4d550846848a

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

آرش دیگر کمان وا نهاده است ...

شاید با آخرین  قطره های احساسش...

 بتواند ...

از انزاوی طولانیش....

 به مرزهای زلال بی انتها برسد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

وقتی تو نیستی

چه فرق میکند

آسمان آبی است

یا

برف می بارد

هوا سرد است

چه فرق میکند

قار قار کلاغی پیر

با صدای دلنشین امواجی که

بر گونه های زمین بوسه می ریزند

وقتی تو نیستی

چه فرق میکند  کویر یا جنگل ؟

جنگل زندان درختان فرتوت است

یا کویر

زندان ماسه های ریز

وقتی  تو نیستی

دلیل بی تو بودنم دیو گونه می آید  

عبوس میشوم

تمام سایه ها زشت میشوند

و روزنه ها تمام نور را غصب می کنند

من بی تو بودنم را  یک روز  باید به دار بیاویزم 

 

http://www.youconvertit.com/Download/download.aspx?fg=A3c550112-5777-4492-896b-e5430bd619a8


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

درد وقتی که با من حرف میزند

خرد میشود

آنقدر خرد که نمی توانم ببینمش

شاید برای همین است

که از درد حرف میزنم

می خواهم وقتی که خرد می شود

با شما باشم

با شمائی که نمی شناسمت

و ندیده ام ترا

با شمائی که درد را  روزها شاید با هم گفتگو کردیم

با شمائی که نیک میدانی

اگر تو بیایی ..

تمام هستی ام بی درد میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند


خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن.

 

شادروان قیصر امین پور


 

     

    + نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    روزهای خسته ایست

    به دردم نمیخورند

    سلول مجردی که در آن حبس گشته ام

    با شوق منجمد...

    احساس بی کسی...

    بودنم را آزار میدهد.

    وقتی که عشق مرا با کسی آشنا نمی کند

    درد می کشم

    با تو بودنم آسیب دیده است

    امروز نگاه میکردم

    با تو بودنم تحلیل رفته است

    چیزی شبیه عشق از بودنش

    نمانده است

    در پرتگاه حادثه ام

    کسی جز من

    به نیاز پریدن رسیده است ؟؟؟؟

    + نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    به دوست داشتن کسی می اندیشم ...

    تمام آن کسی که دوستی را نمی دانست...

    دیروز از ارتفاع بیهوده گی افتاد...

    دیگر نفس نمی کشد...

    + نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

     

    شب ها چقدر تنها بخواب می روند

    روز ها چه پژمرده اه می کشند

    میدانم  اصلاً صلاح نیست اینگونه پوسیدن

    ابنگونه در پیله ماندن و از پروانه گی هراسیدن

    باید کسی باشد که نور را زلالتر کند

    باید کسی باشد که به همراه شدن

    مبتلا باشد

    باورم نمیشود این شهر این همه 

    پراز بی کسی شده است !!!

     

    + نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    به زندگی شک کرده ام ...

     هر ترانه ای که می شنوم ....

    کلماتش شبیه لحظه هایم نیست ....

    هر کسی که همراه میشود ....

    در هر نفس که میکشم ....

    در هر نگاه ...

    در هر آرزوئی که میکنم ....

    در رگ های من

    نبضش نمیزند.

    + نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    دیگر گونه زیستن ...

    دیگر گونه شنیدن سکوت ...

    دیگر گونه نگاه کردن به انسانی که قلبش هنوز میزند

    ...هنوز ....

    شاید فرصتی باقی است !

    + نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    حال ما بهتر نمیشود

    می خواهیم عاشقانه زندگی کنیم و نمیشود

    کاش هر کسی که نزدیکمان میشد ...

    می گفت

     چه وقت می فهمیم ....

    عمر مان

     در کنار هم تلف شده است .

    هیچ آرزو

    انگار در ذهن هیچ کس

    به با هم بودن نمیرسد.

    آرامش تا وقتی که عشق پیدایمان کند...

    در ذهن همین لحظه هایی که می میرند ...

    تشویش میشود.

    + نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    باران دو روز است که گرم گرفته

     بی وقفـــــــــــــــــه مـــــی بارد

    سخاوت  همچنان در قلب قطره ها جاری است

    بخار پشت شیشه مرا تحــــــــــــــــــریک میکند

    یک دایره بکشم و برایش دو چشم بگـــــــــذارم

    میخواهم به من نگاه کنــــــــــــــــــد و بخنـــــدد

    میخواهم شکلی از انسان

    پشت سخــــــــــاوت باران

    دراز بکشــــــــــــد

    و برای همیشــــه

    بخنــــــــــــــــــــدد

    شکلی بدون مغز خواهم کشید

    نمی خواهم به سوءاستفـــــاده

    از این سخاوت بی رنگ مبتلا گردد.

     

    پی نوشت :

    دوستی میگفت که خوشحال نیست من نظرش رو ثبت نکردم . ولی من هیچ  یک از نظر های  این دوست رو هرگز حذف نمیکنم و نمیدونم موضوع چیه !!! شاید ارسال نشده؟ شاید این دوست نمیدونه که من چقدر از نظراتش سود میبرم .

    + نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    درگذشت  قیصر امین پور رو به همه کسایی که از شعر خواندن و شعر گفتن لذت می برند تسلیت میگم .
    + نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    حتی اگر تمام شبها سیاه هم باشند

    از تنهائیم نمی ترسم

    نمی ترسم کابوس چشم بدراند

    نمی ترسم قلبم طاقت نیاورد

    ترجیح میدهم تا صبح تب کنم

    و آغوشم برای همیشه یخ بزند

    نمی خواهم

    کسی شال گردن اضافی اش را

    دور گردن آدم برفی احساس من  بیندازد. 

    + نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

     

    من هر روز صبح به قصد قتل خویش

    از خواب بر می خیزم

    تمام سعی ام این است

    تا شب کشته باشم خودم را

    به  طرز  فجیعی

    ولی ....

     گاه فکر میکنم ...

    اگر اینچنین شود ..

    چگونه روز بعد

    به قصد کشت

     از خواب بر خواهم خاست...؟

     

    + نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    خیلی دوست داشتم  می تونستم فرصت کنم و از مناظر بدیع و بی نظیر شمال الجزیر . سواحل رویایی آن که جمعه همین هفته قبل ما رو ساعتها شیفته و مجذوب خودشون کرده بودند  مطب می نوشتم . یک قسمت نچندان واضحش رو می تونید پشت سر من تو عکسی که اخیرا به وبلاگ آویزون شده ببینید.این هم  تصویر هایی از این سواحل زیبا ...

     

     

    + نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

     
    به دوستت دارم نیاز مند بوده ام

    به گفتنش 

     از لبان من

    به شنیدنش

    از لبان تو

     قحطی همیشه بر لبان تو بود

    مجبور می شوی 

    شاید هم ...

    بیهوده تسلیم  می شوی

    می گویی دوستت دارم و بارها تکرار میکنی

    کسی کلامت را نمی شنود

    حروفش تلفظ نمیشوند

     دور می شوی

     به خاطر نمی آورم  ترا

    یک چیز در پشت این کلمه گم شده است

    که تو پیدایش نمی کنی

    دوست داشتن

     حسرتی است در دلم 

     که تو  تنها 

    به اکراه به آن فکر میکنی .

    + نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    چقدر از خودم خسته ام

    هنوز هم نمی دانم

    یک قدم از خودم انسوی تر اگر پای بگذارم

    به بهشت می رسم یا به دوزخی دیگر

    که باید از ترس آتشش

    به اکنون خویش برگردم

    این اکنون چه ارزشی دارد  ؟

    چرا تمام جذبه هایی که کشف گشته اند

    مرا به اکنون بی رمق زنجیر کرده اند  ؟

    اصلا چه مشکلی دارد

    معلق در فضای بی کسی گردم  ؟.

     

    + نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    از هر آنچه مرا فرا گرفته و عین تو نیست بیزارم ...

    اینجا تمام کلاغان به شکل تو آواز می خوانند ...

    اینجا تمام آیه ها دروغ می بافند...

    مثل روز روشن است ...

    یک روز هم مرا بخاطر شب ....

    دار می زنند

    + نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرش  | 

    من از حضور تو لبریزم

    تمام دقایق

    مرا به تو پیوند می دهند

    هرگز  ترا ندیده ام

    هنوز چشمهایم در گره نگاه تو

    مرا به رویا نبرده اند

    هرگز ترا نبوسیده ام

    هنوز لباهایم

    طعم مستی را

    به رگهایم نبرده اند

    هنوز اندامت

    مرا به کنج های ساکت لذت نبرده است

    ترا با کلام تو

    ترا با نفس های  داغ احساست

    با بوسه های کلامت

    اندیشه های آرام ت

    که بی تابی غریزه رالجام می زنند

    ترا با قطره های بی شماری

    که در  روح من سیل میشوند

    و مرا برای عاشق شدن

     هر روز 

    در برکه های روز

    غسل تعمید میدهند 

    ترا در زلال دوست داشتن

    ترا در معنای عشق

    دیده ام 

     و می شناسمت .

    + نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط آرش  |