تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
با تو درد می کشم

با تو می میرم

با تو که دردهایت از جنس دیگری است

حتی مرا در خواب دردهایت نمی بینی

حتی به خواب دردهایم نمی آیی

در تمام طول شب پنجره باز مانده بود

کوچه را که باز میکردی

روز روشنی

ترا می جست

چشم هایم در طول شب

به حسرت روز های رفته خیره بود

اشکهایم ترا گریه می کردند

قبلم از فرط خاطره می سوخت

وقتی که دریافتم

تمام با تو بودن در بی تو بودن

نشسته بود

اما حقیقتی است

ما هرگز مقصر نبوده ائیم

ترا که قرنها پیش متولد شده بودی

ومن که قرنها پیش مرده بودم

چه کسی در دفتر خاطرات

ما را در کنار هم  ثبت کرده بود...؟

هیچ کس باور نکرد ما از جنس دیگریم

برایمان تبریک هم گفتند

که توانسته ائیم

شب در کنار هم به خوابهای جداگانه بیندیشیم

شب دوباره در راه است

من دو باره در کنار پنجره باز

خواهم ماند

اما در تمام دقایق این انتظار وهم گونه می دانم

صدای قدمهایت ضمیر کوچه را معطر نخواهد کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

دوست دارم با من به شهر الجزیزه سفر کنید . فعلا این سه تا  عکس رو که یکی خیابان منتهی به مرکز شهر و اختلاف ارتفاع بین فضا های شهری  رو نشون میده  وعکسهای  دیگر  ساحل و لنگر گاه لنج ها و قایق های سبک و تفریحی و یک یادگاری از حضور رومیان در این بندر چندین داماد رو داشته باشید. تا فرصتی دیگر...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

صدای تو در دور دستها هم شنیده شد

صدای تو از کویر لوت هم گذشت

صدای تو اما

 به حزن انبوه دوری نیفزود

صدای تو از خاطراتم گلی را برایم نیاورد

صدای تو آینده گنگ را

نمیخواهد از من بگیرد

من از انفجار صبوری چقدر ترسیدم

وقتی که در عزم  دستهایت

برای شکستن هر پل بهانه بود

وقتی که ا ننظار مرا از دست میدهی

نگاه کن چقدر ستاره از آسمان سقوط خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

درختان چه بی تفاوت نگاه میکردند عبور مرا

ابهامشان چندش آور بود

صدایشان  به گوشم نمی رسید

اما گمانم یکی پچ پچی در گوش بغل دستی اش میکرد

" این همان است که کسی رهسپارش نکرده است

این همان است که تنها

به سمت تنهائیش براه افتاده است "

 

و من دلم می گرفت

و من دلم برای تنهائیم می سوخت

 

به پاروئی امید بسته ام

که مسیر مرا به سمت آرزوها بچرخاند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

الجزیره شهری است که به ۱۰۰ سال پیش تعلق داره . شهر سازی فرانسویان هنوز در خیابانها و گذرهای تنگ آن حفظ شده . در هر گذری که به مدخل مرکزی شهر ختم می شود ، ایستگاه های کنترل مسقر می باشند. و هر روز می توان دهها نظامی رو مشاهده کرد که به شما خیره شده اند. در شهر که حرکت می کنی می توانی تمام لباس زیری که مردم استفاده می کنند را دید که از پنجره ها آویزان است .و شکر گذار میشوی که هنوز در ایران ماهواره آزاد نیست تا بلای وجود بشقاب های ناموزون از بدنه های بی نظم ساختمانها خودنمایی کند . شهر با اینکه یک شهر  در کنار دریا ست  اما کوهستانی است و میتوانی خیابانی در ارتفاع ۴۰ متر بالاتر از خیابان کناری که در آن حرکت میکنی ببینی.مانده بودم چگونه باور کنم که شهر دارای سیستم اگو شهری است . تنها چند ساختمان زیبا در این دو  روز توجه منو به خودش جلب کرده . ساختمان وزارت دارایی و شرکت نفت الجزایر واقعا زیباو جذاب طراحی و اجرا  شده اند . البته از نظر ظاهر و نما . مردم از هر طیفی در شهر در حال تردد هستند ، گاها فراموش میکنی که در خارج از ایرانی و گاها صحنه های هالیودی هم به چشم میخورد . جالب است که ما به یک غذا خوری خوب  با غذایی متناسب با مزاج ایرانی  هنوز راهنمایی نشده ائیم . و همراه مشهدی بنده تنها نبوغ خود رو مجبور گشته به نمایش بگذارد.

هنوز حس تازه ای احساس نکرده ام . هر روز با تنهائیم خسته می شویم و می خوابیم .به راستی چگونه زیسته ام ...همین دقایق دیروز را تا امروز ...چگونه بی آنکه عشق بورزم ... در پشت لحظه ها نفس می کشم هنوز ... سلام امروز من چه طعم کالی داشت ...گامهایم بزور از زمین کنده می شدند. .. چه خوب می شد فراموش میکردم .... هنوز باران نباریده است .... هنوز خاک های منجمد ... در خواب هزار ساله اند...چه خوب بود ... عشق معنای زندگی نبود!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

چهار  پنج  ساعت نیست که در فردوگاه الجزیره فرود آمده ایم . میزبانمان با یک برنج تایلندی و البته با خورشت ماهی بسیار عالی از ما پذیرایی کرد ه .والان فرصتی پیدا کرده ام تا شام گرم می شود مطلبی بنو یسم .

امروز حدود ۹ ساعتی پرواز داشتیم یک پرواز ۲.۵ ساعته تا قطر و شهر دوحه و یک پرواز ۶.۵ ساعته تا الجزیره .تا کنون نشده بود که خلیج فارس فارس رو ببینم . هواپیما که به فردوگاه دوحه نزدیک می شد و ارتفاع رو  آنقدر کم کرده بود  من شاهد آرامش خفته بر خیلج بودم . انگار یک زمین اسفالت بود بدون موج . هرگز فکر نمیکردم که دریا رو میشه اینقدر آرام و بدون موج دید . تماشای شهر دوحه از بالا هم تجربه دیدن یک شهر نشسته بر خاک سیاه بود . هیچ رنگی در شهر  از آن بالا دیده نمیشد . انگار بر زمینه یک خاک تیره شکل چند خانه و ماشین رسم شده باشد ...

فعلا شام حاضراست . ومجال حرف زدن دیگر نیست ... تا مجالی دیگر ... بدرود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

چگونه بگریم ...

اشک های من هلاک گشته اند .

چگونه فریاد میکنید ؟

این تلخی مجسم دیو گونه ....

سالهاست ...

اشک و فریاد درد را در من شکسته است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

خنده ام به تزویر می ماند

در غروب خنده هایم به روی تو ایستاده ام

در فراسوی نیازها...

آه من برای رنجیدنت کافی است

آّ ه میکشم ...

من بی تو بودن را

                             هنوز  هم زندگی نکرده ام

هنوز هم نمیدانم

                             آخرین لحظه فرصت چگونه نابود میشود

عاطفه هرگز مرا نمی بخشد

قلبم سقوط کرده است

هنوز کلماتی مرا به تو می رسانند

و رنجی ترا از من دور می کند

رنجی که دستهای ترا مهربان نکرد

پشت پرچین های با تو بودنم دراز می کشم

ترا خواب می بینم 

 مثل من شده ائی

با من به روز می خندی

دیگر بفکر بدهکاریم به تو  نمی افتی

خواب می بینم که دستهای تو با من آشناست

خواب می بینم آسمان مان آبی است

آفتاب داغ بر چشمهایم فرو می رود

خوابها ذوب می شوند

من ترا نمی بینم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

اگر چه فریاد می کنی

اگر چه همراه من نمی گردی

اگر چه در حرفهایت مرا محکوم می کنی

اگر چه هرگز نمی بخشی

اگر چه .....

آنچه نیاز تو بود

از داشتن من

<با هزار عیب و نقص>

برای تو بس بود

اما

برای من نبود

می دانم

برای من دلتنگ می شوی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

می توانم ترا به باد بسپارم

می توانم ترا سوار زورق احساس خود کنم

به آب بسپارم

می توانم ترا به قله ها ی صبح بنشانم

و خوابهای صبجگاهیم را بی قرار گردانم

می توانم ترا به یاد بسپارم

می توانم ترا با خیال خود بگردانم

با هم

اگر از کوههای رنج بگذریم

دشت های فراخ آغاز میشوند

و ما را

فرشته ای در خوابهای خویش خواهد دید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

در گوشه اطاق

چمدانم در انتظار من است

چه چیز باید بردارم ....!؟

لباس یا کتاب یا خاطره هائی که در ذهن روز های رفته ام مانده است...

چه چیز آنجا که فرسنگ ها دور از تو خواهم بود

بر اشتهای زنده ماندنم می افزاید...؟

باید ساعتها بنشینم و به خاطر آورم

چه چیز عذاب دل نگران ذهن مرا التیام می بخشید

..................

..................

چمدانم پر از فراموشی است!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

عریانم

غمگین ترین واژه کجاست ..

تا مرا بپوشاند

اندوه پس کجاست ....

تا  در زیر پلکهایم

آرزوی دیدار گم شود .

به ادراک روز های بی تو بودنم چقدر محتاجم

وقتی که ذره ذره ترا از دست داده ام

مرا مجاب کن

ای تمایل بارانی زمین

ای خیال خفته پرواز

در دامهای مرگ

تا ناله ها ...

صبور تر

 در دلم ته نشین شوند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

در برابر دیوار عظیمی ایستاده ام

آجرهایش  مرا می شناسند

بند بند این دیوار

صدای تنفس مرا چشیده اند.....

در لحظه های خویش

آواز های من در پای همین دیوار جان کندند

آرزوهای که دیگر نیست...

از بالای همین دیوار افتادند

بسیار وقتها ...

دویده ام در امتداد آن

بسیار وقتها...

زیر آسمان ِ ابر ی و آبی نشسته ائیم

و عبور ستاره های دلتنگ را ناباورانه خیره گشته ائیم

عشق دیگر خیلی دیر کرده است

 شهاب عمر من

در پشت همین دیوار

خاموش میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

معمولا وقتی پستی رو می خونم که به نوعی احساس  منو تحریک میکنه  سعی میکنم  با کلمات مناسبی حس همراهی رو به نویسنده منتقل کنم . چند تا کامنت اخیرا در وبلاگ دوستان نوشتم . دلم خواست که اینجا هم ثبت کنم .

سوختنی چنین عاشقانه کسی ندید...

من در چنبر نگاه تو سالها ....

با سوختن زندگی کردم .

 در زیر گامهای تو ....

که از من می گذشت ...

خاکستری خاموش ماندم ...

نخواستم غبار بر چشمهای تو بنشیند...

بی رحم بودی که با من به انتها نیامدی...

اکنون با خون من که بر دست های توست...

بگو ...

بگو....

بگو چه خواهی کرد؟

********************************

همیشه بیاد می آورم ...

ذره های تلخی را ...

تو از دلم با نگاه شیرین خویش ...

میشستی...

همیشه بیاد خواهم داشت ....

تو ...

تمام تلخی را...

انگونه که دیگر کسی را یاری شستن نیست...

در دلم جا گذاشتی.

***********************************

زیبایی معنای با تو بودن است ...

ترا در تمام لحظه های دیروز تا امروز ..

ترا برای همیشه...

زیبا سروده ام

************************************

آرزوها گمراه که می شوند ...

برمیخیزم و فال میگیرم ...

دوست دارم کلمات تفاله ها ...

امیدوارانه با من سخن گویند...

وگرنه فال دیگری برای تو باز میکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

چه ارزشی دارد این ارتباط  تن با تن

وقتی که تمام خاطرات زیبا نیست

وقتی که بی اراده دست بوس نیاز میگردیم

چه زود خون الود

بدون زخم

می کاهیم

خیال گونه بود  زیستن در هوای بارانی

همیشه نیاز به آنچه ارزانی است

  آنگونه شیدا نیست

تا همیشه

 زندگی شعله ور باشد

 

تو

بیست و چهار ساعت کامل

هنوز

از  تنهایت باقیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

وقتی که شاد نمی خندی

دلت به اندازه دریا وسیع نیست

من چشمهایت را نمی بینم

دست هایت طرح یک روز روشن بی ابر را فراموش کرده اند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

دلم تطاهراتی جانانه می خواهد

می خواهم حکومتم را عوض کنم

می خواهم پرچمی داشته باشم  به رنگ نارنجی

به رنگ اشتیاق

اضطراب گنگ را در پس

 میله های زندانی 

که گام های استوار میسازند

از دستهای خود رها کنم

می خواهم اقیانوس آرام را بغل کنم

روی زانوان خویش بنشانم

می خواهم سبز تربن جامه را

در  تیره گون روزهای این حیات

 در مرده باغ ها

 بر تن مترسکان زنده  کنم

می خواهم زندگی کنم

با طعمی که میزان دلچسبیش را هنوز هم نمیدانم

می خواهم ترا .... لحظه را ... امروز را زندگی کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

در آخرین کلمات دیدارمان

نفس به نقطه آغاز خود برگشت

دوباره التهاب خسته شد

دوباره خستگی نشست روی کنده هایِ زمانِ با تو بودنم

من از عبور می ترسم

از اینکه شیشه ای را شکسته ام با سنگ

همیشه کابوس می بینم

همیشه حسی هست که من لب پرتگاه

باید به دیدنش بروم

همبشه راههایی که رفته ام

مرا با خاطرات خویش مشغول میکنند

هیچ چیز به انتها نمی رسد

من ناقص الخلقه زاده شدم

و اوج هایی که به تکامل من ختم می شوند

مسدودند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

غرق نمی شوم

دریائی با قطرات سنگ

بدون موج

عاشقی هر روز کم رنگ میشود

معشوقه ها  شادکام و پر افاده

منتظر ترمز انسان دیگری

در ایستگاهای متزلزل

نگران

 ایستاده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

                                                             داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 دیده عقل مست تو چرخه  چرخ  پست تو

                                                 گوش  طرب  به دست تو بی تو بسر نمی شود

 جان ز تو جوش می کند  دل ز تو نوش می کند

                                                      عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

 خمر من و خمار من  باغ  من و بهار من 

                                                      خواب من  و خمار من بی تو بسر نمی شود

 جاه و جلال  من تویی  ملکت  و مال من تویی

                                                        آب  زلال  من تویی  بی تو بسر نمی شود

 گاه سوی وفا روی  گاه سوی جفا روی

                                                            آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود

 دل  بنهند  بر کنی توبه  کنند  بشکنی

                                               این همه  خود  تو میکنی  بی تو بسر نمی شود

 بی تو اگر بسر شدی  زیر جهان زبر  شدی

                                                       باغ ارم  سقر شدی  بی تو بسر نمی شود

 گر تو سری قدم شوم  ور تو کفی  علم شوم

                                                      ور بروی عدم  شوم  بی تو بسر نمی شود

 خواب مرا ببسته ای  نقش مرا بشسته ای 

                                                    وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود

 گر تو نباشی  یار من  گشت  خراب کار من

                                                    مونس و غمگسار من  بی تو بسر نمی شود

 بی تو نه زندگی  خوشم  بی تو نه مردگی  خوشم

                                                 سر ز غم تو چون کشم  بی تو بسر نمی شود 

 هر چه بگویم ای صنم  نیست جدا ز نیک وبد

                                                   هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود 

 

پی نوشت :

با خیلی از سروده های مولانا میانه خوبی دارم . این هم یکی از آن سروده هاست که سالها بین زبان و دل نجوا کرده ام .  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

اندمهای بی رسالت

تن بوسه های کفر آمیز

کلماتی بی مضمون

با زیستنی مگس واره

در سکوتی نامفهوم

این است حال ما

چهر های که تف میخورند و شادابند

التیام در جشن واره های انقیاد مدال میگیرد

و انسان محو میشود

گویی هرگز نزیسته است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

شب هیچ گاه کامل نیست

همیشه  این را می گویم و تاکید می کنم

در انتهای اندوه   پنجره ی بازی است

پنجره ی روشنی

همیشه رویای شب زنده داری هست

و میلی که باید برآورده شود

گرسنه گی  که باید فرو نشیند

یکی دل بخشنده

یکی دست که دراز شده ٬  دستی گشوده

چشمانی منتظر

یک زنده گی

زنده گی که انسان با دیگران اش تقسیم می کند.

 

پل الوآر                               ترجمه : شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

تمام میشود

نازنین من

منحنی درد وقتی در وجود تو

به نقطه آشوب می رسد

مسیر معکوس آغاز میشود

همیشه اینگونه بوده است

هیچ چیز برای همیشه

در اوج خود نمی ماند

ذره ذره  باد

ذره ذره فراموشی

ذره ذره فرو ریختن

وعده دیدار مان 

در اوج دیگری است

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

خوابم

در چشم ها ی تو

بیدارم نمیکنی

می دانی که احساس من

برای قدم زدن

 از خانه ات بیرون نمی رود

می دانی که می دانم 

دلبستن 

 به ویترین های بزک شده

بیهوده  است.

گنگ ایستاده ای

در پشت مرز هایت

گم شدنم را نظاره میکنی

با تشویش

راه می روم ...تو میرنجی

حرف می زنم .. تو می ترسی

هراس  داری 

کسی همراهیم کند

بپذیرد ...بودن مرا

تو مرا نیازمند تغییر می دانی

من ترا نیازمند تغییر می دانم

پس این همه روز... این همه ماه ...

 ما اینجا کنار هم ......؟

بر روی لبهای پر عطش

و اندامهای عریانی

اینجا بدون عشق ....اینجا چه می کنیم !!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

راضی نمی شوم کسی عشق را سیاه بکِشد .

سیاه رنگ نیست

راضی نمی شوم

کسی عشق را متهم کند

عشق مقصر نیست

عشق یک سند با دو امضاء نیست

عشق راز خوشبختی دو انسان است

وقتی که با هم از درد 

در خویش می پیچند

وقتی که دستمزد نا چیزشان را هر شب

 در  سفره ء نور می ریزند

وقتی هنوز

هنوز

دو انسان

هنوز انسانند

عشق مقصر نیست

عشق رویائی ترین حقیقتی است

که یک روز مرا لمس میکند..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

وقتی نیاز ها

با پای بلند به شهر می رسند

کوچه ها را به یکسان فتح می کنند

ما با زبان آشنا حرف می زنیم

و اختلاف اندکی  داریم

گاه عاشقانه در هم می نگریم

آغوش ها داغ ترین مکان هماغوشی است

وقتی نیاز ها به دسته های کوچکی تقسیم می شوند

سر کوچه ها جمع می شوند

من و تو

در کوچه های متفاوت

در مرزهای خصوصی

حبس می شویم

با نیاز های دیگر گونه ای

سر شاخ می شویم

با حوصله ای تنگ

با جملاتی  جدا از هم حرف می زنیم

انگار زبان هم را نمی فهمیم

در شهر هنوز آهنگ اتحادکوچه ها

بی نتیجه

در بلند گو های پر طنین

پخش می شود.

 

ای کاش کوچه هایمان یکی بودند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

عجیب خسته ام

همینطور که ایستاده ام

از تمام اندامم

قطره قطره رنج می ریزد

خون سرد در راهرو ها تنگ تنم

لخته کرده است

اعتراض میکنند لب هایم

از سکوت دست هایم  که کنار تنم راه می روند

بیزارم

از دست های که مرا ول نموده اند

از خوابهای که بیداریم را  آشفته می کنند

چشم هایم برای بسته شدن پلک میزنند

می خواهم برخیزم

کاش یک فیل مرا از زمین جدا میکرد

کافی است سرو ته هم  کند

آشغالهایم که خالی شوند

برخواهم خواست .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

انسان ساده

با یک دست با شما دست می دهد

با دو پا راه می رود

لباس می پوشد

 سر سفره شام می خورد

از دیدنش کسی آزرده نمی شود

به هیجان نمی آید

غرق بوسه نمی شود

غم فقدان عزیزانش را

تسلیت های پی در پی

التیام می بخشند 

گاه که تحریک می شود

جسور می شود

انسان ساده حسود نیست

اما گاه غبطه می خورد

به مرد همسایه

زن خوشگلی دارد

برادرانه گاه خیره میشود

برجسته گی های چسبناکش را

او شبانه عقده های محبوس را آزاد میکند

صبح صبحانه می خورد

بموقع سر کار حاضر است

 

گاهی هوس میکنم

انسان ساده ای باشم

 

 پی نوشت :

جسور شده ام .

ته نوشت : این انسان ساده فعلا مرده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط آرش  | 

تنها معجزه دستها و چشمها کافی نیست

کلمات کافی نیست

آنچه خواهد ماند ارتباط ذهن با روح دست هاست

آنچه تواننمان میدهد پذیرای زخمهای کسی باشیم 

بی شک نیاز ماست

سخت است

 می دانم

راه آنچنان که در آینه پیداست

 آسان نیست

عاشقانه های مبتذل قرنها کافی نیست

کوه کندن در التهاب رسیدن به شیرین

گورا نیست

لیلی دیگر به چشم مجنون زیبا نیست

مخلوط روز های کهنه و تازه  مجاز نیست

عشق در کوچه های بی کسی تنهاست

 

 

امواج " من ترا دوست میدارم " 

در زره  گچ گرفته انسانی  

فسیل می شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط آرش  |