تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
در راه دیروز به فردا

زیر درختی فرود می آیم

در سایه اش

برای لحظه یی کوتاه از زندگی ام

اندیشه کنان به راه خویش

اندیشه کنان به مقصد خویش

اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام

اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه راه رسته است

آنچه شایسته تحسین است نه بایسته ی تاراج شدن

آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است نه بایسته ی کج اندیشی

آنچه شایشته بجای ماندن در خاطره است

نه بایسته ی به سرقت بردن

 

در راه دیروز به فردا

زیر دخت زندگی ام فرود می آیم

در سایه اش

برای لحظه یی از فرصت ام

 مارگوت بیکل                     ترجمه : شاملو

پی نوشت:

چقدر به این فرصت کوتاه برای اندیشیدن نیاز دارم .و چقدر از این فرصت ها هر روز از دست می روند.و من و ما با تفکر دیروز امروز را ورق میزنیم .برای فردا دهن کجی بزرگی است که هنوز نمیدانیم تکلیف مان با فرصت های از دست رفته چیست !!!و فردا به فرصتی سوخته می ماند . سرزمینی که از آن عبور خواهیم کرد . در واپسین روز این زیستن در اوراق هویتمان ردی از خوشبختی کسی نخواهد یافت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

به دار میکشی

کسانی را که برای همیشه دوست نمیداری

من پله هائی را که به طناب دار تو می رسید

                                                             طی کردم

حلق آویز مانده ام  

                        تا قانونی

                                         مردنم را برایت گواهی کند

دست وپا نمیزنم

خلاصی نمی خواهم

تا وقتی که چوب دار هست

                              ترجیح میدهم

                                                 آویزان آن باشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

به تولدت فکر میکنم

به زمانی که چشم گشودی

و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود

جهان با تو آغاز شد

بالیدی

در دشتهای که روشنی نداشت

در افکار گنگ مادرت

در خانه ای که پدر مثله گشته بود

بلوغ با تو مهربان نبود

سایه ها وسیع نبودند 

                                 اندام ترا بپوشانند

گاه دست هایت زیر آفتاب سرخ می شدند

گاه

فاجعه ای سرد ترا فتح می نمود

ولی تو

هرسال متولد می شدی

و ثانیه های مبارکی

به تبریک تولدت می آمدند

تلخ زیستی

با عاطفه ای ژرف

با افکار گنگی که وارثش بودی

تو نخستین انسان بودی

در سرزمینی زندگی کردی

                                      که هیچ انسان دیگری جرات زندگی نداشت

با اندک جایی  برای یکی شدن

تولدت برای همیشه مبارک باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

هیچ حکمتی در کار نیست ...

آن زمانی که زندگی تلخ می شود ...

زمان فراموش میکند که جم بخورد...

خدایی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

اینجا نشسته ام

می دانم که آنها که مرده اند

از اینجا گذشته اند

اینجا مثل من نشسته اند

کمی هوای خنک  را چشیده اند

کمی طعم تنهای خود را

در ازدحام مردمان مریض دیگری

از باد برده اند

اینجا نشسته ام

کمی لحظه ها ورق بخورند

مردی با دو پای لرزانش

زنی با سرعت صفر

در لحظه های محدود مانده

محو گشته اند

و کودکانی که خمیازه میکشند

 و غلط های مشق فردا را

من در چشمهای نیم گشوده شان

تشخیص میدهم               

                                         افتخار نمی کنم

                       نمره ام در مشق های که تا کنون نوشته ام

                                   همیشه صفر بوده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

احتمالا تا آخر هفته و یا اوایل هفته آتی برای راهبری یک پروژه خارج از کشور از ایران خارج خواهم شد . نمیدونم باید خوشحال باشم یا دلتنگ .نمیدونم وقتی میخواستم کار رو بپذیرم به فکر فرار بودم یا زندگی !!!بفکر آینده بودم یا بفکر عبور از گذشته!! خیلی از کارهای مهم رو اینجا قراره ناقص بزارم و برم . .. شاید دچار یک جاه طلبی بچه گانه شده ام ...شاید نیاز به تنفس یک هوای تازه دارم ... شاید دارم از فرهنگ و پابند های که همیشه زخمی بر دست پای من بجا گذاشته اند فرار میکنم .شاید هم  از خودم و از کسانی که دوسشون دارم !!!؟

پی نوشت :

همیشه دیر میکنم

وقتی همه از گریه خسته می شوند

من تازه گریه ام میگیرد!!

ته نوشت :

"زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

آخرین سروده

آخرین غزل

آخرین لحظه های انتظار

ته مانده های سالها  ملال

کاغد های سیاه شده در گوشه اطاق

آخرین غروب

آخرین  نگاه 

                به راهی که آمدنت را انکار میکند

آخرین غرور

واپسین وفاداری

تو آخرین درد بی التیام خواهی ماند!!!!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

فصلهای بی اهمیت ...

روزهای تکراری ...

پرواز پرنده گانی گنگ ...

.تنها در سکوت شعله ور شدن ...

و آوازی را انتظار کشیدن که شاید از آن کلاغی است

که امواج امدنت را درک کرده است ....

زیباترین ترانه ای که

 هستی

 سروده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

همه چیز خیلی ساده اتفاق می افته . سوار ماشین میشی که یک جا بری . فکر می کنی نیم ساعته بر میگردی . دو سه نفری هم همرایت می کنند . هوای خنک شامگاهی از پنجره ماشین میرزه تو و سرحالت میاره . هوس میکنی کمی پرگاز بری تا  هوای خنک بیشتری مال تو بشه . کم مونده خودتو برسونی اتوبان . تو یک لحظه یک آهن پاره مدل 48 جلوت ظاهر میشه با یک دعوت نامه برای سفر به دیار ابدیت انهم با کلی هوای خنک . همیشه فکر میکردی میتونی از مخمصه های اینچنینی خودت رو راحت خلاص کنی . ولی اینبار تنها می تونی با تمام  قوتی که از خوردن افطاری بجای شام بدست آوردی پاتو روی ترمز فشار بدی تا بعد از بیست متر خط ترمز و کلی سرو صدای برخورد . خیره بشی به کاپوتی که تا ارتفاع شیشه جلو بالا آمده  تا تو نتونی بینی   شاهکار امشبت چند می ارزه . پیکان 48 همینطور رفت تا  آنطرف میدان و یعد دیدم راننده پیاده شد و رفت !!!! همه چیز تو ماشین بهم ریخته ...یکی چونه اش آسیب دیده و یک کمرش  درد گرفته . ولی من چیزیم نیست .انگار کارت دعوت اشتباهی سند شده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

نمی توانم ترا ببینم و یک وجب دورتر از تو بنشینم

محال جلوه می کند

 من نمی توانم از تو بگذرم

همیشه صدای دیوارها مرا خسته کرده است

همیشه آوازی شنیده ام که می خواند:

زندگی دشتی است پر از آلاله های سرخ

و سبزینه های تر....

اما چه وسعتی دارد با تو بودنم

که دشت شرمنده در مقابلش

به زانو نشسته است

مرا در لحظه های آینه ات مکرر کن

مراکه خواب پاییز می بینم

و چهره ام پر ازترک های بی آبی است

به فصل سوزناک عاشقانه زیستن

مهمان کن

دست های افت زده ام را نگاه کن:

سرمایی که از لابه لای انگشت های من جاری است.... می بینی؟

بیا و بر این سردخانه های دست

تو آرامشی مذاب

احسان کن .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

دستهایم بی تاب نوازشند

و لبهایم وسوسهءبوسه ای گرم را دنبال می کنند

امروز قصد کرده ام

نیازم را در آغوش چشم ها ی تو نظاره کنم

بگذارم احساس تو مرا عاشقانه تر جستجو کند

بپذیرم که عاشقانه می توانم نگاهت کنم

بی آنکه چشم گشوده باشم

به آنچه ترا نزدیک من نشانده است

و کشش های لذت بخش

 بالغ ترین نیاز مرا

باتو بازگو کنند.

امروز  روز دیگری است

برای زیستن

ترا چنان زنده خواهم زیست

که تمام زمانهای بی من ات

ترا ناسزا گویند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

امروز هم گذشت

تو از پشت چشم هایم گذر کردی

گاهی چنان تابناک می گذری

که تحمل چشمهایم آشفته می شود

می خواهند باز شوند

و ترا هشیارتر نظاره کنند

درست روبرو

هانجایی که همیشه می خواستم که بنشینی

تا من به تحسین عاشقانه از تو برخیــــــــــــــزم

امروز با ز سرد گذشتی

خواب زمستانی  خرس ها

در برابر یخبندان چشم های من هیچ است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

به رسم دوستی

با دستهای تو آشنا شدم

مرا لمس کردی

و التهاب تو از من عبور کرد

عطشم شطی گشاده روی بود

و تو خیس عطش شدی

قطره قطره هیجان من

در ذهن تو می چکید

وقتی که انعکاس باور من 

 بوسه گشته بود

برگهای زمان سبز شد

و دستهای تو آنها را چید 

من جز همین برگهای سبز

هرگز

چیزی نخواسته ام که بخواهم

از دستهای تو ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

بعضی وقتها حرصم میگیره که چرا ما انسانها اینهمه به هم گیر میدیم. این چه عرف و عادت شنکنجه گری  است که دو انسان وقتی نمی تونند به همراهی هم امیدوار باشند . وقتی نمی توانند همدلانه  آرزوی مشترکی داشته باشند . چرا باید سوهان روح همدیگر باشند ؟ چرا باید گفت و شنودی خارج از حدود ادب و احترام رد و بدل بشه ؟ یا باید جرات و جسارت پذیرفتن را داشته باشیم یا اینکه بگذاریم و بگذریم .دارم با خودم حرف می زنم . چرا باید همه چیز رو در گذشته سراغ بگیرم . مگر انسانها چقدر از همدیگر متفاو ت هستند ؟ بسیاری از نیازهای ما با کمی تسامح و تعدیل در اکثر انسانهای که با انها در ارتباط هستیم قابل تصاحب و  دستیابی است . مگر چقدر مجال برای زیستن باقی است ؟ اگر می توانستیم ایده آل کسی باشیم و کسی را با همین صفت بپذیریم مطمئنا زندگی صورت دیگرگونه ای بخود میگرفت .اما در عصر بی اعتباری ارتباط ها و گفته ها در روزگاری که انسانها بیشتر از اوضاع جوی در حال تغییر هستند اطمینانی به چنین گشایشی شبیه معجزه است که من بی اعتقادی خود را به آن اثبات کرده ام .تنها چیزی که می خواهم بهش ایمان بیارم اینکه باید زندگی رو زندگی کرد . باید به استقبال انسانهای رفت که با چهر ه و آیین موجهی در راهند تا آروز و احساس شون رو به اشتراک بگذارند . 

 شعری از ناظم حکمت در وبلاگ  خانم اتوسا  حصارکی بود که حرفهای من رو  بی ربط نشون نمیده .

 

درختان پرشکوفه ی بادام را دیگر فراموش کن

اهمیتی ندارد.

در این روزگار

انچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور

موهایت را در افتاب خشک کن

عطر دیرپای میوه ها را بر ان بزن

عشق من ؛ عشق من

فصل

 پائیز است

 

ناظم حکمت

احمد پوری

 

******************************************

 

زیباترین دریا

دریایی ست که در ان نرانده ایم

زیباترین کودک

هنوز شیرخواره است

زیباترین روز

هنوز فرانرسیده است

و زیباتر سخنی که می خواهم با تو گفته باشم

هنوز بر زبانم نیامده است.

ناظم حکمت

احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

از چشم های تو گم شده ام ....دیگر نمیشود به غصه فرمان ایست داد ....پر از رنج می آیند و ذرات ذهن من آلوده می شوند ....تاریخ تولد شان را که نگاه می کنم ...می بینم ...به عصر بیگانگی های تو از من باز میگردند....زمان با تو بودنم ...می توانستم ...کمی فریب بخورم ...کمی لذت ذهن مرا آرام می نمود ...اکنون تو نیستی ....گاه از تکرار دلتنگ کننده ات خسته می شوم ....از گذشت های تو شرمنده ام هنوز...از فریادهایت هنوز بیزارم ....هنوز لحن سخن گفتننت ...مرا می آزارد ...خطوط درهمی در چهره ام ثبت می کند ...هنوز هم یاد تنفس تنت ...مرا ساعتها بی خواب می کند ... هنوز از جداییت سیر نیستم ...هنوز می ترسم به اتهام تازه ای متهم شوم ....امروز شرط کرده ام ..از فکر هایی که به در بسته می خورند ...برای همیشه بگذرم ...باید کس دیگری بشوم ...کسی که ترا نزیسته است در سالیان دور ....کسی که بوی صمیمیت های آنی ترا دیگر ....دلپذیر تصور نمی کند .... ترانه ای برای بدرود باید گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

دلم گرفته ولی هیچ کس کنارم نیست

کنارم هیچ کسی غیر چوب دارم نیست

به روی صندلی چوبی قدیمی رفت

و فکر کرد که آیا... نه، سوگوارم نیست

نشست روی همان صندلی دوباره دلش

سه تار خواست، کجایی؟ چرا سه تارم نیست...

-        چه ساز خوب و اصیلی، چه قدر...

·         مال خودت.

_ ولی سه تار تو یاد...

·         نه یادگارم نیست.

و یادگار تویی که همیشه یار، بزن

بزن که باز برقصم، بزن، قرارم نیست

و بی قرار تمام گذشته هایش شد

و بی قرار کسی که همیشه یارش نیست

دلم گرفته کجایی؟ کجای این قصه؟

توان این که برایت غزل ببارم نیست

و ایستاد و طناب از گلوش بالا رفت

و فکر کرد که آیا...  ./

سارا ناصرنصیر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

پشت در مانده ام

راه میروم و سیگار می کشم

مضطرب هستم

یک مرد با تو در اطاق حرف میزند

شاید روبروی هم نشسته اید !!

شاید هم کمی نزدیکتر به هم

شاید همدیگر را در آغوش میکشید

شاید برای تو از سخاوت خویش می گوید!!!

و تو

غصه هایت را فراموش کرده ائی!!!

شاید در چشمهای تو مینگرد و آه می کشد

چه خوب سوراخ کلید را نیز بسته ای

اینگونه عذاب کمتری دارد

رفته رفته آرزو هایتان هم رنگ می شوند

و من از پشت در

 پاک می شوم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

دیروز در مراسم تدفین مادر همکاری  شرکت کردم . و این چند جمله حاصل این همراهی بود

 

مرگ را نگاه میکردم

که روی دوش زنده گان

                            بالای سر سیاه جامه گان راه می سپرد

بالاتز از تمام دستها

غمگین تر از تمام کسانی که گریه می کردند

شادمان تر از کسانی که ارث می بردند

زنده ها مرگ را روی زمین گذاشتند

با خاک رو یش گرفته شد

زنده ها رفتند

اما

در فرصتی دیگر

بالای سر سیاه جامه گان

باز می گردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

امروز جلو آینه وقتی با چند موی رنگ باخته گلاویز شدم مطمئن تر شدم که تراکم سالهای عمر آنقدر شده است که بروز چنین عارضه هایی طبیعی باشد . همزمان یاد مطلبی افتادم که چند وقت پیش تو یکی  ازاین سایت ها یا وبلاگ ها خونده بودم . مطلب از این قرار بود که اخیرا آقایون هم مانند خانمها تمایل که چه عرض کنم  طرفدار سر سخت آرایش شده اند مثلا زیر آبرو بر می دارند و.....من همیشه به آزادی انسان بعنوان بزرگترین موهبیتی که که می تواند باعث آرامش و کمال یابی  انسان شود نگاه کرده ام . در نگاه من انسان می تواند به میزان شعور و شناخت خود از تمامی نعمت ها و لذت های دنیا بهره مند گردد . هیچ عاملی  جز حدود و مرز هایی که متعلق به آزدای و کمال یابی انسان دیگری است نمیتواند این آزدای را محدود کند . گر چه در جامعه ای که زندگی می کنیم این تنها یک آرزو میتواند باشد و شاید هرگز به واقعیتی که زندگی مارا متاثر نماید تبدیل نگردد. به اعتقاد من حتی تظاهر به نیکی و خوب رویی  بهتر از دیدن چهره ای شقی  زشت و نازیبا ست . آنچه با آرایش  زنان اتفاق می افتد علیرغم  جو موجود و تعبیر های غرض الود و یا عقده های درونی انسانها  شاید ایجاد یک فضای زیباتر برای زندگی است .یک منظره زیبا و دلنشین از طبیت شاید ساعتها محسور و شیفته مان کند واز یاد میبریم که چه وحشتی میتواند در لابلای درختان رویائی وسر به فک کشیده تهدیدمان می کند.از قدیم الایام این مهم بعهده زنان بوده است که با چهره و سلوک نیک خود محیط را آرامش بخش و دلپذیر سازند . اگر چه همیشه زنان ما چنین نکرده اند و یا هر دو نعمت به یک نسبت وارد زندگی نشده است . اما مردان ما همیشه با چهره ای زمخت وخشن تصویر شده اند و و ظایفی چون نگهبانی و پاسبانی و پاسداری . زحمت کشی و نان آوری . شجاعت و دلیری . غرور و مردانگی . با هم درآمیخته تا در تمام تصویر ها حتی خنده نیز از لبانشان برداشته شود و جهره ی مصمم و با اراده تصویر شود. سبیل های چرب شده و ریش های پر پشتشان دلایل محکمی باشند بر قدرت و فرزانگی این موجود مرد .در جامعه کنونی کمی از غلظت این گونه مرد ها کم شده و مردان جوان تمایل بیشتری پیدا  کرده اند که دیگر گونه جلوه کنند . اما آنچه من بر آن صحه می گذارم آن است که حضور ما در جامعه باید بگونه ای باشد که تاثیر خوشایند بر کسانی که با ما در ارتباط هستند داشته باشد . تنها همین ملاک برای درک میزان مشارکت مردان برای زیبائی چهره جامعه ای که در آن زندگی میکنیم کافی است .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

 نوشته هایی است که سالها ست کول می کنم ...و هر جا که  می روم سنگینی خاطرات این دفتر با این که شکسته اند و خرد شده اند . با این حال جز بر دوش من  هیچ بار بندی را گردن نمی نهند.

 

بخاطر تنها دلیل بودن من

بخاطر تو

هنوز زنده ام

بخاطر روحم که همیشه آشفته است

بخاطر قلبم که بی التیام خواهد ماند

بخاطر دستان خالیم

                          که بی اجر مانده اند

بخاطر باید های که نیستند

بخاطر خاطرات کوچکم

بخاطر لبخند نازک تو در نگاه من

بخاطر گرمای حس تو در انتظار سرد

بخاطر لطافت اندیشه در آرزوی تو

بخاطر تنها دلیل بودن من

بخاطر تو

هنوز زنده ام

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

 اولین بار بود که عینکم اینگونه می شکست .....اولین بار بود که کتم را وقتی که دیگر آستین نداشت ول کردم ..... اولین بار بود که دیگر نمی خواستم به خانه بروم ..... حریم ها شکسته بود .....حرمتی نمانده بود... .سالها پیش مرتکب شده ام به اولین گناه و نتوانستم  خودم را ببخشم. شاید جز خودم هیچ کس نمی دانست در درون من چه می گذرد . این نوشته درست چند ساعت بعد از حادثه را نشان  مید هد .....

 

حقیر شده ام

عنان آنچه پاک بود در نهاد من

در دست دشمن است

آنقدر سبک شده ام

که باد های مست

مرا هر جایی  می برند

امید را چرا چنین بی فکر

 به روزنه های غبار بسته

 لو داده ام ؟

چه زود سقوط من آغاز گشت و خاتمه یافت

مرا کوچکان آلوده

زیر پای خویش می دید ند

آنگونه که من می گریستم

تمام رهگذران سر نوشت گمراهی مرا خواندند

اما

هنوز با آنکه

 می دانم .

 

به اقرار کوچکی خویش

اصرار می کنم .

 

چگونه به خاطر آورم

پاکی شبنم را در ابتدای صبح؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

لحظه ها خالی از حتی

                              سکوت شده اند

کاش میشد که از کسی منزجر باشم

یادر خلاءای باو ر نکردنی

عاشق کسی باشم

کاش روز ها

 محترمانه

عبور میکردند از روی عمر من

روز های سنگینی است

شاید در یکی از همین روز ها بود که

                               شانه های من  از درد خرد می شدند

نفسم را امروز اصلا نمی بینم !!!

 نمی دانم کدام لحظه را دارد

دزدانه

با بوی نا آشنای کسی رنگ میزند

کدام عاطفه ء ناقص الخلقه را داردتیمار میکند

ول کن!!!!!!!

من استخوان هایم را 

                          به رهگذری که  هنوز هم به فکر فردا بود

                                                بدهکارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

در خاطرم ثبت گشته است

چقدر در نفس های من زنده بودی تو!!!؟

چقدر تنهائیت را بغل کردم !!!

دستهایم چقدر دست های ترا گرفت

گام های تو کو تاه  بود!!!

من

منتظر ماندم

شب شد

نیامدی

بعدا ها گفتند

 تردید ترا تکه پاره کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

حقیقت چیست ؟

آن چیست که ترا می آزارد؟

از پله ها که بالا روی

حقیقت های بسیاری در راهرو های سیاه خواهی دید

در راهرو های گشاد تر

که پنجره ها به مناظر اطراف مشرف است

زیبائی را با حقیقت هم خوابه خواهی یافت

باز هم در مسیر پله بمان

حقیقت در لباس فاخر تری ترا جلو ه خواهد کرد

در شگفت می مانی

تو سالهاست تنها به حقیقت مورچه گان اندیشه کرده ائی

اکنون

زیر پای توست

آنچه والاترین حقیقت انسان بود

در پله های نخست .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

 "خواب " بود که می دیدم

اما

چه خواب روشنی

میدیم زنگ زده ام

بدون آنکه ساعتها و روزها منتظر شوم

                                                  که تو در دسترس باشی

گوشی تلفن را با تک زنگ برمیداری

در خانه کسی هستی 

                              که عاشقت شده است

می خواهد " یک شب " با تو زندگی کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

اینگونه زیستن چه اسان است!!

کسی به دنبال تو نیست

دنبال هیچ کس نمی گردی

به تو مشکوک نیستند

به کسی مشکوک نیستی

منتظر نیستی کسی صدایت کند

داد نمی کشی  کسی باورت کند

آرام میروی و میآیی

سایه ات ترا پذیرفته است

با خود سخن بگو ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

 با من به مرگ سرداری که از پشت خنجر خورده است گریه کن.

او با شمشیر خویش  می گوید :

         " برای چه بر خاک ریختی

                    خون کسانی را که از یاران من سیاهکارتر نبودند؟ "

شمشیر با او می گوید:

 

                    " برای چه یارانی برگزیدی

                    که بیش از دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند؟  "

 

سردار جنگاور که نامش طلسم پیروزی است 

تنها . تنها به سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک خونین می زند.

 

                             "کجائید . کجائید هم سوگندان من ؟

                               شمشیر من در راه شما بود

                               ما به راستی سوگند خورده بودیم .... "

جوابی نیست .

آنان اکنون با دروغ پیاله میزنند.

                               "کجائید . کجائید ؟

                               بگذارید در چشمانتان  بنگرم ... "

شمشیر با او می گوید:

                              "راست نگفتند تا در چشمان تو نظر بتوانند کرد .

                               به ستاره ها  نگاه کن :

                              هم اکنون شب با همه ستاره گانش از راه میرسد .

                               به ستاره ها نگاه کن

                              چرا که در زمین پاکی نیست .... "

و شب از راه میرسد .

بی ستاره ترین شب ها !!

چرا که در زمین پاکی نیست .

زمین از خوبی و راستی بی بهره است .

 و آسمان ِزمین بی ستاره ترین آسمان هاست .

    

 احمد شاملو .......از مجموعه هوای تازه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

می بینی؟

تمام تصویر های نورانی

خط خورده اند که انسان نبوده اند

روی نام خودم چندی است خط کشیده ام

روی نام تو نیز

امروز

خطی پر رنگ می کشم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

در انتظار انکه کسی کشف مان کند .گمراه گشته اییم .در انتظار انکه کسی تسخیرمان کند.در انتظارانکه  کسی درک مان کند.بی انکه هنری برای درک شان داشته باشیم .مرده ائیم.حشره ها آماده اند تا تشریح مان کنند .هنوز هم نمی دانیم ،آرامشی را که وعده بود

                                                     پس جه شد؟...

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

 

 

پنجم شهریور تولد پسرم امیر  بود . دوست داشتم که می توانستم در کنارش باشم . باهم کیک تولدش را قاچ میکردیم و در جمعی پر از عاطفه و امیدواری به آینده  ، در کنار عزیزان دیگر ،  دقایق  را    به شادمانی تولدی دلنشین   میهمان میکردیم .اما چنین نشد . من تبریک تولد ام را  از سر کوچه به سوی پنجره ای که روشن بود  روانه کردم و آمدم  وآرزو کردم بتوانم همچنان پدر باشم .  گرچه نمی توانستم در کنارشان باشم .

 

 

 ماهها به انتظار تو ماندم

تو آمدی

من فراموش کردم که تنهایم

تو آمدی

من باور کردم که یاورم بزرگ خواهد شد

و آن سان که من زیسته بودم

                                نخواهد زیست

می دانستم که مهربانیم چنان شعله ور است

که تو سردت نخواهد شد

می بالیدم که پدر شده ام

می خواستم تمام روز

دستهای کوچکت را به من دهی

تا نخستین گامهای تو

استواری را بیاموزند

می خواستم

آسوده گی را

با رنجی که میبرم

تو

 لمس میکردی

هنوز هم می دانم

که تو

 یاوری

تو مرا یاری خواهی داد

که کدورت بین ما   که بیگانه گشته ایم

ترا نیـــــــــازارد

 

امیر جان . پسر گلم  . تولدت  مبارک

 

 پی نوشت: این آقا پسر گل برای خودش سایت داره  میتونید تو لیست پیوند ها سری بهش بزنید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

 چند تا از کوتاه نوشته های من . خواستم ثبت بشوند که فراموششان نکنم

 

1.       هنوز فکر میکنم تو آخرین ساکن موجهای خروشانی

                 هستی ام گهواره ات را بی دریغ

                  به تصاحب دریا خواهد برد .


 

           2 .   وقتی خبری از تو نیست

                 تصورام این است

                روزگارت پر از آفتاب و نورانی است

               این بهترین پیامی است که دریافت می کنم


 

          3 .   آنجا بدون من شعله ها  همه سردند و موقتی

                گونه های تو تنها با درک نیازهمیشگی من

                در پایدارترین ارتباط انسانی

                 چنان داغ میشوند که تو مبهوت میشوی


 

            4 .   لبهای تب دارم

                  انگشتان نوازشم

                 سرگردان شدند

                 تو نیستی!!!


 

           5 .  تو میتوانی به خودخواه ترین زن دنیا بدل شوی

                 وقتی که بدانی

              مقصر احساس لذت یک مرد از زندگی هستی


            

 

           6.   می خواستم گناهانم را برای تو تشریح می کردم

                 بهشتی که در آن پا نهاده ام

                بی وحشت صلیب!


 

            7.   تو در رنجی و من بی تو 

                  بی چاره

                 در انتظار پایان درد تو

                 من و آینده به انتظار تو اینجا نشسته اییم

                  زود تر بیا

                  که اسیر شب نشویم 


 

             8.   هر روز با تردید های تو

                 مرگی با چشم های هوس به دنبال من راه می افتاد

                در نبود تو  اما

                تردید ها مرا کشتند

               کمک کن که مرده بمانم

               بی تردید.


 

       9 .       زمانی عاشقانه خواهم مرد

                 تو باورام خواهی کرد

                 خواهی دید دستهای بریده ام

                  صداقت تمام سلولهای مرا

                    مشت کرده اند.


                  

            ۱۰ .    احساس ترا قاب کرده

                     در ضلع روشن چشم هایم نهاده ام

                     گرچه اضلاع دیگرات مرا کشتند

                     اما

                     آنچه از خلوص تو برمی خاست

                    همیشه برایم جاودانه خواهد ماند


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

چند تا شعر از خانم الهام ناصری خواندم که برام خوشایند بود . کوتاه و دلنشین . توصیف  لحظه های زیبای است که با هم جمع میشوند و تصوری از زندگی ایجاد میکنند . معتقد نیستم که زندگی فقط خلاصه میشود در دوست داشتن و عاشق شدن به جنس مخالف و تکرار عاشقانه ها .اما ایمان دارم برای  رسیدن به نیاز های سطح های بالاتر  داشتن تعادلی عاطفی در ضمیر جستجو گر مان الزامی است  . این همان چیزی است که خیلی از انسانها رو بهم ریخته و نمیگذارد به هدفهای والاتری دست یابند.  زمین گیر تعادل ناپیدای خود هستیم .

 

  1. از آغوش وحشی این کابوس
    جدایم کن
    و بخوابانم کمی آن‌طرف‌تر
    وحشیانه
    در آغوشت!

 

     ۲.    آسمان نیمه‌خواب دم صبح
            منتظر
            بی‌تاب
            عشوه‌گر، پر هوس، عاشق!
            نگاهت می‌کند.
            تو
           ستاره‌های پیراهنش را یکی یکی باز می‌کنی
           در آغوشش می‌کشی،
            او
           گرم‌تر و گرم‌تر تو را می‌بوسد
           و ناگهان
          صبح می‌شود
 

     ۳.    نشسته در تاریکی غم
           و ساعت‌هاست عاشقانه
          خیره شده به ماه.
         انگار تمرین می‌کند
         دوست داشتن را
         بدون حس زیبای تعلّق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

تمام تاریخ را زیرو رو کنید .... فرستاده گان خسته ... به دامان خدایشان پناه برده اند ...این خلق هیچ وقت به یک نقطه خیره نمانده اند...فرستاده کان در عجز خویش هنگامی که میدان را خالی گذاشتندو رفتند ...اسطوره ای بنا کردند...تا این خلق همچنان امیدوار بمانند که یک منجی در راه است که آنچه فرستادگان کامل نتوانستند انان خواهند توانست ... خرافه جز آنچه معتقد باشیم به آنچه ممکن نیست .دیگر چه معنای دیگری دارد ؟ منجی در درون ماست . همیشه چیزی را در بیرون ادراک ما نهاده اند تا از آنچه در درون ماست غافل باشیم . چیزی در فضا .چیزی که در ماوراۀ احساس و ادارک ما باشد.تا  در درون متحول نشویم هیچ منجی حتی ....فرستنده این همه منجی نمیتوند تغییری در احوال ما ایجاد کند .ما را به اماکن مقدسه نکشانید که مقدس ترین جایگاه مقام انسانی است . بارها اتفاق افتاده در گورستان باشیم و از کرده ها و ناکرده ها پشیمان و نادم .بارها اتفاق افتاده در مکان به ظاهر مقدسی خلوص و معنویت را لمس کرده اییم . اما همین که گامی چند دور شده ایم . جلوه های شهر خواسته های دیگری در روحمان تزریق کرده اند . چه خوب بود این اماکن مقدس این منجی در درون مان بود . نه آنکه در جایگاهی خاص ٬ د ر جوار مسجدی یا گنبدی که گلاب فراون مصرف کنند تا دلیل عرق کردن های روز های قبل فراموش مان شود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

چه کسی جرات دارد که بگوید

                                   " دوستت دارم !!!!"

مرد بود

                             که این گفته می سرود

مرد خسته بود

تابوت خویش را حمل می نمود

از کوچه ها نمی گذشت

و کسی تنهائیش را نمی شنید

پشتش پر از رگبار زخم بود.

این مرد از هر آنچه سروده بود

 خسته بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

بی قرار حادثه بودم

کسی به خود ِ محدودِ خود

                              تسلیت می گفت.

پشت دیوار بر زمین میخورد .

دلیر بودم که مرزدار خواهم شد

می توانستم شهید هم بشوم

می توانستم آرزو بکنم

استخاره کنم

با زبان خودم شعر می گفتم

عمر مانند خیال شوق انگیز

                                    تا کهنسالی ام طول میکشید

حادثه آمد تمام شد

روز ها کند تر شدند

خسته گی عصای من شده است

                         در میان سالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

دفتر خاطره ها را مرور میکنم

جمع و تفریق سطر هایش

                                     نشان میدهد که بدهکارم

امید های سوخته با علامت منفی مشخص است

می خواهم تمام صفحه های منفی را

                                                 به هم بچسبانم

دفترم بسته میشود

باید!!

دفتر تازه ای بخرم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

آینه را از مقابلم بردار

چهره ام تاریک گشته

جیزی نخواهم دید

نگاه در چشم های من کور است

خنده را بر لبانم نمیخواهم

تلخ می خندم

مهربانی آزرده می گردد

آشنا نیستم

               با کسانی که سالهاست با من اند.

می خواهم باور کنم که نیستند

وقتی که فردا به دیدنشان نخواهم رفت

از دیروز های دور خسته ام

امروز هم

من تنها تر از تو نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد ان بودن که زیر غلتکی میرود
و گفتن که " سگ من نبود"

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن

                  که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نها دن و گفتن
که دیگر نمی شناسمت!

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینیم

ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم .

مارگوت بیکل

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

ذره  ذره  زهر

ذره  ذره  درد

خون مرا الوده میکند

درد میکشم !!!

می فهمی؟؟

شاهدم که لحظه های خوشبخت

در تعفن و مردار غرق میشو ند

زخم چشم هایم چرک می بندد

شاهدم

در زباله دانی  خیابانها

لحظه های شاداب گذشته مرا

حراج کرده اند

قیمت ؟

مفت !!

ارزانی هرآن کسی که مشتری باشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

به قتل رسید

مُرد ....

انکه سالها خواب زنده بودن میدید

انکه از من پرسید :

تو عشق را چند بار فهمیدی؟

من دروغ میگفتم

                          که دید ه ام عشق اعجاز میکند

من جز انکه  تردید بود و مکر

من جز نیازی که می آمد تا منتشر شود

از آن موهبت بزرگ چیزی نیافتم

اکنون که مرده است

می فهمم  که عشق اعجاز میکند

با همان صورتی که از عشق میدانیم

محدود  

به رفت و آمدی  حتی

که تا صبح هم نمی پاید .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

پشت چشم های تو

کسی پنهان است

حضورش چنان پیداست

که تو انکارش نمی کنی

دستهایت با دستهای دیگری گرم می شوند

آغوش دستهای من

در شبانه های سرد منجمد ماندند

لحظه های غروب کسی را  دردلت

نا باورانه چشم دوخته ای

تو اینچنین

با صبح پیمان نخواهی بست .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

رفتیم و آمدیم

دستهایمان از ترس بسته ماند

رفتیم و آمدیم

لبها گشوده نشد

چشم از نگاه وحشت داشت

روز ها دلتنگ

شب ها به انتظار روز

یک چیز در این رفتن کم بود

که آمدن با خودش نمی آورد

برخاستم

لحظه ها را سرود ساختم

خواندم

هزار باز

هزار شب

نه

بیشتر از هزاران روز

کسی پشت حصار خویش می شنید

 آنچه می خواندم

می دانست قفل دستهای من چگونه باز میشود

می دانست

اما نمی دانست خسته ام

من خسته ام

از بس  که خواستنم را  با دست بسته خوانده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

چند روزی برای ماموریت کاری تهران بودم . در آخرین شب به اصرار کسی که همراه من بود اطاق نیمه تاریک هتل تهران را برای حضور در سفره خانه ای که آشنایان همراهم دو صندلی هم برای ما تدارک دیده بودند ترک کردیم . گارسونی بیرون در بود که به کسانی که مراجعه میکردند یاد آور میشد که ظرفیت تکمیل است و تنها دو نفر مهمانان حاج ناصر می توانند وارد شوند . از پله های که الان نیز به خاطر نمی آورم چند تا بودند پایین رفتیم . فضا پر از دود و موسیقی بود . جوانی با موی ژولیده چنان با سازش گرم گرفته بود که یاران پشت میز نشین از کف زدن مدام کم نمی اوردند .به میزی که میزبان با مهمانانش حضور داشت هدایت شدیم . جمعی دوستانه و راحت بود . در همان دقایق نخستین لیوان من با معجونی که بویش را سالها بود حس نکرده بودم پر شد . چند لحظه کافی بود که احساس کنم میتوانم بی تعارف و تکلف تنها به این فضا فکر کنم و از  آنچه تا چند لحظه قبل ازار دهنده در خونم جریان داشت با همین لیوان پر شده  دور شوم . احساس کردم هیچ ایرادی ندارد که من هم در لحظه های مثل همین مردمی که چشمهایشان سیاهی میرود و قدمهایشان در هم می پیچد تنها به لحظه های سبک بیندیشم و اندیشه های سخت را تا فرصتی دیگر رها کنم . چنین کردم . با جرعه اول مرغوبت را احساس کردم و ظرفیت ام برای دریافت آنچه بی دریغ در لیوان من پر میشد از یاد بردم .  ساعتی بعد به راننده ام گفتم که آرام زیر بغلم را نگه دارد تا از پله هایی که نمیتوانستم ببینم بالا روم . ... حس خوبی بود . من هیج دردی احساس نمی کردم .هیج فکر ازار دهنده ای را به خاطر نمی اوردم . در جمع مردمی که رفاه داشتند و فکر میکردند همه چیز دارند ...من هم ....

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

با تو می شود شب را بسر کشید

با تو حتی هوس ماندگار می ماند

طعم لطیف دوست داشتن دارد

خنده های تو

دیوار می کشی گذشته را

امروز را چنان وسیع تشریح میکنی

که لحظه ها ترا سجده میکنند

فردا گنگ می ماند

که در کجایی زندگی تردید خواهد رست ؟!!!

ترا برگزیده ام

تا انتشار عاطفه مهر بان شود

ترا برگزیده ام

دوستی نجیب بماند

                                در خلال خرابی خطوطی که رابطه را تصویر می کنند

                                        ترا ورای آنچه هست تشخیص میدهم .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

نیاز ساده من به همراهی است

پیرامون من  فضا غم الود است

توان اندکی دارم

به چراغ فتیله سوز می مانم

                          که شیشه اش ترک دارد

با شعله ای لرزان

                      که عبور تند باد را نمی تابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  | 

من سبز می شوم

                  در زمستانی که هیچ شاخه ایی از خانه اش بیرون نمی زند!

محو میشوم

                 بدون آنکه تاریخ من نوشته شود

می خواهم فاش شوم

گفته هایم روحم را طی کنند

و در نهایتی دوست داشتنی

                          به آغوش کسی برسم

                          که مرا شفاف دیده است

                         در جستجوی خویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت   توسط آرش  |