|
|
|
|
|
تو هستی که من هنوز می توانم
لحظه ها را نفس بکشم تو هستی که من هنوز قادرم به پای ایستم راه بروم تبسم ترا لمس میکنم وقتی که نور شفاف میشود تاریکی را درک میکنم وقتی که تو در سایه ایی خنک از شانه هایت سنگینی احساس مرا برمی داری...... به شاخه ای میاویزی!!!! نگاهم را به تماشای تو تحریک میکنم می دانم تابستان خواهد شد من دیر یا زود کاسه تنشنه گی ام را بر زمین خواهم زد می دانم دورنیست روزی که با تو در یک روز زندگی کنم با تنها آفتابی که ما را بهم نزدیک کرده است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
در میزنم
کسی پشت در است دلش می خواست می توانست در بگشاید هنوز یاد مرا عزیز می شمارد در لحظه هایی که خاطره ها هجوم می آرند .... من باز گشته ام تپش قلبهای مهربان آرام یافته است و در در سکوت خفته است شب در پشت پنجره اندوه در پشت چشم بغض در گلو خراش رابطه در پشت تمام حادثه ها موج میزند فکر میکنم که رطوبتی روی گونه ام خشک میشود احساس انکه می شد بود نابود میشود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از کسی نمی پرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید .
از عادات انسانیش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید تا ب آرد بپذیرد وداع را درد مرگ را فرو ریختن را تا دیگر بار بتواند که برخیزد
مارگوت بیکل |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام شد!!
تلخ است می دانم هرچه بود یا نبود دیگر تمام شد می خواهم زنده گی را زندگی کنم می خواهم دلشوره را منجمد کنم میخواهم برای دستهای گیج من مفهوم سایه ها همچنان خنک باشد خراش تنهایی در چهرام مرامیازارد ای وصل های تشنه مرا امان دهید ای ضمیر های التیام یافته ای ترس های ایمن شده چگونه رسته اید .. از دام های دل تنگی ؟ در التهاب تنهایی چگونه زنده مانده اید؟ حرفهای پوج مرا به هیچ انگارید بسان کودکی یک روز میمانم به دنیای دیگری پا نهاده ام که هیچ از آن نمیدانم!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم
کلمات بی گناه نابخردانه می نماید پیشانی صاف نشان بی عاری است آ ن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است چه دورانی ! که سحن از درختان گفتن کم وبیش جناینی ست. چرا که از این گونه سخن پرداختن در برابر وحشت های بی شمار خموشی گزیدن است ! نیک آگاهیم که نفرت داشتن از فر مایه گی حتی رخساره ما را زشت می کند نیک اگاهیم که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی صدای مارا خشن می کند دریغا! ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد خود مهربان شدن نتوانستیم ! چون عصر فرزانگی فراز آید و آدمی آدمی را یاور شود از ما ای شمایان با گذشت یاد آرید .
برتولت برشت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از من رنجیدی....می دانم ....وقتی که لبانم از گفتن دروغ باز ماند ...
تو باید حدس میزدی که به راستی آنچه می خواهی شک دارم ..... از من جمله ای بیش نمی خواستی.... می خواستی بگویم دوستت دارم !!!.. چگونه می توانستم دروغ بگویم وقتی تو باورام نمیکردی؟.... وقتی که نمی شد باتو تا جهنم رفت !!!!...وقتی که تو فکر میکردی برای روزی که از من جدا خواهی شد باید توشه ای داشته باشی .... همیشه فکر میکردی یک روز باید حساب خودت را از من جدا کنی .... فکر میکردی که عاقلانه است مرزی میان مان باشد ..... اکنون عاقلانه بودن افکارت را درک میکنی ؟...الان چه ساده می توانم دروغ تکثیر کنم ... می توانم دوست داشتن را برای حتی هوسی چند ساعته ...در گوش بد ریخت ترین بی فکر زمزمه کنم .... تو چنان خواستی ... اینچنین شد !!!! باز گشت ممکن نیست ... باید کسی تمام هستی خود را به من دهد ....تا من زلال شوم ...دوباره برای گفتن دوست داشتن ...قرنها بیندیشم .... باید چنین شود ...وگرنه انچنان خواهم ماند. پی نوشت : هرگز فکر نمی کنم که بخواهم چیزی برای خود نگه دارم . همیشه احساس کرده ام دوست دارم همه چیزرا ببخشم . برای همین است وقتی کسی حتی یک نفسش را از من دریغ کند گمراه می شوم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
داشتم ترا فریاد میزدم ...
تو نشنیدی!!!! خودخواهانه بود فریادم انگار در معصومیتی نخستین ایستاده باشم ! رو به دوزخی که قربانیان خویش را می بلعد ! انسان بودن خودم را در برابر تمام آنان که ذوب می شدند! با دانه های تسبیح تشریح می کردم!!!!!!!!!! زیر پایم چندان سفت نبود من نیز لغزیدم !!!!!!!! اکنون خمیر و نرم گونه ام هر کجا که تو خواهی خواهم آمد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
سر قرار با تو ایستاده ام همان فضای پراز انتظارو تنهایی چقدر مشتاق فریاد چشم های تو ام که لبانم را به پر گویی از اعجازشان برانگیزند چقدر مشتاق دستهای توام که نوازشی سحرآمیز را زندگی کنم چقدر به ایمان تو عشق می ورزم طعم دوست داشتی ترین احساس در دلم تازه میشود وقتی که اشکهایم مرا ذوب می کنند به آسمانی ترین باور ها تکیه کرده ام تنها وحشت ام آن است عشق در چشم هایت بنرمی افول کند و من ازپشت ابر ها واژگون شوم پی نوشت : از نظر من رسیدن به عشق حقیقی برای انسان ممکن نیست . انسانی که در چنبره واقعیت ها اسیر گشته نمیتوند به چیزی بالاتر از واقعیت دست یابد . تنها می تواند عشق واقعی را طلب کند . آن هم زمانی ممکن است که از خلال روزمره گی های که عادت وار و یا به اجبار تثبیت شده اند سر بلند کند و دست همراهش را باز یابد . افول چنین عشقی ممکن است .کافی است قدمهایمان کمی کند تر شوند و فاصله ها از ابهام پر شوند . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم ....
این چندمین صبح بی تو تنها نشستن است ؟ این چندمین تابستان یخ زده.... چندمین صبح بی ناشتا است که می گذرد ؟ چندمین خیال وهم گونه برای دوست داشتن مهر ورزیدن...... این چندمین سروده از سردخانه های احساس است ؟ کی تو خواهی آمد؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق عشق می آفریند عشق زندگی می بخشد زندگی رنج به همراه دارد رنج دلشوره می آفریند دلشوره جرات می بخشد جرات اعتماد به همراه دارد اعتماد امید می آفریند امید زندگی می آفریند عشق عشق می آفریند مارگوت بیکل پی نوشت: ۱-این چرخه کامل زندگی و عشق میتونه دو انسان عاقل رو به سر حد شیفته گی دچار لذتی وصف نایافتنی بکنه..میتونه سامان بخش تمام آشفته گی های باشه که ذهن انسان مدرن رو به خودش جذب میکنه .حتی اگر یک جزء از این چرخه رو حذف کنیم . از گردونه ســعادت به بیرون پرتاب خواهیم شد . نیاز . رنج .جرات . اعتماد و امید در ترکیبی متناسب و هوشمند زندگی رو به عشق می رسانند. ۲- ما هرگز از دلشوره جلوتر نرفته ایم . برای همین است که دوباره به رنج برگشتیم . لحظه های خوشبخت هرگز بالغ نشدند و روز دیده نشد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
|||
|
|
|
|
|
دلم برای خودم تنگ بود امروز
ثانیه هایم در دایره ای گرد چرخیداند من بیشتر از هر روز در لحظه های بی کسی ام زیستم امروز خسته گی روی پاهایم استوار نیست چشم انداز عریان... نگاه مرا سرد کرده است بی احترام می نگرم به آنکه قانونی برای زیستن نداشت تولد من در ثانیه های مرگ او مبارک نبود هرگز |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا نمی شود کنار هم نشست
احساس را فهمید نمی شود اینجا نزدیکتر به دریا زیست تا امواج نرم گرداگرد ترا احاطه کنند نمی شود در پشت سیم های مخابرات احساس را سنجید اینجا نمی شود در کنار هم براه افتاد دستهای تو انگشتان احساس کسی رانخواهد یافت می توان از کنار هم عبور کرد دست در جیب های مقابل نمود و خالی کرد می توان رو برو نشست احساس را تف کرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با تمام نیازم به تو روی آوردم
مرا پذیرفتی کویر در من تمام شد عطشم را زلال دستهایت به آب ریخت آن روز آسمان پیراهنی بی ابر بر تن داشت یادت هست ؟ نور باران ولادت بود در نیمه های شب هنوز می پرسم از خودم :!!! چگونه نور بارانی چنین لطیف در چاله های سیاهی تردید گم شدند ؟؟؟؟؟؟ خنده ها از زجر نامه های خیانت ترسیدند !! اکنون با گلوی تشنه عبوس در ابتدای جاده کویر از تو خسته ام از آسمان چیزی نمی خواهم در سیاهی شب از هر روزنی که نور تراوش کند خواهم خورد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهای نازت چه بی رحمند
زانوان مرا سست می کنند شجاعتم خودخواهی بزرگی است در برابر اندوهی که در چشم های تو موج میزند بی اختیار کشانده میشوم در راههایی که به تو ختم میشوند به نیاز کودکانه ات چقدر محتاجم سر شار ار توام وقتی که میخندی .. وقتی که چشم های مشتاقت قاب چشم های مرا فتح میکنند وقتی که می بینم نیاز ساده تو آنقدر ساده است که ترا مبهوت می کند تو میرنجی نازنین من ... می دانم ابرهای باران ریز چه زود آسمان قلب ترا تیره کرده اند!!! چقدر بی تابم با هم می گریستیم در قلب کوچک تو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
با عارضه های جسم .هوس.عاطفه . در هم می لولیم معتقد نیستیم به آنچه می اندیشیم به آنچه تصویر می کنیم حتی نگاهی نمی کنیم راه می رویم ویترین های تماشا شروع می شوند در اولین چراغ چشمک زن تردید می کنیم فرصتی نیست که بمانیم نقش ها هم عمیق نیستند تا غرقمان کنند گاه خسته گاه پر غرور گاه شرمسار به دنیای دیگری فکر می کنیم ویترین مغازه دیگر چقدر پر نور است!!!!؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
محکومان با پوزبنـــــــد و چشــــــــــــــــــم بنـــــــــــــــــــد می آیند می آیند تا جـــــلو جوخه اعدام به صــــــــــدای شلیک تن دهند - شلیک کن!!!...هدف درست نقطه سیاه رو بروست! دژخیمان و محکومان هر دو نقطه های سیاهند در روز مره گی های بی حال هر روزه و تردید های هرسنــــــــاک خائنانه یک روز هر دو می میـــــــرند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بیتوته کوتاهی ست جهان در فاصله گناه و دوزخ. خورشید هم چون دشنامی بر می آید و روز شرمساری جبران ناپذیری ست. آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگو درخت جهل معصیت بار نیاکان است و نسیم وسوسه ای ست نابکار. مهتاب پاییزی کفری ست که جهان را می آلاید. چیزی بگو ی پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی. هر دریچه نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید. عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی. آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی، هرچه باشد. چشمه ها از تابوت می جوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهانند. عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترند. خامش منشین خدا را پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی!
پی نوشت :شاید اگر شاملو جمله آخر را نگفته بودبا حال امروز من میشد از این شعر لذت برد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ترا نمی فهمم
ادراک تو وهم است تو از خلوص من هراسانی!!!!!!!! پاداش معصیت ....چنین عذاب آور!! در هیچ آیه ائی نیامده است کجا افریننده بنده اش را برای یک گناه به چندین ظلم آزرده است؟؟ ترا چه سود از این سگسار مهربانی با دستهای زخم؟ ترا چه می شود که چنین سرد میرانی دستهایی که برای یاری تو و خویش باز مانده اند؟؟؟ تو از کدام قافله جا ماندی که چشم هایت هنوز خواب می بینند؟؟؟ بی هیچ شبهه لحظه از تو عبور خواهد کرد تقاص تلخی ترا کسی با آمپولی ضخیم در رگهای نازک تو تزریق می کند صدای پرنده ...پریده تا درخت دور محو میشود عاطفه بی آبروی کنار برکه می ماند و شهر غرق میشود با تعرق مردگان چشم باز علفزار نزدیک است بیا به نور تکیه کن به امواج دلپذیر که نرم با تارهای احساس تو هماهنگ اند به امروز فکر کن ... به من فکر کن.... که اندیشه ام را در کام تو ریختم که طعم خوشبخت راچشیده باشم به من فکر کن به من به آینده ای که با تو خواهم داشت به کلبه ای که با تو خواهم ساخت تصاحب تمام لحظه ها امکان داشت تنها ....اگر ..... ولی .... تردید تو ....جراتم را ریخت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
جسارت کن
جسارتی که از شجاعت آنان که شهید می شوند کمتر نیست کلمه ها مدتهاست که دیگر عاقلانه نیستند در مرز نبودن و بودن با بودنت مرا به ثانیه های خوشبخت مهمان کن چگونه وسیع شوم ؟ چگونه در گرد و خاک روزها زلالتر شوم ؟ من نمایش مضحک بی ثباتی ام در انتظار تو تو صحنه امید را مهیا کن به مناسبت روز ها نگاه کن !!! امروز بهترین روز دیدار توست امتحان کن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق را تصویب می کنیم
تجویز می کنیم می ستاییم اما رعایت نمی کنیم عشق را مانند نیاز مان تصویر می کنیم مانند خودخواهی مانند عقده هایمان که چرک صورتشان را نشوسته ایم عشق بی دریغ کجاست؟ انرا کجای این سرزمین خاک کرده ایم؟ چشماهایمان دیری است از لذتی بزرگ محرومند دستهایمان در بازارهای داد و ستد جرم می کنند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تعفن کلمات مرا زجر میدهد
کلمات زشت کلمات ملامت قافیه های رکیک استمرار تهوع سرگیجه آور است چقدر پست میشود انسان که این چنین اسان از تمام وجودش می توانی برای همیشه چشم برگیری در هیچ آسمانی دعایت مستجاب نخواهد شد هیچ خدائی ترا بنده خود نمی داند وقتی که شرم آور ترین جملات در زبان تو گفتار میشود زخمی عمیق بر روح نازک نوجوانان احساس من ثبت می کنی زجر آور است جضور تو در چشم های من چشم هایت انباشته از حس حقارتی است تنها علائم انحطاط را پخش می کنند بی فروغ چشم خواهی بست تو از انقراض نسل کافران نشانه ائی ترا خشم بر زمین خواهد زد وزمین جسم بی عاطفه ات را استفراغ میکند بین زمین و آسمان مچاله ائی وقت است برای همیشه از تو بگذرم ای روح ناسپاس ای زنده بی دلیل
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عاقلانه نیست !!
خرسند نیستم! من در این سالهاحیات هنوز عاشقانه نزیستم همچنان که پیش میروم تیره تر میشوند ابعادم غلیظ میشوند نقش جرعه های نور سراسیمه با حجمی بزرگ نزدیک میشوی می گویی: "برای دریافت من نیازی به افتاب نیست تا برای اثبات گفته هایم دلیل روشنی باشد " انگونه که هیچ عاشقی نزیسته است تو در تمام ثانیه ها تکثیر می شوی اما......... من زمیبنیم معجره هرگز مرا مسلمان نکرده است من گنگ می شوم تو دور میشوی پیدا نمودنت محال میگردد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز هر کسی رو می بینم اعلام راهنمایی و راننده گی تو ذهنم تداعی میشه . همه جور تابلویی امروز دیدم . توقف ممنوع . عبور یک طرفه . پایان تمام محدودیتها. حداکثر سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت . دنبال یک علامت پارکینگ هستم چون دیگه داره سهمیه بنزینم تمام میشه . اما همه جا پر شده از تابلو حمل با جرثقیل!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر از گفتگو های خاله زنکی بدم میاد . چقدر از اینکه کسی تنها تلاشش اینکه خودش رو تعریف کنه و برای اینکار خودش رو مجبور به انکار دیگران میکنه بدم میاد. چقدر زشته که می خواهیم به دیگران چیزی رو اثبات کنیم که هنو ز خودمون بهش ایمان نداریم . چقدر ما انسانها نگاهمون کوتاهه و نزدیک بین و حتی قدم بعدی رو هم نمیدونیم کجا خواهیم گذاشت .همبنطور با نیاز هایی که هر لحظه سراغمون میاد مشغولیم . به خودمون و کسانی که با آنها در ارتباط هستیم اسیب می رسانیم . با لجاجت بچه گانه پای به زمین می کوبیم .تا دیگران برامون احساس خرج کنند . تنها به درون و نیاز های ریز و درشت خودمون چشم دو ختیم نمیدونیم این نیازها رو چگونه با چه منطقی باید پاسخ بدیم . حتی نمی خواهیم راجع به نیاز ها فکر کنیم تنها دنبال ارضا شدن بی چون چرا هستیم . کسی قرار نیست از ما ایراد بگیره . کسی قرار نیست مقاومت کنه . کسی قرار نیست به ما بگه این ره که تو میروی" نا کجا آباد "است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به انتظار پروازی که هیچ انتظاری پشتش نیست
دقایق بی حال در لا به لای نگاهم به آدمها چه کند میگذرند چقدر آدمها مشابه هم حرف میزنند!!! چقدر آدمها مشابهه هم احسا س میکنند!!! مثل هم درد می کشند!! مثل هم میخنداند.... منحصر بفرد خسته میشوم از خنده هایشان از چشم هایشان چقدر میترسند.... از تشویش لو رفتن ... از امتداهای درست تماشا با پلک های گریز می پیچند دردشان انقدر ها هم بزرگ نیست درد خودت هم بسیار مضجک است انسان منگ انسان گیج نمیدانم اصلا به کجا میرسم با پرواز ساعت بیست شاید به خلوتی که در آن انتظاری نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته دل شکسته گناه بردوش سنگین بسان تخته سنگی که برآن فرود آمدیم زمین خاک نداشت میوهای فاسد تن به آب نمی دادند میکروب های متمایل به انحطاط خوشبختشان میکرد و دندانهای نشوسته و جرم بسته گاز میگرفت گوشتهای عفونت زده شان را در زمانهایی که برای خورده شدن تمایلی نداشتند ما را چه عقوبتی به این زمان گر گرفته کشانید؟؟ احساس میکردیم هنوز زنده ایم وقتی که دستهایمان را زیر شیرآب مجاور می شوستیم یا دوش میگرفتیم با زهر آب تشنه کامیمان اما....انگاه ...که با انکار ....در گناه غلتیدیم حباب باور ها شکسته شد کلمات کوتاه شاعرانه اراجیف شد دیوان با پوچ نرین کلام به هذیان خاطرات پوسیده بدل شد به زباله ها پیوست روسپیان دیگر به اغواگری نپرداختند این جسم مفلوک ما بود که تنها به" جفت" اندیشید دقایق خوشبخت محو شد مسخره بود تمام ادعا های تو << مفلوک>>
پی نوشت :دیروز روز آزار دهنده ای بود . این هم نتیجه اش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام احساس های من کج شده اند
کافی است پفی کنی..... با سر به زمین خواهم خورد انگار در رود سیاهی شناورم بی افتاب و بی ساحل به شبانه چشمهایم نگاه میکنم یاد هیچ کس بیداریشان را کمک نمیکند انگار در باورم نمی گنجد فرشته ناتمام احساس ناب من ناتمام ماند . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
دلم برای کشته شدن زیر رگبار گلوله های تو تنگ است!! ... سر بازانمان کجا هستند؟؟؟.. هلیکوپتر های جنگی مان ؟؟؟؟؟ و مسلسل هایی که بی وقفه شلیک می کنند!... از وقتی که دیگر بازی نکرده ایم .... تصورم این است باطری مسلسل های تو خالی است ... تو باید صدای نازت را به سمت قلب من نشانه روی ... دقیق باش درست اصابت کند ... به جای دردناک آن که از فراغ تو می سوزد ... چه بی رحم هستم که هنوز زنده ام عزیز.... صدای انفجار خنده های تو را.... من همیشه خواب می بینم ... و دست های کوچک و نازت.... که همیشه .... مرزهای دوستی را وسیع تصویر میکنند .... تو همیشه قوی بودی ... برادر دل نازکت تمام سلاح های جنگی اش را به تو بخشید ... تا تو پیروز جنگ ها باشی ... من نیز اسیر خوشبخت زندانتان اما.... انکه می پندارد اکنون زمان دشمنی است.... به بازی مان شبیخون زده است . .. "ترا" سلاح کرده "غمت "را به سوی من پرتاب میکند روز پدر بود و پدر نبود ... من با سوزناکترین اشک ..... "غمت" را گریستم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از طنابی قطور آویزانم
زیر پایم دره ای عمیق دهان نگشوده مرا فرو بلعد فاصله ام تا زمین یک وجب است فریاد میکشم........... -مرا زمین بگذارید!!!!!!! می خواهم روی زمین بایستم چه استجابت محالی است !!!!!!!!! ایستادن ...راه رفتن ....به اختیار چرخیدن ....به احتیاج لغزیدن ... شادی محال را جستن .... به اشتباه غلتیدن .... بی اشتها به تمام نعمت ها گرسنه خوابیدن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ما همه نقاشیم ... نقش میزنیم با رد پایمان با احسا س بالغ یا بچه سانمان خشنود یا که تلخ روی زمینه های پاک یا کثیف پوشیده بر همه تمام صحنه زیر نور به استطاعت چشمهایمان ... یک شب که دفتر نقش ها باز مانده بود نقش ها را ورق زدم .... طرحی از عشق نا تمام در بهترین اوراق آن نقش بسته بود با رنگ های سرد کشیده بودم روی بوم زرد ... آن نقش کدورت نیز ساده بود ... هر لحظه را با گویش ملامت الوده کرده بود ... این نقش خیانت است ... این نقش با دلمرده گی به فضا تکیه کرده بود ... نقش های بی ارزشش پر بود .. نقش های بی ارزش که بی رمق در چند لحظه خلاصه بود ... نقش بی ارزش را ... یکجا باید برد ... یکجا باید انداخت ... یکجا باید بنزین داشت ... و اتش زد ... یکجا باید با لب تیز یک آینه رگهای پلیدش را زد ... من پی عارضه ای هستم با رنگهای گرم در دفتر روزهای سرد .. نقش ماندگاری به من دهد . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آنی تو
نصرت رحمانی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز نشستم زندگی رو روی زانو هام گذاشتم .خواستم مرزها شو عمقشو پستی و بلندی شو بسنجم .دشتی وسیع پوشیده از علفزار تو همین محدود فضای زنده ماندن چشامو خیره کرد .از آن موقع گاهی به این دشت پوشیده از علفزار میام . به رد پا ها نگاه میکنم . به علف های خسته گی . به علف های سوخته و به غارت رفته . به پرچینی که چند وقتی است دارن توش میسازند تا این دشت اینقدر وسیع دیده نشه . به رد بارانی که نیمه شب ها میاد و علفزار رو خیس میکنه . به علف های له شده ای که هر کدامشون برام عزیز بودن .به دو پسر شادی که ساکن این دشت هستند و از ساخته شدن پر چین هیج خوششون نمیاد .
یک بره تپل هم هست که گذارش به این علفزار افتاده . رو علف ها میخوابه . با انها فکر میکنه . رنگ براقش وقتی آفتاب می تابه بوی امید تازه میده . وقتی بره غمیگینه علف ها خوابشون میگره .شب بی رویا تو چشماشون میرزه . از وقتی این دشت پوشیده از علفزار رو پیدا کردم .به بهانه ای فرار میکنم و خودمو میرسونم به دشت . آنوقت میتونم کنار خسته گی هام دراز بکشم . به آسمان خیره بشم . یا برم کنار پرچین به علف های له شده و سوخته خیره بشم .گاهی وقتها خیره میشم به یک رنگ سرخ که لای سبزی علفزار خودشو مخفی کرده .باید برم جلو تا مطمئن بشم چشام گولم نمیزنه .هرجه جلوتر میرم سرخیش بیشتر میشه. نمی دونم چقدر میشه بهش نزدیک شد . ....
پی نوشت : دوست دارم گاهی بیام و از علفزار کشف شده حرف بزنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر کلمنتز میگوید: "بهتر است به رابطه خود به مثابه یک حساب پس انداز نگاه کنید، یکی دو جمله آزار دهنده مثل این است که ما از حساب زندگی خود پول بر داشت میکنیم، به مرور زمان اگر این تعداد برداشت ها زیاد شود به جایی می رسید که حسابتان صفر خواهد شد." " گاهی اوقات آنقدر به سمت یک نفر کشیده می شویم که بیش از آنچه باید و شاید از خود به او می بخشیم و این هم جزء ماهیت وجودی انسان ها به شمار می رود. آنقدر نسبت به آنها مشتاق می شویم که واقعیت ها را فراموش کرده و بیشتر بر روی ایده آلهای ذهنی خود تمرکز می کنیم.اما نهایتاً کار به طلاق می کشد" ما نمیتونیم خصوصیات یک نفر دیگر را تغییر دهیم، یا باید آنها را همانطور که هستند بپذیریم و یا اگر تحمل آنها برایمان غیر ممکن است، راهمان را عوض کنیم."
پی نوشت :این جملات تو یک سایت روانشناسی راجع به طلاق نوشته شده بود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||