تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
شعری رو تو یکی از وبلاگ های دوستان خواندم که به دلم نشست . پی نوشتی برایش نوشتم اینک  این شعر و آن پی نوشت

نمی دانم چرا ؟

 

نمی دانم چرا ؟

دستان سرد و سخت آدمها

شبیه حلقه دار است و هر لحظه

دلی در مرکز این حلقه های شوم می میرد

 

نمی دانم چرا ؟

دلهای آدمها

به سنگینی ناقوس کلیساهای متروک است

 

نمی دانم چرا ؟

در زیر سنگ هر سخن

یک مار زهرآلوده می خوابد

نگاه سرد و مغرورش

جواب طعمه بیچاره اش را خوب می داند

 

نمی دانم چرا ؟

لبخند آدمها

به نازیبایی لبخند مرموز مترسکهاست

 

نمی دانم چرا ؟

در هیچ غم

در هیچ اشکی هم

نشانی از پشیمانی نمی گنجد

شعر از خانم پرند آزاد

پی نوشت: نمی دانم چرا ؟...اماکمی نایابی عشق است ...کمی گمراهی احساس ...کمی ما از رسیدن بی خبر ماندیم ...حضور گرم را وقتی به یخدان تجاهل ...غفلت از بوئیدن بک گل ...و حتی ابلهانه ...به اندیشیدنی تاریک و پر تردید ...الودیم ...می توان در عمق نا خوشنود خود...پاسخی براین سوالت داشت ...چرا..دستان سرد وسخت آدمها ...شبیه حلقه دار است و هر لحظه ...دلی ...در مرکز این حلقه های شوم می میرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

  با اینکه روی خار راه میروم !

آسمان بلند را

لمس میکنم ...

در این تراز که من ایستاده ام

تمام دیوارها کوتاهند ...

تمام انسانها

موجودات بیچاره ای را مانند

که کرکسان برایشان 

سرود می خوانند

در جدال با آخرین

گره هایی که مرا به این پستی

وصل می کنند.

دندانهایم را در شکاف گره ها فرو می برم

خون آشام می شوم

جغد ترس پرواز می کند

باور کن

من

عاقبت

عاقبت

از این تراز پست

عبور خواهم کرد




+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

 

قدمهایم

مشتاق نیستند به خانه بروند .

خانه سرد است .

چراغ خاموش است .

چشمی سو سو ی نگاهش را

با چرخش کلید به درگاه حضور تو نمی پاشد .

کسی از دستهای تو

توقع ندارد

نان به سفره شام بگذاری

کسی منتظرت نیست .

در بگشاید

کسی در خانه

لباس مهر نمی پوشد .

از آشپزخانه بوی غذا نمی آید

ناخنک زدن به غذای نیم پخته....

تعطیل است .

کودکت پشت دیوار اطاق کمین نکرده ترا بترساند

آن فرزند دیگرت

- شاید هنوز نمی داند

که تو چقدر دوستش داری -

از تو توقع خرید تکراری آنچه  به نکرار شکسته است را نخواهد کرد



اما این خانه اکنون پناهگاه من است .

خوشحالم !!...

کسی بوی تنفر از مرا

به دست خبرنگاران روسپی

در کوچه های بی سواد

منتشر نمی کند...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

 

تنهائیم را به کوچه خواهم برد ..می خواهم مانند موجود مزاحمی  ،  در اولین پیچ کوچه گمش کنم . ..می خواهم به تمام آدمهای که  بی تفاوت ... در کوچه های نا آشنا پرسه میزنند .... بعنوان کالای مناسبی که با بهاء اندک عرضه میشود ... بفروشم ...یا اصلاً ببخشمش ...یا به زور حتی....قالبش کنم .....در اندرون آشفته ام زمینه برای هر قتل و غارتی ...بدون ترس از عقوبتی .. آماده است . ...افسرده نیستم ...اندوه با من نیست .... این تنها ...تنهایی من است که زنج بر شانه هایم  نهاده است  به رفتگران سپرده ام  هر کجا تنهایی مرا دیداند ...در کیسه های پلاستیکی ضخیم ....زیر تمام اشغالهای متعفن...لهش کنند ....

به تمام ولگردان کوچه سفارش مخصوص کرده ام ...نگذارند تنهایی به خلوتی که در آن گناه خواهم کرد ...نزدیکتر شود....می خواهم قاتلی باشم ....می خواهم به اتهام کشتن تنهایی خودم ... با ریسمان کثیفی ....مرا به دار بیاویزند.......

.

.

 

پی نوشت: نمیدام چه شده که وقتی می خوام بنویسم اینچنین از آب در میاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

جریان زندگی .جریان امیدهاو شکستهاست . یک روز احساس میکنی داری به چیزی که مطلوب توست نزدیک میشی .روز بعد فاصله رو آنقدر زیاد می بینی که فکر میکنی بهتر بود به این راه وارد نمیشدی .یک روز احساس میکنی خوشبختی همان توپی است که داره جلوت قل میخوره و میره و تو باید دنبالش کنی ولی وقتی بهش میرسی تنها کاری که میکنی اینه که یک شوت محکم بهش بزنی و باز بدوی ....یک روز احساس میکنی که از دروغ بددت  میاد وروز دیگه بهش نیاز  پیدا میکنی . خودت رو مظهر صداقت میدونی و از آشفته بازار  اطرافت می نالی و باز در اولین آزمونی که برات پیش میاد همین افراد الوده اطرافت رو دلیل میاری که لازم نیست زیاد هم صادق بود . براستی حقیقت ما انسانها چگونه قابل درک است ؟ چگونه می توانیم در یابیم که چی و کی هستیم ؟ هویت ما کی مضمونی قابل تعریف پیدا خواهد کرد ؟ گاهی فکر میکنم هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . ما همچون هر لحظه ای که لحظه دیگر مثل اون نیست .هر لحظه چیزی هستیم  متفاوت و مبهم .چیزی که باید دوباره کشف بشه .البته اگه فرصت کشف باشه .هر وقت فکر میکنیم که جواب رو پیدا کردیم وارد لحظه ای دیگر شده ایم .ولی چیزی هست که تو لحظه ها بهش نمیرسیم .شاید بشه تنها از این طریق انسانها رو از هم متمایز کرد .آرزو تنها چیزی که ورای لحظه های ما جاری است . کیفیت آرزوها شاید بتونند هویت گم شده ما رو بما نشون بده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

من

   اعتراض دارم .

به خوابی که مرا ربود

به جسمم که روح مرا

سالها

  به هر سیاه چاله

   که جذب میشود

   همراه می برد

به چشمم که سالها

 فقط نگاه کرد و ندید

به همسرم که هم بندم بود

  اما

  همراز من نبود

با دوزخیان هر روز

راز  مرا

به کوچه ها می برد 

جار میزد ...

اشک میریخت تا باورش کنند  

 تنها دلتنگیش آن بود

  که من بیشتر از او 

  شاید ....

 بیراهه رفته ام 

 اعتراض دارم به دستهایم

  که تاکنون  انگشتان دستی

شکاف های خالی احساسش را پر نکرده است 

 به روحم که تحقیر شد... 

 دریده شد..

زخمی و خون الود  آواره اش کرداند

و هیچ نگفت

  من اعتراض دارم 

                     سهم من از زندگی کم بود .



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

من به يه خرده هواي تازه نياز دارم که اکسيژنش رو از ناب ترين حس هايي که تا کنون تجربه نشده بگيره
 وقتي ميتونم احساس کنم وقتي ميتونم احساسم رو داد بزنم وقتي هنوز ميتونم فردا رو داشته باشم يعني من وسط دريا هستم قايقي بايد داشته باشي که طوفان ترس تو دلش نريزه تا بتوني همسفر بشي با تخته پاره هاي ترديد تنها جونت رو به خطر ميندازي براي تو ساحل امن ترين نقطه سرنوشت ميتونه باشه  ميتوني رو شنها طرحي بريزي که موج شکارش کنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

تصمیم گرفته ام زیر هر سایه که دیدم ...نروم ...ننشینم .....خسته ام ...تشنه ام ...باز ولی میخواهم آنقدر داغ شوم ...آنقدر حس عطش ...چیره گردد بر من ...که فقط یک دریا...  شاید حتی ...  چندین اقیانوس ...نتوانند عطش را ...از روی  دلم  بردارند ...این عطش تنها تفاوت من است ... با آنها که زندگی را در لذت هایش غرق کرده اند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 


آینه ها ی بی فکر 

آینه ها ی که هرگز در نمی یابند 

قلب آدمی کجاست

تنها به تصویر های

بزک کرده

دلخوش نموده اند

پیله زمان

ما را در بر گرفته است

تنها چیزی که می توان

به سفره آورد و خواب نیست

گذشته ای است که دیگر امروز را ترک کرده است

آن گونه که میشد  به آب زد

آن گونه که میشد

دلتنگیها را به اشک شست

اینک در فصل آینه های بی انعکاس

ممکن نیست

آیدا 

دیگر در آینه نیست .



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

عشق را پیدا کن

در همین نزدیکی است !!!!

زیر تن پوش نگاه تو

سمت یک جرعه ناب

گستاخی است ....ولی باید گفت....

"عشق" من هستم....

 همرنگ صدای تو.... که از تنهایی دلتنگ است 

هم نفس با تو .....

هم رنگ با چشم های تو 

وقتی به تماشا نشسته اند  

 هم اندازه با دستهای تو   

 وقتی به سمت نیاز ایستاده اند  

 ذره ذره این خاک  

 قطره قطره  این احساس مشترک 

  تنها برای رویش ما آفریده شد . 

 چگونه بی تفاوت رد میشوی ....

بی آنکه ببویی؟؟  

 "این گل از آن توست"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

شعری بهتر از آیدا در آینه نبود که تقدیم کنم به کسی که نه فقط امروز بلکه هر لحظه  از آن اوست  

آیدا در آینه

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 دروغ را با چشمهای باز می خواهم ببینم

با چشمهای باز....

می خواهم باور کنم که خوب می شناسمش

در پشت احساس های ظاهر فریب و ناب 

می خواهم طلوع کنم

در صبحی که دروغ هنوز به دنیا نیامده است

 بارش نور را ببینم که بی ریا ....

به غنچه های عطش آب می دهد

 در ذهن من ستایشی است

که تقدیم میکنم به عشق 

 او توان انکه حرفهارا درو کند

 علف های هرز را بشناسد

داس را خبر کند

 داراست



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

دیشب تمام خاطره ها را گریستم 

 دیشب در سرزمین سرد

 نگاه تازه خودرا با زهرالوده ساختم

 پیش از آنکه کسی پیش دستی کند .

عشق را مثله کردم با دستهای خویش

 دیگر دستهایم برای گرفتن دستی گشاده نیست

دیگر چشماهایم با آرزوی خام  در چهره ها فرو نمی رود و کسی سنگسارش نمیکند

 باد می وزید .واز لای پنجره نیم گشوده  تلخی با زیرکی به زیر لحافم خزیده بود

من ازخویش پرسیدم

 "راحت شدی عزیز؟"

 تنها

 صدای شکستن بود

 بی وقفه

 سکوت مرا بی رحم می درید.

من مرده بودم

 تنها

 به یک دلیل

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 فکر کردم اگه متن رو تو ادامه مطلب بزارم بهتره .حالا اگه کسی نخواست بخونه  چشمش هم بهش نمی افته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

بحث قبلی رو ول کن ...بیا باهم بشینیم و فکر کنیم که خیانت ناشی از تنوع طلبی در این انسان حالا چه مرد و چه زن دلیلش چیه ؟ این که انسان ذاتا تنوع طلب هست که جای حاشا کردن نداره و از انجا که برابری مرد و زن دراین مقوله بشددت هرچه تمامتر میخواد رعایت بشه  می پذیریم که هر دو نوع بشر تو این حس با هم اشتراک دارند .ولی چرا فقط تو جامعه ما آقایان بیشتر به این بلای خبیثه نهاد آدمی دچار میشن و سهم خانمها حداقل کمتر از آقایون هست ؟ البته تو بخش فیزیک خیانت ولی شاید تو حوزه های احساسی و روانی  این قدرت را دارند که سهم بیشتری رو داشته باشند .اگر جامعه ما اینقدر پدر سالار نبود .شاید این معادله بر عکس میشد . در  دادخواستی که تو یکی از این سایتها بر علیه مرد خیانت پیشه ای نوشته شده چنین می خوانیم 

 " زن جوان و زیبایی است. در انجام وظایف زناشویی و تمکین هیچ مشکلی نداشته، جنون ندارد، امراض صعب العلاج ندارد، محکومیت ندارد، از خوشنام ترین زنان شهر خود بوده از خانواده ای اصیل و با ایمان است. عقیم هم نیست، زندگی خانوادگیش تا قبل از اینکه خیانتکاری و بی وفایی شوهرش آشکار شود مورد غبطه دوست و آشنا واقع میشد "

تنها چیزی که بهش پرداخته نمیشه نوع رابطه احساسی و عقلی با همسر است . انگار تنها برای دوام زندگی مشترک اگر کسی همسری برگزیند که تنها بتواند چنان صفات جمیله ای داشته باشد .کافی است و حق ندارد به کس دیگری در زندگی فکر کند .......عامیانه ترین نگاه به ارتباط دو انسان و  زندگی.....

" خانم مشاور در کلانتری به نصیحت ....می پردازد که : چرا بیخود شلوغش کرده ای، مگرچه شده تا بوده همین بوده، مردها شلوارشان که دو تا شد زن می گیرند، دنیا که به آخر نرسیده می خواستی جوری رفتار کنی که بدهکار و زمین گیر شود تا هوس زن گرفتن نکند، حالا هم جدایی چه فایده ای برای تو دارد. چه کسی نان تو و بچه هایت را می دهد. طلاق بگیری که چه شود آن یکی را می آورد جوان تر از تو در خانه و زندگی که تو زحمت ساخت آن را کشیده ای می نشاند و بچه هایت را هم از تو می گیرد".

 این تنها آموزشی است که به دختران و زنان این جامعه داده میشود که چگونه شوهرشان را حفظ کنند .خیلی از این طیف عظیم نمی دانند که شوهرانشان چه غربتی دارند . امینت حریمش با شرایط متاطم محیط در خطر است.  خسته گی اش را به هیچ می گیرند . .  چون می خواهند بر اساس یافته های هزار چهارصد ساله شوهرانشان را حفظ کنند وبرای همین با دستهای نامرائی و گنگ آموزه های اینچنین..... زندگی را چنان به گند میکشند .که خیانت مردان دلیل می یابد .اظطراب از دست دادن همسر چنان هولناک جلوه داده میشود که آرامش از روزمره گی زندگی برداشته میشود .لباسهای مرد هر روز تحت کنترل دقیق و موشکافانه قرار میگیرد .نزدیکی های شبانه برای تست بانجام میرسد ... درآمد مرد تحت کنترل است .همیشه بد گمانی وجود دارد که مرد درآمد دیگری هم شاید دارد که  برای روزمره گی مصرف نمیشود . و هراس این که شلور مرد دو تا شود مثل موریانه    تارهای نازک  زیستن را برای گسستن آماده می کنند . مرد بارها تهدید می شود که او نیزچون زن جوان و زیبایی است برای خیانت آماده است .

"مگر برای زنان که معمولا به مراتب از همسرانشان جوانتر هستند امکان اینکه در معرض این وسوسه واقع شوند که آیا می توانند توجهی عاشقانه را به سمت خود برانگیزند و در معرض خواهشها و عاشقگری ها و تمنیات جدید واقع شوند وجود ندارد؟"

  جملاترا که نگاه میکنی انگار در بازار مکاره آمدهای و هر کس مطاع خویش را عرضه میکند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

قبول کن که خائن هستی . میخوای دلیل بیارم ؟  یک دلیل ساده تو نمیتونی پایند کسی بمنونی . تو تنوع طلب هستی؟...اخ.چه اتهامی بهت زدم .!!!!!!؟؟؟  ولی این اتهام نیست ...تو جامعه ای که داری زندگی میکنی یا حقی و یا برحق نیستی .وقتی تو مرد باشی و فرهنگی پدرسالارهم داشته باشی که  مجوز خیانت رو بصورت قانونی هم بتونی اخذ کنی  میری دنبال چیزی که بعنوان یک غریزه تو وجود همه هست ....اجازه بده ...میدونم میخوای بگی که تو به غریزه بی اعتنا بودی ....میخوای بگی وضعیت تو با همه فرق میکنه همسرت هیچ وقت با تو عاشقانه نزیسته .... نمیخوام قضاوت کنم ...میخوام بگم اکثرا اینجوریه.....فرقی نمیکنه مرد باشی یا زن .میدونم که با این جمله موافقی که  "حقوق و آزادی زن یا مرد ربطی به مجوز خیانت برای او و آسیب زدن به شریک مقابلش ندارد." ولی وقتی میخوای وسوسه ای رو بررسی کنی  دوست داری از همه فرصت ها برای خوشحال بودن و لذت بردن !! استفاده کنی . ولی باور کن شاید هرگز به مرز لذت بردن  نرسی.... . شاید هنوز نمی دونی بزگترین لذت ها در اینه که بتونی روح و جمست رو با کسی به اشتراک  بزاری که تنها به ارتباط پایدار با او می اندیشی وفکر میکنی که تنها به چنین انسانی  میتونی به آزدای و رها شدن برسی  . همیشه فکر میکنی خوب دیگران هم همین کار رو میکنند .هرگز آنقدر فرصت نداریم که کسی روپیدا کنیم که  بتونیم در تمام طول زندگی از همراهیش لذت ببریم . همیشه میگی از کجا معلوم که کسی بتونه همه حس هاشو به تو بده ؟ همیشه طلبکاری  . هیچی هم نداری که بهش بنازی  .. نه ثروتی .. نه خونه ای ....نه ماشینی ... نه هیکلی ...نه قیافه ای ....اخه تو چی هستی که این همه توقع داری ؟.مگه دیگران در ارتباط با تو چی دریافت میکنند ؟ یادت هست تو کتابی خوندی که نوشته بود "آزادی مطلق وجود ندارد :چیزی که وجود دارد آزادی انتخاب است . و از آن به بعد آدم باید به تصیم و انتخاب خودش متعهد باشد "وقتی این جمله رو میخوند ی احساس کردی که باید تو هم اینچنین باشی .ولی باز خودت رو توجیح میکنی .... چرا فکر میکنی انتخاب تو  آزاد نبوده ؟ همیشه فکر میکنی شاید خوب انتخاب نکردی . شاید فرصت های بهتری هم بود که ندیدی . چرا نمیتونی میدان جنگی فرض کنی که در ان حضور داری و تنها چند  لحظه تا مرگ فرصت داری که زندگی را درک کنی ؟ آیا این درک به تو کمک میکنید که متعهد باشی؟ اگه این حس  تورو برای استفاده از اخرین رمقت برای لذت بردن سوق بده   به آوا های درونت خوب  گوش ندادی  . هیچ محتضری در لحظه آخر به خود نمی اندیشد . تنها تفکر کسانی که دوستشان دارد .  وصیتی که باید بکند . سفارشی که باید بکند . اون رو فرا میگیره .ولی تو همیشه در حال تولدی و فرصت ها را بیشمار میانگاری ...... دارم خیلی تند میرم ...... من ترو میشناسم میدونم با احساست بیشتر از عقلت زندگی کردی . همیشه فکر کردی که اگه کسی بتونه حجم احساسی رو که تو بهش میدی بدون هیچ توقعی به پذیره و ترو عاشقانه بخواد . همه بدبختی های تو تمام میشه و تو تازه راه میفتی که ببینی چطوری باید از عقلت استفاده کنی . من خودم شاهد بودم که وقتی همه درهای روحت رو  باز کردی  هر چی درونت بود بیرون ریختی . همه رازها نمایان شد .ولی همین رازها کسی رو که میخواستی بهت اعتماد کنه ...ترسوند .اون رفت تا پشت دبوارهای شک و تردید خودشو پنهان کنه .اون از تو ترسید .اون قدرت این رو نداشت بیاد ومالک رازهای تو باشه . بعد ها دیدی که راز دار خوبی هم نیست . می دونم که خیلی سعی کردی .... سالها من شاهد بودم ... اینهمه نگو کسی نمیدونه ..خوب ..من که می دونم . عادت کردی که دشنام اون تو زندگیت باشه . عادت کردی که بهت شک کنه .. عادت کردی چیزی رو جز جسمش و حس های مادرانه به بچه هاش رو با تو به اشتراک نزاره . عادت کردی که به خانواده ات توهین بشه .نه ...نه .. اینطور نبود .تو تمام این رفتارهارو تحمل کردی . یک روز شیطان از کدام سمت غافلگیرت کرد نمیدونم ....شاید فکر کردی این زندگی چندان هم ارزش پاک و صادق بودن رو نداره ... شاید تو هم خواستی تلافی کنی ؟....ولی انصافا خیلی اشتباه کردی ...باز قضاوت کردم ...داشتم  میگفتم ......ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

اين‌ روزها
اينگونه‌ام، ببين؛
دستم، چه‌ کند پيش‌ می‌رود، انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پايم‌ چه‌ خسته‌ می‌کشدم، گويی
کت‌‌بسته‌ از خم‌ هر راه‌ رفته‌ام
تا زير هر کجا
حتی شنوده‌ام
هر بار شيون‌ تير خلاص‌ را
ای دوست‌

اين‌ روزها
با هر که‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم
آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌

انبوه‌ غم‌ حريم‌ و حرمت‌ خود را
از دست‌ داده‌ است
ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌
مانند يک‌ وزير
وقتی که‌ هيچ‌ کار نداری
تو هيچ‌‌کاره‌ای
من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعنی که‌ شاعرم
گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمی
اين‌ روزها
اينگونه‌ام
فرهادواره‌ای که‌ تيشه‌ی‌ خود را
گم‌ کرده‌ است‌

آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌
اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان
ياران
وقتی صدای حادثه‌ خوابيد
بر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد
يک‌ جنگجو که‌ نجنگيد
اما... شکست‌ خورد

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط آرش  | 

 

هيچ‌ نوشته‌ای
هيچ کتابی
و هيچ سروده‌ای
هرگز به پايان نرسيد
گرچه در نگاهی
به‌تمام‌ بود هريک
اما
هربار در درنگی ديگر
بندی بر آن فزوده شد
واژه‌ای پاک شد
عبارتی زير و رو شد
و باز
بماند هم‌چنان ناتمام

که نوشته‌ها و سروده‌ها
هريک روزنی است بر زنده‌گی
بر آن رنج ِ ناپايانِ مانده‌گار
بر آن دگرگونی هر روزه

تغيير واژه‌ها
از تنهايی به آشنایی
از آشنايی به دوستی
از دوستی به مهر
از مهر به حسرت
از مهر به شهوت
از هم‌سايه‌گی به عادت
از عادت به کين
از کين به فراموشی
وز فراموشی به بی‌تفاوتی

تغيير واژه‌ها
از لب‌خند به زهرخند
از شادمانی به فروريختن
از زيبا به صورتکِ ريا
از اندوه به رنج
از رنج به درد
از درد به عادت
از عادت به خسته‌گی
خسته و بر زانو غلتيده
بر همه سوی واپاشيده
هم‌چنان ناتمام
هم‌چنان در تغيير
هم‌چنان بی‌پايان

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط آرش  |