|
|
|
|
|
دور خودت دیوار میکشی . خودت رو آزار میدی . بی اعتمادی . سردی . نمیتونی حرفی بزنی که دلت می خواد . هرکلمه که میگی میخواد بگه" منو باور نکن" ....دور شدی انگار که خودت رو به کشش های بخشیدی که نمیخوای ..... داران ترو کشاکشان با خودشون می برند .... نگاهت هنوز به یک امید بنده ....... هراس تو چشمات موج میزنه...بغضی داری که نمی خوای بشکنه ......گنگ موندی ....زمان رو حس میکنی که داره پوست تنت رو خراش میده ...تنها موندی ... کسی نمیتونه بهت نزدیک بشه ... میخوای و لی نمیزاری ...چته ؟؟؟؟ ....داری با خودت میجنگی ؟؟؟؟؟چکار کنم که بخندی ؟؟؟ چطوری بهت بگم که بزار وقتی که آموخته ها و تمام حس ها باهات بودند تصمیم بگیر ؟؟...اینجوری که نمیشه ...زانو بغل کنی و بشینی ....مارو هم کسل کنی ......فکر نکن امروز باید تصمیم بگیری ....تصمیم رو وقتی بگیر که خیلی راحتی و با بیرون از خودت آشتی کردی.....تا وقتی خودت رو عذاب میدی تصمیم گرفتن هم بی نتیجه است فردا باز مجبور میشی دوباره زانوهاتو بغل کنی ...درها روبندی .....باز دنیا رو برای خودت به اندازه جسم خودت کوچیک کنی.....یک لحظه فکر کن .... میتونی با حس های که امدند ترو امروز از تنهای در بیارن همراه بشی ....ما رفتیم ....خودت میدونی منو کجا میتونی پیدا کنی.. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
تو وبلاگ یکی از دوستان به مطلبی برخودم در مورد عشق/بختک مطلب شیرین بود خواندم .اما وقتی خواستم که یا د بگیریم که عشق حالا چی شد؟؟؟ و به چی باید بگم عشق ؟؟؟ماندم .. فکر کردم یک جایی باید سهوی شده باشه که من اینقدر سرگردان ماندم . چون منهم به این عقیده دارم که بدون وجود عشق نمیشه آرام بود و انگار این مطلب کمی تصویر عشق رو ازم گرفته بود .برگشتم دو باره خوندم . رسیدم به این مطلب : "هر دو در اين نظر مشترك بوديم كه بسياري عشق ها ، نوعي خودخواهي بيمارگونه اند كه بر مبناي تصور ذهني از معشوق ساخته مي شوند. ريشه اغلب ان ها حفره اي خالي در ذهن و روح است كه بالاخره براي پر شدن بر شانه كسي نشسته مي شود . بعد هم ان چه كه اصرار داريم عشق است ، مثل يك پيچك چسبنده دور معشوق مي پيچانيم و خودخواهانه از اسارت او لذت مي بريم. محبت مان و خيلي چيزهاي ديگر شبيه محبت را بر سرش اوار مي كنيم . مثل كوري كه براي ثواب و به زور از خيابان رد مي كنيم." حس میکنم اینجا باید خبرهای باشه که من باها ش موافق نیستم .مدونید ما گاهی عشق رو از یک دید کاملا بسته عرفانی نگاه می کنیم در صورتی که عارف نیستیم . گاهی هم خیلی کاسبکارانه . که متاسفانه کاسب کار موفقی هم نمیتونیم باشیم . گنگ می مونیم و خودمون رو از این بهترین موهبت هستی بی بهره می بینم . عشق میتونه همراهی دو حس مکمل باشه عشق دو انسان نسبت به هم میتونه پیچک وار به دور معشوق و عاشق "هر دو" بپیچه .و این پیچیده شدن چنان مسرت بخش و زیبا باشه که تنها بشه نام این ارتباط رو عشق گذاشت. چرا می گیم وابستگی تو عشق بده ؟ چرا می خواهیم عشق رو به خواستنی تعریف کنیم که معشوق برای خودش و تو عالم خودش باشه و تنها ما در" پي لذت معشوق باشیم نه تصاحب او ."؟؟؟ چرا میگیم این عشق حقیقی ست ؟؟؟؟ این عشق حقیقی چه تاثیری در زندگی اجتماعی و ایجاد آرامش برای ما دارد ؟؟؟؟؟؟؟ شاید من هم دارم کاسبکاری احساسی میکنم ؟؟ من اعتقاد دارم که اگه شما در معشوق محو بشید و معشوق حتی گوشه چشمی از شما برداره . شما دارید خودتون رو گول میزنید... .بی خود خودتون رو معطل نکنید ...این عشق نیست . عشق تنها میتونه با ذوب شدن و انجماد مجدد دو موجود عاشق .... متولد بشه .اگه درجه ذوب شما و معشوق یکی نباشه دچار تناقض و آشفتگی خواهید شد . بیاید عشق رو اینقدر آسمانی نکنید .... اینقدر نبرید بالا که کسی دستش بهش نرسه و برگرده تو رزمره زندگی خودشو بکشه ....یک ارتباط درست و منطقی بین معشوق و عاشق باید برقرار بشه ....باید بتونند از وجود هم اگاه بشند و از هم نیرو بگیرند ... باید بتونند با هم راه برن ... با هم فکر کنند .... باید بتونند که با هم آرزو بکنند ....باید بتونند با هم و برای هم باشند .....خیلی عالی میشه ... امتحان کنید .......اخرش میرسیم که باید به انسان بودن برگردیم ...به شناخت .....و .... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
مامور پارکینگ کلی معطلم کرد بیست دقیقه ای طول کشید که ماشین را جایی پارک کنم .... وکلیم جلوتر نشسته بود و بعد همه یک مرد با عینک و ته ریش و البته کمی جوان . و بعد هم زنی که می توانستم با کوجکترین نشانه بشناسمش . پ.. بود . بغل دیوار هر سه سیخ روی صندلی های غربتی دادگاه ....کسی متوجه حضور من نبود ....سرش را کمی از بغل گوش مرد که گویا وکیلش بود چرخاند نگاهش به سقف نرسید مرا دید ....انگار اظطراب بود که روی صورتم پاشید . بعد هم خنده ای ....که جواب احوال پرسی ام باشد . جایی مقابل قاضی نشان دادند که بنشینم .....شما آیا هیچ راهی برای ادمه زندگی با همدیگر را ندارید ؟ این اولین سوال قاضی بود خطاب به من .... یک سال و شش ماه از هم جدا بودیم روز های امیدوار هم بودند مثل همان ۱۴ سالی که در کنار هم بودیم ....یک بار دیگر نخواستم تردید های چند ساله زودتر از من جواب بدهند ....گفتم ما در این مدت به نتیجه ای نرسیدیم . یک و نیم سال کم نبود برای لغو تعهدی که در عرض یک هفته پا گرفته بود ؟ بیش از همیشه احساس میکردم شکسته بود ....اما هنوز تردیدهای خودش را کول کرده بود و به زحمت نشسته بود .... پرسش از بچه ها که شد تاب نیاورد ........اتهامات بیشتر ....من از بی پروای این زن شگفت زده بودم مثل تمام روزهای بر باد رفته .....مثل گذشته باز من خیس عرق شدم .....خجالت زده از خویش و انسانهای که تنها با این کلام زشت داشتند مرا می شناختند !!..... اصرار او در استفاده از الفاظ زشت ... امروز هم زننده بود .......من جز سکوت کلامی نداشتم .....کلامی که در نهایت این ارتباط خواهد ماند ........یک سکوت طولانی تا انتهای عمر ...... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
روز بخاک سپاری فرا رسید ....در برابر فرمان آتشم .... آماده ....هدف ....و گزمه ها ی بینوا می بایست بر روی ماشه ها بفشارند ....اما من نخواهم مرد ... میدانم ......میدانم که سالهاست زنده ام .....میدانم آنچیز که مرا در برابر جوخه آتش نشانده است نفرت نیست .....من زاده نشدم از برای خشم .....هر آنچه بود مهر بود .... .... هر چند لحظه های ابهام.... کم نبود .......هر چند قسمتی از ان بچرک نشست و مرد...اما هنور برای زلالی مصمم .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا به احتمال زیاد پایان اعتبار کاغدی که سالها پیش بی اعتبار در کنج خانه مخفی شده تصویب می شود .هیچ فکر مخشوش و مزاحمی امشب به سراغم نیامده . و احساس نمیکنم فردا حادثه ای روی میدهد .فکر میکنم همه چیز دارد در مسیر طبیعی خود پیش میرود سالها پیش من هزار بار با نام این فسخ آشنا شکنجه شدم . هر روز هزار بار ....کم نیست ؟!!!!!!! خوشحال نیستم ....اندوهگین هم که نیستم....... شاید مرددم !!!! نه ...........من می دانم که سالهاست جدا زیسته بودیم در زیر سقف ها....بی پناه هم ..... تنها نه من ...بلکه او هم شکنجه شد ..... وآن سیل اشکها ......آن سیل ناله و نفرین که از گوش های من شنوده ای منزجر می ساخت .........هنوز هم با یک گام به پس میتوانم پذیرایشان باشم .....من هیچ حکمی را که دلم گواه آن نشود مصوب نمیکنم .....این حکم می تواند برای تهدید گریه نازل شود یا برای حذف خنده به تایید هزار مرد قاضی برسد ...اما برای من تنها احکام صادره در دادگاه باور هایم ملاک گفتگو است .... امشب من بیدار مانده ام تا ترس از من گذر کند .... زمان پیش رو به "درستی" رای خواهد داد.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز من متهم بودم می بایست در صحن دادگاه حاضر می شدم با مدارک مثبته ثابت می نمودم که زمان طلوع خواهش یک نیاز را در ذهن کودکانم با پرداخت وجهی در حساب بانکی مدعی استجابت نموده ام . قدمهایم چنان کند میرفتند که می توانستم تعداد ضربه های قدمهای یم را در سالنهای منتظر شماره کنم . انسانهای عبوس در سالنهای خسته از زندگی به انتظار جدایی خمیازه های صبحگاهی را تجربه میکردند . در یچه های رابطه ام تنگ بسته بود . چشماهایم تلنگر چشمی را می جوست که سالها به جستجوی مهر در آن غوطه ور بودم .چشمهای که این اواخر بیشتر به شرح داخواست می مانند و اتهامات من وقیح و ناشایست دران ثبت گشته است . من چقدر تحقیر می شوم وقتی که در شرح اتهام اشاره ای به دلداده گی من نمیشود !!!! ...... هیچ رد پا از لحظه های ناب من که می خواستم دلیلی باشم به تنهایی برای عشق هیچ کس ندید ؟!!!....... سند دادخواست چنان سرد و موهن بود که عذابم نمیدهد . من سالهای رنج را ترک کرده ام . دیگر توهم یک عشق که من انتظار آن را داغدار باشم سرخم نمی کند......دیگر واضح بود که من می بایست صرفا پاسخگوی تعهدی که قانون تعیین می کند باشم ....این اتهام برا ی من کوچک بود .....جرم سنگینی که من خود را محکوم کرده ام در شرح دادخواست ردیف نداشت ....من مجرمم که عشق را رعایت نکرده ام ..... کسی همراه من بود که تنها ملاک دوست داشتن را سرسپرده گی میدید..... وقتی به عشق می اندیشید بقچه اش را باز میکرد و به سند های مالکیتش خیره می ماند.....و شرح خیانت مرا سالها بود که سند زده بود .....انسان بود و میتوانست روزگاری عاشق باشد ..... جملات عشق را می دانست .....بهتر از تمام شاعران می توانست دلتنگ باشد .....گریستنش چنان سوزناک بود که من تر جیح میدام به مجازات سنگین ادب شوم تا کار به گریستن نانجامد .....هر چه بود وهم بود که واقعیت زندگی را تهدید می نمود ....تردید او همیشه یک آب سرد بود که بی وقفه میچکید تا من باور کنم که من "تنها " به مرز " رسیدن " نمی رسم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت توسط آرش
|
|
||