تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
شیفته‌گی انسان واپسمانده به دانستن زوايای خصوصی زندگی ديگران و سرکردن به درون آن‌چه "حوزه‌ی خصوصی" آن‌ها نام دارد، نقطه‌ی مقابل منش انسان متمدّن است که وجود مرزهای خصوصی را حق انسانی و شهروندی مردم می‌داند. به عبارتی، هر چقدر انسان متمدّن به "خط قرمز" زندگی ديگران حرمت می‌گذارد، فرد متعصب در پی شکستن آن است.
وجه تمايز انسان متمدّن و سالم و انسان واپسمانده‌ی متعصّب و آسيب‌دیده فقط در "شيوه‌ی دوستی" آن‌دو نيست؛ چه بسا از "سياق جدايی" بهتر بشود اين‌دو را باز شناخت. برای انسان متمدّن، جدايی مساوی با دشمنی نيست. انسان واپسمانده‌ی آسيب‌ديده امّا اصرار دارد که يا دوست من باش، يا دشمنم؛ او هيچ "حدّ وسط"ی نمی‌شناسد. مشخصه‌ی انسان متمدّن "بی‌آزاری" اوست. در مقابل، از آن‌جا که ذهن انسان واپسمانده تمام مدّت درگير زندگی ديگران است، ارتباط ما با او به هر شکل که باشد، از آزارش درامان نخواهيم بود.

Labels:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

عاشقانه می شناسمت....با شاخه گلی در دست.....در کوچه های ضمیر من ....به راه افتادی.....پاییز در پی تو بود.....تو شاخه گلت را به آب بخشیدی....برای همیشه هدیه تو .... در بهترین دقایق دوست داشتن.....در دلم ته نشین شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

در سوک خودم .....نه برایی از دست دادن چیزی!.........برای تهی بودنم.....نه برای تهی شدن از چیزی... مرثیه ها گوش خراش می نالند.....من ترا خواهم دید .... و مرثیه ها به آوازهای تکامل .....تبدیل میشوند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

سالها تو سنگ بودی دلخـــــراش............آزمون کن یک زمانی خاک باش

دربهاران کی شود سرسبز سنـــگ............خاک باش تا گل بروید رنگ رنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

عکسی که در پست قبلی گذاشتم از وبلاگ یکی از دوستان بود آدرسشو اینجا می نویسم سر بزنید عکس های جالب دیگه هم داره .http://parakam.blogfa.com/
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

سلام از کلیه دوستانی که به این وبلاگ محقر سر میزنند و با نظرات جذاب و زیبا شون منو راهنمایی و دلگرم میکنند ممنونم . من دانشجو که بودم بیشتر تو حال و هوای شعر وشاعری بودم . یک شعر گونه ای رو ان زمان تو یکی از شبهای شعر خوندم که ظاهرا طرفدار هم داشت . متاسفانه من دفتر شعر اون زمان رو به خاطر  حماقت یک دوست نچندان صادق از دست دادم . ولی قسمتهای از شعر یادم هست که براتون میزارم .اگه خوشتون نیامد بهم بگید.

مثل باران باشیم ... در تهی دستی باغی بچکیم .... مثل بادی باشیم .... در سکوت یخ باغی بوزیم.... دست گرمی باشیم  پیچک هرز گلی را بکنیم ...... نگذاریم کسی سنگ به قانون شقایق بزند.........زخم را بر داریم ...پرده از روی عطش ها بکنیم ... و به رودی بزنیم که در ان پاکی شبنم جاری است.........سقف حدی است که بی حوصله در ذهن.....پرداخته ائیم.... سقف را برداریم ....وبه خورشید مجالی بدهیم ... تا به هر عاطفه یخ زده هجی بکند گرما را..... بگذارید که خوشبختیمان را بغل هم  بگذاریم و قسمت بکنیم.......وبه یکسان به همه سهم برابر بدهیم....شب سرما زده از پنجره دم زده روشن ما بیزار است... دست بالا ببریم ....و به هر پنجره نوری بدیم ... هیزمی خشک در اندیشه آتش بگذاریم ....وبخواهیم که هم فکر بهاران باشیم...مثل انسان باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

حس میکنم که ایستاده ام . روحم جم نمیخوره . حس میکنم که دارم خیلی از چیزها رو از دست میدم  امروز هیچ چیز منو به هیجان نمیاره  . نگران نیستم  انگار به یک سکوت طولانی نیاز دارم  . ولی از اینکه بخوابم از اینکه یک هو به دنیای پرت بشم که کسی منو نشناسه میترسم . میترسم چیزهای که ا ز دست میدم انقدر بزرگ باشن که دیگه نتونم پیدا شون کنم .........چرا نمیتونم شاد باشم  .....دلتنگ تر از انم که گریه کنم .... من شاید به خیلی از زندگی ها بتونم وصل بشم ولی من هنوز جراعت کنده شدن از چیزهای  که همیشه با من بودن رو ندارم ..........بعضی وقتها بزور چیزی رو از تو میگیرن بعضی وقتها چیزی و یا حسی رو از دست میدی خوشحال هم میشی ولی امروز فکر نمیکنم که بتونم خودمو تسکین بدم..........فکر میکنم تو گام های اول زندگی ماندم ......... هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست .....  شاید از اینکه امروز کمی فکر کردم که وضع مالی مناسبی ندارم . این فکر ها و احساسها نتیجه اون باشه . شاید این احساس نتیجه این باشه که دیگران منو به اندازه ای که خودم باورم شده قبول ندارند؟   شاید  از اینه که حتی به نیاز های اولیه و احساسی خودم سر و سامان نداده ام.؟شاید حس تنهای بزرگی رو دلم داره به حجم ملال آوری میرسه ؟ اگه میشدمرشدی مثل عشق باشه که منو صدا کنه ....مثل سایه به دنبال من بیاد ...و همیشه از من بپرسه  :کجا می روی ؟ جه میکنی؟ آیاکمکی از دست من ساخته است ؟  میتونست منو ارام کنه . شاید اگه میتونستم یک بار خودمو خالی کنم  میتونستم بهتر ببینم بهتر بشنوم شاید جا برای احساسهای تازه و روشن و زلال باز میشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت........دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد...........دل شوره ات موقتی است.........وقوع حادثه شیرین یا که تلخ ..........پایان ناگزیزی است..........در انتظار تلخ برای دست یافتن...........به شاخه ای لخت می مانی......سرمای همیشگی .........کالبد برگهای ترا محو کرده است........شکفتن در غروب را ....هیچ غنچه ائی باور نمیکند .........هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده به تفکر گرما نرفته است.......حریص دستهای تو بودم.......باور تمام احساس مرا بارور می ساخت........اما اکنون در انتهای خویش .......عشق را باور نمی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

تصویر تازه .....هیجانی با ریشه های کهن.....یک پرنده با نیاز ساده به آب......یک باغ با فصل های تازه ...نو   ....تنها همین بود......حس من........در میان انبوه چهره ها .....با این توان کم....... چگونه میشد دقیق شد؟....آب آشفته گشته بود....... و ماهیان روح برای تنفس خود زور میزدند.......تصویر من روی شاخه های لخت خمیازه میکشد......فکر میکنم که بالهای مرا  سرما شکسته بود.....ومرا توهم یک باغ می روبود....اما هنوز باغ مبهم بود.. ....وقتی ابهام من شکست .......باغی نمانده بود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

"تنها باید در سکوت بنشینی و حضور داشته باشی"تو چیزی را گم نکرده ای ،تو دچار فراموشی شده ای فقط باید به یادآوری  .سفری به ژرفترین غارهای درون خودت میتونه سعادت وارد شدن در حقیقت رو به تو ارزانی بکنه. جرات داشته باش به هر سوال جواب درست بده .چی دوست داری ؟ از کسی نترس که ترو مسخره بکنه ، نترس کسی بگه تو دیوانه ای ،از اینکه حتی ترو یک اشغال تصور کنند نترس .به خوبی و بدی فکر نکن ،در این سفرمجازی بی انتها تنها میتونی به خودت فکر کنی ، به چیزهای که دوست داری.سعی کن به همه جای دنیای درونت سر بکشی ، ولی یادت باشه تنها چراغی رو بردار که نشون میده تو چی دوست داری وگرنه سفرت بی سرانجا م خواهد بود.شادمانی نائل شدن چنان ترو شیفته خواهد کرد که سبک بال تراز باد شوی .انگاه میتونی به انچه دلخواه توست و از درون تو جداست بیندیشی .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

به سمت بهار میرفتیم .........قدمها چالاک می نمود.....و شوق از شاخه های درختان آویز بود......به هر دیوار میرسیدیم .....فرو میریخت........آبی زلال .........هوای سکر آور بر اشتهایمان افزود.......... به کلبه ای با چهار وجه مرده رسیدیم ..........بوی شب از در بیرون میریخت..........عادت تصویر غالب دیوارها شده بود ...........چنان در تصویر ها فرو رفتیم ......که نشان از قدمهای مان کسی ندید.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

یک دوش آب گرم .....خوابیدن پس از طولانی ترین روزهای عمر.........زندگی را دوباره خواستن........دستهایت را باز میکنی ..........دلت برای یک کلام مهر لک زده است...........میگویی...من به تو با وجود تمام انچه حتی خوشایند من هرگز نیست....با وجود دره های عمیق فاصله .......عشق می ورزم..........بخاطر دورترین احساس خویش  خمیازه میکشد.............تفسیر خواب هر روزه اش را برای هزارمین سال متوالی هزار بار تکرار میکند...............خسته میشوی.............الوده دیروز ...الوده هزار سال حرف......دیگر برای لحظه ای سکوت مجالی نیست........دوباره به یک دوش آب گرم ........خوابیدن پس از طولانی ترین روزهای عمر محتاج میشوی..

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

شاید سالهاست که از تنهای من میگذرد .و کسی سراغم را نمیگیرد .  با کسی که ادعای همراهی مرا دارد و غریبه مانده است و می ماند بسیار گفته ام  چگونه بیاید چگونه بخواند چگونه مرا شیفته گرداند  .بسیار گفته ام فاصله میان ما کم نیست من و تو به دو دنیای مختلف نگاه می کنیم  و راه میرویم بی آنکه به هم نزدیک شویم . سالهاست که با هم و بی هم بودن را زیسته ائیم .سالهاست کلام من و تو وفتی به هم میرسند بر هم می آ شوبند بر هم می تازندو درگیر می شوند بی آنکه هیچکدام مقصر باشند سالهاست از نگاه تو آشتیاق دیدن گریخته است.نگاه ثابت تو انگار بر  کارهای عقب مانده و کسالت آور ملال آنگیز خیره  گشته است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

من مدتهاست که تنهایم ....می توانم بگریزم ...می توانم پناه جویم ....بی آنکه دوباره مرا به چشم های هرزه نشان دهند....می خواستم یکی شوم.....ذره های تنم زجای برخیزند  ............و ذره های وجودت با ترانه بنشینند....می خواستم وقتی که رنج می برم ....امید بر چشمهای نگران همراهم حلقه  می انداخت.....می خواستم باور کنی که من ....یک روز روشنم .... یک آفتاب گرم.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  | 

من آرش هستم  امدم تا از خودم و از زندکی بنویسم از چیزهای که من دوسشون دارم از جیزهای که منو آزار میدهند میدونم که هر چی من میگم و هر چی من احساس میکنم حس مشترکی است که در اکثر شما که راه هتون شاید به این وبلاگ منتهی بشه احساس شده و شاید مشابهه شو شما هم داشتین و یا خواهید داشت تنها فرقی  که میکنه اینکه من صریح و بی پرده حرف خوهم زد و دوست دارم هرچه حس میکنم بدون انکه بخوام خودمو توجیح کنم و یا خودمو تبرئه کنم بیان کنم و شما قضاوت کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط آرش  |