سلام از کلیه دوستانی که به این وبلاگ محقر سر میزنند و با نظرات جذاب و زیبا شون منو راهنمایی و دلگرم میکنند ممنونم . من دانشجو که بودم بیشتر تو حال و هوای شعر وشاعری بودم . یک شعر گونه ای رو ان زمان تو یکی از شبهای شعر خوندم که ظاهرا طرفدار هم داشت . متاسفانه من دفتر شعر اون زمان رو به خاطر حماقت یک دوست نچندان صادق از دست دادم . ولی قسمتهای از شعر یادم هست که براتون میزارم .اگه خوشتون نیامد بهم بگید.
مثل باران باشیم ... در تهی دستی باغی بچکیم .... مثل بادی باشیم .... در سکوت یخ باغی بوزیم.... دست گرمی باشیم پیچک هرز گلی را بکنیم ...... نگذاریم کسی سنگ به قانون شقایق بزند.........زخم را بر داریم ...پرده از روی عطش ها بکنیم ... و به رودی بزنیم که در ان پاکی شبنم جاری است.........سقف حدی است که بی حوصله در ذهن.....پرداخته ائیم.... سقف را برداریم ....وبه خورشید مجالی بدهیم ... تا به هر عاطفه یخ زده هجی بکند گرما را..... بگذارید که خوشبختیمان را بغل هم بگذاریم و قسمت بکنیم.......وبه یکسان به همه سهم برابر بدهیم....شب سرما زده از پنجره دم زده روشن ما بیزار است... دست بالا ببریم ....و به هر پنجره نوری بدیم ... هیزمی خشک در اندیشه آتش بگذاریم ....وبخواهیم که هم فکر بهاران باشیم...مثل انسان باشیم.