|
|
|
|
|
از دست دادن تو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سایه هایی از خودم را چیده ام دور تا دور میزی که روی آن مشق می کنم با هر کدام کمی حرف می زنم با هر کدام کمی راه میروم هر کدامشان کسی را دوست می دارند هر کدامشان فکر می کنند ... در آفرینششان خورشیدی مقصر است نوار ذهنم تاریک می شود به لحظه ای میرسم که ذهنم سوت می کشد مشق هایم را با سایه هایم حتی خودم را با مشق هایم مچاله می کنم جیب ها یم را پر می کنم از خودم از سایه هایم و کاغذ باطله های که نوشته ام فردا اگر فرصتی کردی آتشی درست کن می خواهم سوختن را با تمام مچاله ها ی انباشته در جیب هایم یک بار شاید برای همیشه امتحان کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
صحنه تاریک می شود می گویند : " بازی تمام شد " هر چند من هنوز نقش اولم را بازی نکرده ام هر چند من هنوز در ابتدای قصه ما نده ام و نقش مقابلم هنوز فصه را مشکوک می داند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ای سکوت کن می خواهم گوش خراش ترین آواز هستی ام را بشنوم می خواهم آخرین لحظه ام را تماشا کنم وقتی که رویا تمام می شود و شب بیهوده در خوابهای من تاب می خورد لحظه ای سکوت کن میخواهم وقتی تو نیستی وزنم را بسنجم تعداد رگهایی که مسدود می شوند ابعاد نیمکره ای که به آن تبعید می شوم می خواهم بدانم با استوا چقدر فاصله ایجاد می کنم قطب شمال چقدر سر د می شود وقتی که من لباس های خاکستری ام را در میاورم لحظه ای سکوت کن وقتی که سالهاپیش اقیانوسی مرا خفه می کرد نفس های مصنوعی مرا زنده کردند شواهدی نشان می دهند من هنوز مرده ام اگر این سکوت شکسته شد شاید زندگی را با تو دوباره یافتم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
این نوشته مال سال قبل هست . ولی روز ها همچنان بر مدار تلخ می چرخند .
دلم برای کشته شدن زیر رگبار گلوله های تو تنگ است سر بازانمان کجا هستند؟ هلیکوپتر های جنگی مان ؟ و مسلسل هایی که بی وقفه شلیک می کنند . از وقتی که دیگر بازی نکرده ایم تصورم این است باطری مسلسل های تو خالی است تو باید صدای نازت را به سمت قلب من نشانه روی دقیق باش درست اصابت کند ... به جای دردناک آن که از فراغ تو می سوزد . بی رحمی بزرگی است من هنوز زنده ام و تنها صدای انفجار خنده های تو را خواب می بینم ... خواب دست های کوچک ترا که همیشه مرزهای مهربانی را وسیع تصویر میکنند ... بخاطر تنهایی دردناک تو برادر دل نازکت تمام سلاح های جنگی اش را به تو بخشید ... تا تو پیروز جنگ ها باشی ... من نیز اسیر خوشبخت زندانتان اما.................................... آنکه می پندارد اکنون زمان دشمنی است.... به بازی مان شبیخون زده است . .. "ترا" سلاح کرده "غمت "را به سوی من نشانه رفته است
روز پدر بود و پدر نبود ... من با سوزناکترین اشک ..... "غمت" را گریستم
پی نوشت : پسر ان گلم امیر و نیما دلم براتون تنگ شده .......
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شرمسار می شوم از خودم از دردی که می کشم از رنجی که روی شانه هایم نشانده ام شعله ها بجای فصل ها خودکشی بجای مرگ برگهای عمر را سرخ کرده اند شعر ها دیگر تازه نیستند نوشته ها از دوستی چیزی نمی دانند اما من خیلی ساده احساس می کنم باید زندگی را در شادابی لحظه ای فتح می کردم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
کوچه دلتنگ است احساس میکنم من نیز دلتنگ رفتنم شاید دوباره برگشتم شاید برای همیشه دیر شد نمیدانم ........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه انسانهایی که به حق خویش قانع نیستند مسئله ساز می شوند ...سالهاست که با انواع پیمانکاران کار میکنم و همیشه حس زیاده خواهی این جماعت ؛ که فارغ از دین و اعتقاد به اقتضاء شغل به چنین عارضه ای دچار هستند مرا مجبور می کند کمی خونسردی ام را کنار بگذارم و آخرین تن صدایم را محک بزنم . امروز از همان روزهایی بود که تا بخواهید حنجره ام را جر دادم تا پیمانکار بد شانس من که تا دیشب رویای دریافت ۴۵۰ هزار دینار رو دیده بود با دریافت ۱۵۰ هزار دینار امشب کابوس ببیند . ولی بارها شده که حنجره پاره هم دردی را حل نکرده است و روز ها و ماهها درگیر مسئله درخواست ناموجهی شده ام که حتی ارزش وقت تلف کردن هم نداشته است . با این حال هرگز برای ختم غائله پیش قدم نمی شوم این هم از خصوصیات منحصر بفرد من برای انکه زیاد آب خوش از گلویم پایین نرود ...حداقل در این ولایت غریب که تنها مترجم زبان فهم است کمی سر طناب را شل کنم بد نیست .....................
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق سنگ بزرگی نیست که با جاذبه سر نوشت در یک گوشه از زندگی فرود آید عشق را می شناسم وقتی که می آید بی تاب رفتن است همیشه اینگونه می شود وقتی این سنگ از ذهن تو حذف می شود زندگی را به باد خواهی داد کافی است باوراش کنی باتو همراه می شود
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از گلوله ای که شلیک می شود از مرگ در مقابل جوخه آتش نمی ترسم چرا که می دانم دیر زمانی خواهم زیست اما لابه لای روزها که ذره ذره می میریم غم انگیز است دلم برای زیستن تنگ می شود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چه نیاز ظالمانه ای به من داری من زاده شده ام و تنها به یک دلیل زندگی می کنم : باید نیاز های تو برطرف شوند کوتاهی من خیانتی بزرگ محسوب می شود عشق امضاء دفتری است که دو اسم را در کنار هم ثبت کرده است و تنها دلیل برای همیشه برده زیستن آن نیاز احمقانه ایست که در هر آغوشی یا فت می شود .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز نوشته یک دوست مرا به یاد این یاداشت مال بیست سال پیش انداخت :
ای کاش می توانستم باور کنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من خون آشامی می شناسم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی نمی خندی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اگرطلسم چشمهای تو بشکند اگر دیگر به خواب هایم نیایی برای همیشه بساط جانماز خویش را ترک می کنم با اولین سیلابی که می آید رهسپار خواهم شد ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
با کوله باری از سنگ به دور دست انجا که تو ایستاده ائی خیره مانده ام گامهایت از باز گشت منصرف شده اند و خطوط میان ما هر روز بیشتر نامفهوم می شود انتظار ........... برای تو سخت جانکاه است با این همه باز انتظار می کشی با این همه سنگی که بر کوله ام نهاده ائی اما....................................... من هرگز به تو نمی رسم منتظر نباش
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از همه دوستانی که کشتی می فرستند !!! مرا با این همه لحظه های کم به انتخابات تشویق می کنند !!! یا بخاطر وبلاگ قشنگم قرار میشود به وبلاگ شان رجوع کنم .........طلب پوزش دارم .... نظر لطفشان را اینجا ثبت نمی کنم تا حس نکنم کار عقب مانده ایی دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
مغزم سکوت کرده چیزی نمی گوید چیزی نمی خواهم .... حتی هوای گرم حتی هوای سرد ولی باور نکردنی است سخت نیازمند شده ام
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز قسمتی از یک مقاله جالب رو تو وبلاگ یک دوست که امروز اتفاقی مهمانشون بودم خواندم برام جالب بود برای اینکه در فرصت های دیگه هم بتونم بخونمش بدون اجازه گرفتن از این دوست می خوام اینجا ثبت اش کنم . امیدوارم با این کار موجب رنجش این دوست عزیز نشده باشم . عنوان مطلب هست : تا کی باید ادامه داد ؟
http://www.innerbonding.com/ اگر اینجا سر بزنید مقالات خیلی جالبی در مورد Relationship ,inner bonding و ...پیدا میکنید. از مقاله dr. Margaret Paul این نکات برای من جالب بود مینو یسمشون به امید اینکه مثمر ثمر افتد: مردم بیشتر زمانی تصمیم به جدایی میگیرند که دیگر درمانده و مستاصل شده اند. آنها بخوبی میدانند که سر چه چیزهایی با هم جنگ و دعوا دارند ولی نمیدانند مشکل اصلی کدامست.قطع یک رابطه قبل از آگاهی از مساله اصلی مخصوصا وقتی قصد آغاز رابطه جدیدی را داریم اتلاف وقت است . اتلاف وقت است بدلیل انیکه ما به همان رفتارهایی که قبلا جلوی خوشبختمان را گرفته اند ادامه خواهیم و الگوی قبلی تکرار خواهد شد. مگر آنکه بخش آسیب دیده ارتباط قبلی را شناسایی و درمان کنیم. شاید تعجب کنید بهترین وقت برای جدایی زمانیست که شاد و راضی هستید و با خودتان درصلح بسر میبرید.وقتی آموختید چگونه اسباب شادی و لذت خود را فراهم سازید وقتی با خود در صلح کامل بودید، آنگاه اگر شریک زندگیتان همچنان از نظر عاطفی دور ،عصبانی،غیر متصل،بی محبت باقی ماند و رفتارهای اعتیاد گونه اش را ادامه داد،آنگاه زمانیست که باید او را ترک کنید. وقتی هر دوطرف یک رابطه مسئولیت کامل شادی و رضایت خودرا به عهده بگیرند،آنگاه وجودشان مملو از عشقی خواهد شد که میتوانند باهم تقسیم کنند. تا زمانیکه که هر کدام دچار این توهمند که قربانی شده ند و طرف مقابل را مسئول همه احساست بد و بدبختی خود میدانند ،مانندیک قربانی عمل کرده، سعی میکنند طرف مقابل را با نمایش درماندگی خود کنترل کنند. تا زمانیکه متوجه نشد ه اید دارید مثل یک قربانی عمل میکنید،تا وقی رفتارهای کنترل گر خود و را نشناخته اید ،تاوقتی یاد نگرفته اید نیازهای خود را بر آورده کنید و مسئولیت احساسات خود را بعهده بگیرید، جایی برای ترک رابطه نیست. بیشتر کسانی که روابط ناموفق دارند کسانی هستندکه عکس العملی رفتار میکنندآنها درتمام مدت بجای اینکه از خودشان با عشق نگهداری کنند ، به رفتار کنترل گر شریکشان با رفتارهای کنترلگر خود عکس العمل نشان میدهند. جایی برای ترک یک رابطه وجود ندار مگر آنکه اول راههای عشق ورزیدن به خود و شریکتان را بیاموزید(از طریق روشهای inner bonding).
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
دل وقتی که می رود آژیر بیخودی نکش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا مرگ ها کال اند آنکه کمر به قتل خویش می بندد آنکه فکر میکند دنیا به رویایی دیگری باید دچار می گردید اگر تا فردا زنده بماند به انزوا به خویشتن بازگشت می کند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
پیراهنم را که بوی دیروز می دهد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بالشم پر از بالهای تنهایی است هرشب انبوهی از خیال ذهنم را ترک می کنند متاسفانه دیگر اسطوره ای را به خوابهایم دعوت نمیکنم متاسفم که دیگر رویا نمی بینم متاسفم که زندگی را کمی درک می کنم اگرچه برای شنیدن کمی دیر است اما ................ تاسفم را با چشم های بسته شاید هزار بار تکرار می کنم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
مرزهای ذهنم آشفته گشته است گاهی خودم را نمی یابم با دیوارها مخلوط می شوم با ماشین های بی سرنشین برخورد می کنم هر روز کسی با رنگی که دوست میدارد مرا رنگ می کند باید خودم را به مرزهایم معرفی کنم انگاه فرقی نمی کند خودم را در کجای تفکرم گمراه می کنم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چای را باید..
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه به انحطاط می رسد کسی مقصر این قتلها نبود
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه آنقدر دل آشوب می شوم که دیگر حتی چند خاطره ات را بیـــــــــــــــــزار می شوم حتی یادم نمی آید که گفته با شم دوستت دارم !!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
اخیرا ْ کسی با اسامی گاه " یک دوست " گاه .... کامنت هایی سر شار از فحش و ناسزا به اکثر دوستانی که گاه به اینجا می آیند و نظر لطف می کنند ارسا ل می کند . لازم نیست بدانم کیست و چه منظوری دارد ...زندگی خصوصی من چیزی است که شاید کسی به اندازه من جرائت بازگویی آن را در نوشته هایش نداشته باشد ... اعتقاد دارم حداقل در دنیای مجازی باید در آرامش باشم ... و از دوستانی که اجازه نمی دهند این دنیای مجاری هم نا آرام و ناخوشایند گردد ممنونم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||