تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

گاهی دلم گرسنه است

اما به نانی که من پخته ام

راضی نمی شود

گاهی دلم گرفته است

نه فراخی دشتها

نه به دریای که  زیر پایش گشوده میشود

گشاده نمی شود

گاهی دلم بوی مرگ میدهد

نه بوی زمین  پس از باران

نه عطر گلها ی رسته در تمامی دشت

نجاتش نمی دهند

گاهی دلم  به سنگینی سنگ می شود

بیهوده تلاش می کنم اما ...

 سبک بالی پرنده شدن  را نمی خواهد

دلم  به تازه گی

 با  سرود  ریزش  آبشار ی بلند

 هم آواز است

از کوهستانی  سرازیر خواهم شد

در  دره ای عمیق 

برای همیشه خواهم خفت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

امروز  هم کوچه خالی بود

درختان کم حافظه

با آخرین برگهای خشکیده

وداع کردند 

بادهای افسرده

با گرد و خاک کوچه رقصیدند

و وقتی که شب 

به کوچه رسید

دلتنگی

سینه ها را الوده کرده بود

من فکر میکنم این کوچه

روزی از فرط درد منفجر خواهد شد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

طوفانها ترا پیش من آوردند

دلتنگی ها

ترا به من شناساندند

زجر ها یی  که می کشیدم

ترا  بعنوان تنها التیام بخش

در  ذهنم  تصویر کرده اند

اکنون در کنار تو

کدام دلتنگی در دلم ریشه می تواند کرد ؟

کدام  زجر

کدام درد

در دلم جوانه  می تواند کرد ؟

اکنون در کنار تو

زندگی  نوشیدن لیوان آبی  گورا

در ظهر  تشنگی  است

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

هنوز

دچار خوابهای همیشه گی ام

بوم نقاشیم

بدون رنگ

بدون رد مدادی

هنوز هم خالی است

با انکه شبهایم را بادها

گاهی

پراکنده میکنند

با انکه سالهاست

فکر میکنم

باید طرحی از چگونه ماندن در آن بکشم

اما هنوز رنگها

قلم موی مرده مرا

جان نمی دهند

اما هنوز هم

بوم نقاشیم خالی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

کوتاه

ناغافل

درد ناک بود

سرود رفتنت

می دانم

 خنده کودکانت را

فرصت حتی مرور هم نبود

میدانم 

نان امشب

با دستهای تو به خانه نرفت

و زخم دستهایت

برای همیشه

بی التیام 

باقی ماند

سقوط آخرین تجربه تو بود

 آنچه من هر دقیقه به آن دچار می شوم

 

 پی نوشت : در اثر حادثه  سقوط  یکی از کارگران پروژه جان باخت . امیدوارم درد و الام بازمانده گان این همکار زحمتکش  تسکین یابد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط آرش  | 

زندگی  
جدی که می شود  
شبیه صحنه نبرد  
شبیه صحنه های دلخراش اعدام زندانی است  
در صبحگاه سرد  
زندگی وقتی که شبیه خودش میشود  
سرد است .



+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط آرش  | 

آدمهای بزرگ سال کودکان ریش سفید را مانند ، با این تفاوت بزرگ که معصومیتشـــــان را از دست داده اندو رویاهاشان الوده گشته با تزویز و نقشه های مضحکی که برای تصاحب دیگری کشیده اند اگر غمگین اند . یعنی در خودخواهی خود شکست خورده اند و تنها زمانی شاد دیده می شوندکه احساس می کنند خودخواهی شان قد کشیده است . قبول باید کرد این بیماران روانی محتاج ترحمند . حال . مرا که آلوده تزویر و نقشه های مضحکم . مرا که خودخواهی ام از ارتفاع ناراضی موهایم نیز بلند تر ایستاده است و معصومیتم سالهاست در هماغوشی با هرزه ترین بادها بر باد رفته است آیا درک میکنی ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط آرش  | 


بگو چه می جویی که در سکوت یافت می شود ؟

این سکوت همان نیست که شب ها را تیره می کند؟

یا روز ها را بی ترانه سرد می سازد ؟


سکوت را بشکن

نوشداروی جان من کلام توست ......



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

با چند جمله ساده  دیدار کرده ائیم

اکنون ساعتهاست

من توان راه رفتن از دست داده ام

در گوشه خاموش کوجه ای ایستاده ام

به این می اندیشم

این دیدار

هزار آغوش

هزار بوسه

هزار آرزوی با هم بودن برای همیشه

که در جشم من شکفت و بر زبان من ننشست

که در قلب من همیشه بود و همیشه خواهد بود

را

چرا کم داشت ؟؟؟!!!!!!!!

 

پی نوشت : یکی از عزیزترین هایم را یکسال بود که ندیده  بودم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

تلواسه برای گریز

تلواسه برای رها شدن

تلواسه برای گناه

تلو اسه های امید و فروریختن

دیر یا زود

ته مانده های دلم را

به باد می دهند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

روبان سبز

روبان سرخ

روبان زرد

روبان سیاه

بر ای خاطرات من .

نمی دانم

امشب

 رنگ کدام خاطره

مرا تسخیر خواهد کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

مثل خاک در بستر زمین خفتن

یا مثل قطره  آبی

اسیر آبی دریا شدن را نمی خواهم

می خواهم اسیر دست تو باشم

یک روز در اوج آسمان

یک روز روی خاک

یک روز در قعر تیره اقیانوس 

بی نام و نشان

بدون مکان وزمان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

یک جای این  زندگی همیشه می لنگد

یا خروس بموقع  نمی خواند

یا صبح 

 مثل  شب 

 به تیره گی   

تن سپرده است

یا چشمهای ما به روشنی گشوده نمی شوند

یا تیره گی همیشگی است

و این را کسی نمی داند !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

 کمی دور از من

قایقی با تک چراغ روشن اش

روی مدیترانه

می لغزد و پیش می رود

کمی دور از من

چراغهای بسیار روشنی است

گواه آنکه

پای می کوبند و می رقصند

 کمی دور از من

عبور تند ماشین ها و آدمها ست

کمی نزدیک تر به من ...

چراغها خاموش اند

و دور کند صداها

هر جمله ای را نامفهوم کرده است

کمی نزدیک تر به من ...

زمان ایستاده است

انگار منحنی عمر

در آخرین سقوط خویش

درعمق تاریک ترین حدی

که به سمت بی نهایت میل می کند

خواب رفته است

 

مرداد  ۸۷  

شهر الجزیره

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

حرف ها 

 روی شاخهء تباه

ارزانی کلاغ ها ی سخنور

سکوت دردناک من

 و سلولهای که برای دوست داشتن

تشنه می شوند

امروز  امیدوار

پایان یک روز نا کامی را

جشن می گیرند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

هذیان تلخی

- شبیه سرود ویرانی

بر چهار ستون 

خانه مان

تکیه کرده است

  باور نکردنی ایست...

عشق

هرگز این گونه ذلیل

به مردمان  این شهر

 خیره نگشته بود

بیزاری

هرگز این گونه

گوارا  مرا

به دور شدن

 از سرزمینی

که عشق در آن ذلیل می شود

فرا نخوانده بود ...

کجا عشق بی وحشت

شکوفه می کند ؟

کجا دستها

به دوستی فشرده می شوند و نمی شکنند ...؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

لحظه ها وسیع نیستند

که ترا دوباره بیابم

که تر ا دوباره صدا کنم

لحظه ها عمیق نیستند

که دوباره

به اولین واژه های عاشقانه با تو  برگردم

به اولین سرود عاشقانه

  - که برای عشق سرودیم

گوش بسپارم

صادقانه بگویم

از لحظه ها

جز تکرار کابوسها و زخمها

چیزی نمانده است

یادم نبود

لذت را

 با تو بودن را

 عشق را ...

باید  به تعداد روز های عمر

ضرب میکردیم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

در هیچ کجای این زمین

به تو نمی رسم

در هیچ جمله ای

نشانی از تو نمی بابم 

کلمات وکوچه ها

 ترا بخاطر قصاوتت

ترا بخاطر آنکه

هیچ شعری را

عاشقانه نخواندی

از یاد برده اند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

نمی بینم

نمی شنوم

اما سکوت نیست

در من همهمه ای است

که از سالیان دور در خاطرم ثبت گشته است

در ذهن من

تنها

 تصویرهای ماندگار

حسرت های روزانه را

 کم رنگ می کنند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

سنگلاخها

شوره زارها

عرصه های تلاش من بودند

میدانم

اینجا

آرامش

هرگز گل نخواهد داد

میدانم که بذرها

هر چند قیمتی

هرجند اصل و ناب

گاهی به ریشه نمی رسند

اما من هنوز هم

به عشق ورزیدن مصممم ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

امشب

 اگر چه خلقی عظیم

در مصیبت تیره روزی مان

سوگوار

 اشک می ریزند

اما

به تاریخ اشک های من

این خاک تیره

سالهاست

 شاهد تیره بختی ماست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

آتش را

با دستهایم گرم می کردم

وقتی که چشم هایم

به افق های با تو زیستن

امیدوار

خیره گشته بود

اکنون

حس یخبندان ابدی را

نه آتش درون من

ونه جهنمی که زندگی را 

طعمه خویش کرده است

کاهش نمیدهد

چه چیز نابود گشته است ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

دشت های  پشت سر

کوههایی که اکنون

سر بزیر گشته اند

ارتباطی به آنچه

مرا از تو دور کرده اند

نداشتند

چیزی حوالی  ادارک های کوچکمان

چیزی شبیه  نادانی

به جریان زندگی

وصل می شود

 تو 

 و من

 به دور ترین فاصله 

 دورتر  از سالهای که با نور تعریف می شوند

تبعید می شویم  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

سکوتم را

ناامیدانه می شکنم

نا امیدانه

ترا صدا می کنم

نا امیدانه سکوت می کنی

بعید  نیست

امیدی ما را

به تحمل نا امیدی

امیدوار کرده است .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است که به ایران برگشته ام  . از  کار  دوباره در سازمان ها و شرکتهای دولتی اکراه دارم و از تمام سمت ها ی خود  کناره  گرفته ام  . تمام ذهنم مشغول یافتن راهکار ی برای  فعال نمودن شرکتی  است که  د ه سال پیش تاسیس کرده ام  ولی تاکنون  هیچ فعالیتی در قالب این شرکت شروع و پایان نداشته است  .  مثل تمام تصمیم های برزگ  زندگی  ام  ، می دانم بسیار دیر کرده ام و در این رکود بازار سال سختی پیش رو خواهم داشت  . اما  باید شروع میکردم  . باید به راه می افتادم  و جسارتم را محک می زدم . میدانم که موفق خواهم شد و این مرا آرام میکند  هر چند هنوز اول راه هست و  گویا  بیابان در پیش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

آنقدر سیر

به دنیا نگاه می کنم

که دلیلی برای غصه  خوردن نمی ماند

تنها  اگر

 تنها ی ات نبود

من رستگار می شدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

درد می کشم

وقتی که   بی هدف

در خیابانهای این شهر

 پرسه می زنم

درد می کشم

وقتی که در کنار خیابان

به انتظار هیچ

 می ایستم 

 و تو فکر می کنی

انسان  بد قولی

وقت گرانبهای مرا

تلف  نموده است

درد می کشم

وقتی  حتی قراضه ترین ماشین  شهر

مرا به سمت  پناهگاه من

 نمی برد 

درد می کشم 

وقتی که

احساس می کنم

ریشه ام را باد برده است.

ومن باید 

همین امشب

بسمت  بی حاصلترین  روزهای عمر

گام بردارم 

اگر دیگر ندیدمت 

دنبال من نگرد

من  هرگز 

 عادت به دیدن مرگ

در چشم هایت 

 نداشتم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

به تاراج می دهم

لحظه هایم را

خنجرم را 

هر شامگاه

مخفیانه به خانه می برم

 روزها را

با گلوی بریده

شبانه

دفن می کنم

 و با  آوازهای تلخ

تا صبح

ذهنم را شکنچه میکنم

اما

فردا که بیاید

باز کفش هایم

زیر نور آفتاب

برق خواهد زد

 هیجان صدای من

ترا به زندگی امیدوار خواهد ساخت

این حقیقت  تباه 

 هستی من  است

ترا الوده نخواهد ساخت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است دچار نقطه اوج یک  تغییر و تحول ام  ، نمی دانم کی به نقطه تعادل خواهم رسید  و کی دوباره تنها به چگونه زیستن فکر خواهم کرد  .   طوفانی  مرا دچار موج های سرکش و پریشان نموده است  ، هر چند به سمت ساحلی ناشناخته خیز بر میدارد م و لی هر لحظه بیشتر از آن دور می شوم  ، شادی ها و دردها  را رها نموده ام ، تنها به کاهش طوفان و تخته پاره ای فکر می کنم که دوباره مرا به سرزمین تلخ باز  می گردانند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

از لختی تنم

و سردی شلاق های که پوستم را شیار می دهند

از رنج غصه

نمی نالم

سهمناک ترین درد من

آوازی است

که در گلو ی من

برای همیشه زندانی است

و می دانم

مجالی برای آزادی

هرگز نخواهد یافت .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  |