تبليغاتX
من تنهاتر از تو نیستم
یا فته های زندگی
 

امشب

 اگر چه خلقی عظیم

در مصیبت تیره روزی مان

سوگوار اشک می ریزند

اما

به تاریخ اشک های من

این خاک تیره

سالهاست

 شاهد تیره بختی ماست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

آتش را

با دستهایم گرم می کردم

وقتی که چشم هایم

به افق های با تو زیستن

امیدوار

خیره گشته بود

اکنون

حس یخبندان ابدی را

نه آتش درون من

ونه جهنمی که زندگی را 

طعمه خویش کرده است

کاهش نمیدهد

چه چیز نابود گشته است ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

دشت های  پشت سر

کوههایی که اکنون

سر بزیر گشته اند

ارتباطی به آنچه

مرا از تو دور کرده اند

نداشتند

چیزی حوالی  ادارک های کوچکمان

چیزی شبیه  نادانی

به جریان زندگی

وصل می شود

 تو 

 و من

 به دور ترین فاصله 

 دورتر  از سالهای که با نور تعریف می شوند

تبعید می شویم  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

سکوتم را

ناامیدانه می شکنم

نا امیدانه

ترا صدا می کنم

نا امیدانه سکوت می کنی

بعید  نیست

امیدی ما را

به تحمل نا امیدی

امیدوار کرده است .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است که به ایران برگشته ام  . از  کار  دوباره در سازمان ها و شرکتهای دولتی اکراه دارم و از تمام سمت ها ی خود  کناره  گرفته ام  . تمام ذهنم مشغول یافتن راهکار ی برای  فعال نمودن شرکتی  است که  د ه سال پیش تاسیس کرده ام  ولی تاکنون  هیچ فعالیتی در قالب این شرکت شروع و پایان نداشته است  .  مثل تمام تصمیم های برزگ  زندگی  ام  ، می دانم بسیار دیر کرده ام و در این رکود بازار سال سختی پیش رو خواهم داشت  . اما  باید شروع میکردم  . باید به راه می افتادم  و جسارتم را محک می زدم . میدانم که موفق خواهم شد و این مرا آرام میکند  هر چند هنوز اول راه هست و  گویا  بیابان در پیش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

آنقدر سیر

به دنیا نگاه می کنم

که دلیلی برای غصه  خوردن نمی ماند

تنها  اگر

 تنها ی ات نبود

من رستگار می شدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

درد می کشم

وقتی که   بی هدف

در خیابانهای این شهر

 پرسه می زنم

درد می کشم

وقتی که در کنار خیابان

به انتظار هیچ

 می ایستم 

 و تو فکر می کنی

انسان  بد قولی

وقت گرانبهای مرا

تلف  نموده است

درد می کشم

وقتی  حتی قراضه ترین ماشین  شهر

مرا به سمت  پناهگاه من

 نمی برد 

درد می کشم 

وقتی که

احساس می کنم

ریشه ام را باد برده است.

ومن باید 

همین امشب

بسمت  بی حاصلترین  روزهای عمر

گام بردارم 

اگر دیگر ندیدمت 

دنبال من نگرد

من  هرگز 

 عادت به دیدن مرگ

در چشم هایت 

 نداشتم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

به تاراج می دهم

لحظه هایم را

خنجرم را 

هر شامگاه

مخفیانه به خانه می برم

 روزها را

با گلوی بریده

شبانه

دفن می کنم

 و با  آوازهای تلخ

تا صبح

ذهنم را شکنچه میکنم

اما

فردا که بیاید

باز کفش هایم

زیر نور آفتاب

برق خواهد زد

 هیجان صدای من

ترا به زندگی امیدوار خواهد ساخت

این حقیقت  تباه 

 هستی من  است

ترا الوده نخواهد ساخت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است دچار نقطه اوج یک  تغییر و تحول ام  ، نمی دانم کی به نقطه تعادل خواهم رسید  و کی دوباره تنها به چگونه زیستن فکر خواهم کرد  .   طوفانی  مرا دچار موج های سرکش و پریشان نموده است  ، هر چند به سمت ساحلی ناشناخته خیز بر میدارد م و لی هر لحظه بیشتر از آن دور می شوم  ، شادی ها و دردها  را رها نموده ام ، تنها به کاهش طوفان و تخته پاره ای فکر می کنم که دوباره مرا به سرزمین تلخ باز  می گردانند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  | 

 

از لختی تنم

و سردی شلاق های که پوستم را شیار می دهند

از رنج غصه

نمی نالم

سهمناک ترین درد من

آوازی است

که در گلو ی من

برای همیشه زندانی است

و می دانم

مجالی برای آزادی

هرگز نخواهد یافت .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

 

نمی پرسم

می دانم که  سالهاست

نمی دانم هایم قد کشیده اند

من دیده نمی شوم

گاهی برا ی خوشنودی خودم

- شاید هم برای خوشنودی تو

      فریاد می زنم 

    "  دوستت دارم   "

 از پشت این ضخامت کپک زده

حتی اگر صدای مرا

تو بشنوی

 میدانی

 من باز هم

از نمیدانم های همیشه گی ام

حرف می زنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

با شکنجه

به بلندترین ارتفاعی که ممکن است

صعود می کنم

اکنون می توانم

تصورکنم

ذستهایم

بالهای من هستند

و هر لحظه حس کنم

باد زیر بالهای مرا پر نموده است

پرواز خواهم کرد

به امید  پروازی

که مرا  کنار تو برساند

 

 من  همیشه در چنین مواقعی سقوط کرده ام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

خواب می بینم

خواب می بینم

دستهایم آنقدر دراز شده اند

که می توانم از این

   " فاصله  بعید "

ترا بغل کنم

  ببوسمت

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

زیباترین احساس

بی الایش

تنها شیفته ء آغوش و آرامش

بهشت

همین حوالی

پرسه می زند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ردپایی

اگر چه نمانده است

اگر چه دیگر معلوم نیست

اولین غفلتم را

در کدام دفتر نوشته ام

اما مسیر ناخنهایت را

بیاد می آورم

و سردی سربی

جمله هایت

انبساط خاطری است

برای تمام گناهانم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

داستان زندگی

چندان هم که در کتاب های قطور نوشته می شود

پراز رمز و راز نیست

در روزگار سنگی ما

سرنوشت انسانها

بسان تخته سنگی

که پر  شتاب

از بالای کوهی

فرو می غلتد

تکه تکه می شود

و عاقبت

در سیاهی دره ای

چال می شود

چیز دیگر

نیست .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

به ستوه آمده اند

لبخند های زندگی ام

اشک می ریزند

اگر می شد

همین امشب

به ابتدای زندگی فرار می کردیم

از تمام کوچه های یک روزه

چند ماهه

و حتی بیشتر

عبور می کردیم

می خواستم اگر امشب

 به در خانه ء تو رسیدیم

تو را هم صدا کنیم

بهتر است هرچه زود تر

به کوچه هایی که در آن

هرگز

همدیگر را نمی شناختیم

برگردیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

به سختی نفس میکشم

سخت ترین نیازم را

که آوازی بود

برای رها شدن

نه وحشتی

نه گریزی

در امتداد ردپای دیروز خویشتن

ناگزیر گام می نهم

کوچکترین اعتراضی نیست

حرفی نیست

صدائی که می شنوید

ناله های خفیفی ست

انباشته از درد سوختن

چرا که دیرگاهی ست

بالهایم را

در برابر چشم هایم

به آتش کشیده اند

اما من

همچنان به رسم مردانی که در قصه ها عشق می ورزند

برای همیشه

روی مدار جاذبه

حول مبدا طلوع و غروب خویش

در سرزمین خیال های خام

خواهم ماند ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آنچه مرابه خوابهای دیر هنگام

تسلیم می کند

آنچه در من

اشتهای زیستن را

همچنان تحریک می کند

رویایی است

که زندگی

در روزهای امیدوار

نشانم داد

اکنون

در تاریک خانه های روز

چراغ خوابهایم

اگر به فرض محال روشن گشت

خواب خواهم دید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

در این هوای سرد

در این غربت

که غروب را دلتنگ می کند

صدایی جز صدای موج های خسته نمی آید

 صخره های خیس

 انتظار سرودهای طوفان را دیگر نمی کشند

مرغان دریایی

 بی مقصد

در آسمان تیره

چرخ می زنند

و خمیازه های بلند من

چشمهایم را اشک الود می کند

جز خستگی

 امشب

هیچ چیز ی به فکر م نمی رسد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

می خواستم

با تو چشم بگشایم

با تو حرف بزنم

می خواستم

روی آخرین گام انتظار

با تو بایستم

ترا نفس بکشم

می خواستم با تو

زندگی را در سینه ا م حبس می کردم

می خواستم با تو

از هر آنچه شبیه انسانهای دیگر است

دور می گشتم

می خواستم

تنها ترا می خواستم

توئی که صدایم را

تا وقتی که شن های کویر

با طوفان شن

 جشن می گیرند

تا وقتی که هنوز

یخ های قطب جنوب

خواب انجماد می بینند

نمی شنوی .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

اکنون

پاسی از شب گذشته است

دلم

همان بی قرار همیشگی

مرا بیدار کرده است

می خواهد کمی به آنچه می خواهد بیندیشم

و تنها وعده اش

نوشیدن چای کهنه دم مانده از دیروز

روی میز صبحانه است

صبح می شود

چای یخ زده

مثل تمام زندگی

نیمه تمام

روی میز رها شده است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

در دور دست دور 

آنجا که برفها دیر تر آب می شوند

آنجا که سرما

 مرا بنام می شناسد

و باد های وحشی اش

شاهد ان

سرگرادنی ام بودند

ارتباط و پیوندی است

میان آسمان و زمین

سیاهی و نور

یاس و امید

 

هر شامگاه چشم هایم

سرخ سرخ

به آنجا خیره می شوند

 در آن دور دست دور

می دانم

اکنون نژادی از من

در بستر های ناآرام خفته اند

و دیرگاهی است

خوابها یشان

کابوسهای تنهایی است

از انتظار معجزه ای محال

در آئین تمام پیامبران

امشب نا امید باز می گردم  

کاش ا مشب  فقط می شد

 بخواب هایشان سری بزنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

ایستاده ام

در تاریک خانه ای که آخرین منزلگاه من است

در آخرین نقطهء طاقت

در آخرین شعری که مرا

 به پایان درد

نزدیک می کند 

ایستاده ام

با دستهای اکنده از مهربانی

و چشم های پراز نور و روشنی

که بیایی

امیدم را

چنان سخت به آخرین ضریح مقدس قفل بسته ام

که تا تو نیایی

گشوده نخواهد شد

امروز روز خوبی است

برای ظهور تو

به انتظار تو

امشب

کنار رد پای دیرینه نسیم

خواهم خفت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

آن کس که می گریزد

گاه حتی  پشت دشمن دیگری پناه می گیرد

منطق زیستن

گاه مرا گیج می کند

گاه عفونت یک خار

مرا از گلی بیزار می کند

هرچند بعد ها

بارها و بارها

زیبایش مرا تسخیر می کند

گاه بخاطر یک کلام نابجا

کتاب داستان قطوری را

برای همیشه می بندم

هر چند بعدها

بارها و بارها

ذهنم دلتنگ

صفحه های ناخوانده می شود

من بارها  و بارها

دچار تناقض مفهوم عشق می شوم

گاه صفحه های  نخوانده

گاه گلی که برای همیشه برای من نماند

مرا به چنین مصیبتی دچار می کنند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

چند وقتی است که مهمانان نا خوانده ای دارم . برای من طاقت هشت ساعت همنشینی با  کسانی که خود را معجزه خلقت می دانند چندان هم آسان نیست ولی  گاهی واقعا ً چاره ای نیست جز نشستن و حتی گاه تائید تمام فرمایشات آقایان کارفرما و مشاور  تا غائله ختم به خیر شود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

بیا در کنار هم

کمی قدم بزنیم 

تو شاخه های خشکت را

روی شانه های شکسته ام  بگذار

ومن لبان خشکم را

به گوشهای ناشنوای تو نزدیک تر کنم

می خواهم کمی درد دل کنیم

 تو ازسالهای خشکسالی برای من بگو

و من حجم درد هایم را 

نشان تو خواهم داد

که در سالهای خشکسالی 

نصیب من شده است

آخر قصه با هم گریه می کنیم

امروز هم تمام می شود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

به ذهن نمی گنجد

سالیان سال

زیر باران

خیس ِ خیس

قدم زده ایم

از مسیر باغ بنفشه عبور کرده ایم

برای تشنگی

از فراوانی

از چشمه های زلال

شعر سروده ایم

هنوز هم

وقتی که باران

در پشت پنجره راه می افتد

مرا خواب باغ بنفشه

بیدار می کند

هنوز هم

خاطرات خوب و بد

در سایه روشن های زندگی

نفس های عمیق می کشند

هنوز گاه

تاریخ عمر من با عطر بنفشه و باران

به روز می شود

چگونه است !!!؟

چرا این همه لذت

کفاف خوشبختی را نمی دهد ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

به

تنها

تنها

صدائی که مانده است

گوش می کنم

صدائی که تنها

وقتی سکوت می کنم

 به گوش می رسد

صدائی که پرندگان

وقتی که کوچ می کنند

غم آنگیز است

صدائی که گاه مرا

از خواب صد ساله بیدار می کند

صدائی که هنوز

به روز های امیدوار

 تکیه کرده است

 

به صدای قلبم

گوش می دهم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط آرش  | 

 

باور نمی کنی

اما تنها حقیقت توست

که ترا  احاطه کرده است

ترا دیده ام که درد می کشی

ترا دیده ام که اشک می ریزی

ترا بیاد می آورم

وقتی که ناله هایت جگر سوز می شدند  

شانه ات را لمس کرده ام

وقتی که بی تکیه گاه می لرزید

به یاد می آورم

سیاهی دنیا را

در چشم های تو

وقتی که دیگر مرا

 بخاطر گناه نکرده نبخشیدند

 این روزها

 دلیل تنهایی ترا

دلیل حسرتی را

 که بر هستی یک انسان

چنگ میزند

 بارها

با خود

تکرار می کنم

این تنها حقیقت است

این تنها چارچوب خود ساخته

 برای زندگی است

که مارا احاطه کرده است .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط آرش  |